دبیرستان البرز

 دبیرستانالبرز 
من توی تهران دوره دبیرستان رو طی کردم و توی همه مدارس خوب تهران بودم مثل خوارزمی و هدف. اون دبیرستانهای همشون ساختمونهای داغونی داشتن و مدیریتشون هم همین طور. دبیرستان البرز چیز دیگه‌ای بود.
ورودی مدرسه از خیابون شاهرضا (انقلاب) یه چیزی بود مثل یه میدون که توش همیشه پر بود از آجیل و گوجه و نوشابه فروش. خود دبیرستان یه در بزرگ داشت محوطه ورودی فکر کنم یه دوهزار متری بود وسطشم یه باغچه باصفای بزرگ فکر کنم یه حوض هم داشت. کنار در ورودی هم خونه فراش مدرسه بود که ا سمش غضنفر ( البته معاون دبیرستان اسدالله موسوی ماکوئی بهش میگفت گضنفر) بود. مدرسه دو تا ساختمون داشت یکی سمت چپ که مشرف به یه حیاطی بود که هفت هشت پله پائینتر بود و دور تا دورش چمن بود و درختان کهنسال. روبروی حیاط هم ساختمون اصلی بود از اون ساختمونهای رضاخانی با دیوارهای بس قطور و یه هال ورودی بزرگ داشت دو طرفشم دو تا راهروی کلاسها و روبروش یه پله عریض بود که بعد از پاگرد میشد دو تا راه پله کمتر عرضتر و میرفت طبقه دوم که بازم دو تا راهرو در طرفین. در این راهروها کلاسها بودند که مثلاً گاهی در سالهای پائین تر تعداد کلاسهای هر سال به ده تا هم میرسید. پشت این ساختمون یه حیاط بزرگ دیگه بود که توش شش تا زمین بسکتبال و شش تا زمین والیبال بود. بعداً هم پشتش یه سوله ساختن که توش زمین بسکتبال و والیبال بود. همزمان با ساخت این سوله یه ساختمون دو طبقه دیگه هم سمت چپ ساختن که جلوش هم یه زمین فوتبال چمن بود. پشت همه اینها هم یه زمین خالی وسیع بود که بعداً شد دانشکده پلی تکنیک و دانشگاه هنر. سال دوم که بودیم یه بوفه هم جنب ساختمان اصلی افتتاح شد که تنقلات و ساندویچ میفروخت و البته نصف ساندویچ.
زنگهای تفریح هم هر کسی بسته به شرارتی که در وجودش بود تفریحات مختلفی میکرد مثلاً یادمه یه کاری که توسط سال بالاتریها انجام میشد قاپ زدن ساندویچ بود. راههای مقابله با این کار این بود که ابتدا ساندویچ را با توجه به اطراف دو دستی می‌چسبیدیم و به کنار دیوار یا سه کنج انتقال میدادیم وبعد با احتیاط مشغول به خوردن میشدیم و مهاجمان را معمولاً باید با ضربات لگد از خود دور میکردیم. حتی یادمه یکی داشتیم که شرطی شده بود و وقتی ساندویچ دستش بود بی دلیل به اطراف لگد میپراند. با این اوصاف اگه کسی موفق به قاپ زدن میشد میبایست دو و گزیز خوب میداشت تا در حین تعقیب و گریز پشت پا یا تکل از عقب نخورد و بتواند در حین دوندگی ساندویچ را تمام کند. یکی دیگر از تفریحات هم خورگی بود که یه توپ بسکتبال گیر میآوردن و شوت میکردن بطرف حلقه و یه عده بیست سی نفری زیر حلقه توپ رو میگرفتن و از هم میربودن ( همون قاپ) تا برسن به بیرون محوطه و پرتاب کنن. یه کار خیلی محترمانه هم این بود که یه محوطه‌ای بوسیله تماشاچیها درس میکردنو توش دو سه تا دوچرخه سوار سعی میکردن با نزدیک شدن بهم و بدون برخورد همدیگه رو به زمین بزنن یعنی همینکه برای حفظ تعادل پایشان به زمین میخورد از مسابقه خارج میشدن. البته دورهای فینال این مسابقات بعد از تعطیلی مدرسه انجام میشد.
یه دفعه از دکتر مجتهدی بد گفتم حالا هم خوبیش. مدیر موفقی بود چون به هدفش در تربیت نیروهای کارآمد رسید اغلب فارغ التحصیل‌های مدرسه به مدارج بالای دولتی و علمی نائل گشتند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

قصه های دانشگاه پهلوی

عصر خوابگاه