قصه های دانشگاه پهلوی
- قصه های دانشگاه پهلوی (منو ساعد و جواد)
کنکورهای تهران و یه جورایی پیچوندم. دیگه نمی تونستم تکرارهای زندگی با خانواده را تحمل کنم. مهندسیها رو آرشیتکت دانشگاه ملی رو همه رو بی خیال شدم. دیگه نمی خواستم، تی بی تی بودو ادوارد پزشکیان عزیز و نغمه سوسن از تهران تا شیراز او بود آقاسی و دکتر داوود مقامی نم نم باران بر سر یاران و زمزمهای سال صفری ها برای کرس تابستانی.
وسط اصفهان پیاده شدم و جلدی با یک بطر اسمیرانف تی بی تی رو در پلیس را ه دروازه شیراز با تاکسی قطع کردمو دوباره سوار شدم. شاگرد راننده حسابی حال داد یخ و لیوان و خیار با اندکی نوشابه مارو دانشجو کرد. همه خواب بودند ادوارد نه من می تونستم بهش بگم مانوک فقط من. آره داداش مانوک هم خوابید من موندم سیگار وینستون در صندلی بغل راننده و سوسن که میخواند، دل از عشقت دگر کردم رفتم بار سفر بندم ولی دیدم مثل همیشه نمیشه نمیشه..... این راه زیاد میری میای راننده پرسید گفتم دفعه اولم گفت پس چطور جلد و زبل پریدی و اومدی با یه آب شنگولی، گفتم خدا داداش اگه بخواد حال بده میده. خندید گفت دانشجویی گفتم تازه بعد آخرین جرعه شدم گفت دمت گرم ایجا زیاد میان و میرن ولی تو یه چیز دیگه ایی. خورشید تو سعادت آباد خودشو دلبرانه نشان داد نیمرو با یه لیوان شیر تازه محلی با راننده و کمکش و همه هنوز خواب بودنند.
زیر دروازه قران مانوکو بیدار کردم سر چهار راه زند چمدان بدست حیران بودیم همون حیرونی چکنم که لامصب تا آخرش موند.
دانشکده پزشکی بود و ثبت نام و کوی فرح هر فلات چهار نفر قسمت ما شد مصطفی درخشانی روحش شاد و خدا چشم بد نده حسن شهریاری. نمی دونم چرا اکثر بساط ها تو خونه ما اتفاق می افتاد. حسن بیست و یک راه می انداخت منم واسه اینکه کم نیارم پکر خوب دیگه همه چی بود عرق و ورق و شرق یه کمیم انگلیسی it was dark in the attic when miss manning … من و مانوک هم علاوه بر همه چیز شدیم معلم بروبکس آخه زبان ما دوتا تو اون میون از اونا خیلی بهتر بود. خواب که نداشتیم اتوبوس دانشگاه ساعت هفت صبح ما رو کورمال کورمال جمع میکرد بقیه ماشاات... همه درس خون بودند و شارپ لامصبا سرما که دیر می کردیم قر میزدند ما هم به تخ... نبود تازه اتوبوس و هر روز دمه حمام فیلی نگه می داشتیم حسابی با یه مشت و مال خوب با تاکسی هفهزاری خودمونو میرسوندیم ادبیات. هفت ریال الان کسی میدونه هفهزار چیه. کاری با کلاس و این جور ضد حالها نداشتیم یسره پهلو مش سهراب خدا بیامرزه و پسرش محمود چایی پیوسته جلو و دانشجو ها رو نظاره گر. آغاز دوستی ها و عشقها
قصه های دانشگاه پهلوی 2
برای ما پهلوی چیا دانشکده ادبیات (و علوم که بعضی ها می گفتند آسکاریسه) با بقیه دانشگاها خیلی فرق می کرد. در دوره 46 یا 47 هفت صد نفر از همه جای ایران ناچار در این دانشکده جمع می شدند. از هر قشر و طبقه ای. مهم نبود چی میخونی مهم این بود که در بوفه مشت سهراب با چه کسی رابطه برقرار می کنی، رابطه هایی که بیشتر تا به امروز هم باقیست. این همبستگی باعث می شد که اگر بعداً پزشک میشی یا مهندس یا معلم و هر کوفت و زهرمار دیگه، رشته اش فخری برای او نمی آورد. آخه به رفیقت به هم اطاقیت و هم بوفه ایت که نمی تونستی فخر بازی در بیاری. و تازه در بغل دستت به حافظ چی میخواستی بگی روت می شد بگی حافظ که مهندس نبود یا دکتر. همین مجاورت، این دانشکده رو از همه نتنها در ایران بلکه در همه جهان متمایز می کر چه آگاه چه ناخود آگاه. مگه میشه هر روز چند صد نفر چندین دفعه از کنار مزار شاعری که به قول اون شاعر بزرگ آلمانی اروپیدس باید تنها کفشهای حافظ رو دم اطاقش جفت کنه ردشی و بخوای که فخر به فروشی وقتی که کمال فخر در جوارتو ادر کاسا و ناولها رو از ساقی نظاره گره که عشق آسان بود اول ولی افتاد مشگلها و تو بخوان تغییر.
حداقل دو سال در ادبیات، هم ورودیها رو با یه سال بالا و یه سال پایین تر از خودشون آشنا می کرد. و تازه سلف سرویس پزشکی و بعدتر باغ ارم که به قول جی بی زندان ترمه ها بود و خوابگاه ها به همبستگی قدرت بیشتری میداد. بیشتر انتخابها که سرنوشت امروز مون نتیجه اونهاست از بوفه مش سهراب آغاز می شد و در سر کلاسها، دو فیلمه ها، حاجی بابا و میلک بار، و اقبالی روبروی حاجی بابا و ... قوام بیشتر می یافت.
باشگاه دانشگاه تقریباً در اواسط کوچه ای با عطر اقاقیا و بهار نارنج بود که از خیابان زند بعد از کنسولگری انگلیس منشعب می شد. گروه های موزیک، محفل برو بکس ادبی و تاریخ استاد پور نظر و هسر ناز فرانسویش پس از قرار در بوفه در انجا جمع می شدند. مهرداد پورزن. لید گیتار و وُکال، مانوک گیتار آکورد سعید گیتار باس و فرهاد احدیان درام و حسین پیانو و کی برد. قبل از برو بچهای ما بهمن جیم که بعداً تصمیم به قتل من رو گرفته بود گروهی از سال بالایی ها تشکیل داده بود. دوره بیتلها و رولینگ استون و جیمی هندریکس و خلاصه همه انانی بود که دنیا رو تغییر می دادن. من و ساعد و جواد در تمرینات آنها شرکت می کردیم من به خاطر مانوک و اونا رو نمی دانم به چه خاطر.
اولین کنسرت بچها در تالار ادبیات به مدیریت پدر دانشگا ایرج ذ. که از اولین دانشجوهای آن زمان دانشگاه شیراز (بعد پهلوی و دوباره شیراز) و فکر کنم تا انقاب هم هنوز دانشجو بود یا از پزشکی به یه چیزی و بعد تاریخ سردرآورده بود. طفلک تا میومد سخنرانی کنه من دم می گرفتم "ایرج ذ... از سر چشمه با دو کرشمه می آید ذ..." و تمام تالار فریاد میزد چه بلایی، (ذ) چیز مایی فکر بد نکنین همون چیز مایی نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم. مهرداد صدای قشنگی داشت و با وجود سورنا ناجی جریت کرد که با هی جود بیتلز شروع کنه سورنا هم که میگ جیکرکی (میگ جگر) رو دوست داشت هی خودشو خورد و چیزی نگفت و من هی غش می کردم و بچها ما رو رو دست بلند می کردن و باد میزدند جرجی ولی حال می کرد اون بیتلزی بود. این کنسرت میخ ورودی ما رو کوبید میخ تغییرات در نحوه رفتاری دانشجویی همراه با تغییرات جهانی. انجمن های مختلف که چنین دانشجو هایی رو ندیده بودن بی خود و بی جهت مثل بیشتر سال بالاییها دیگر نمی خواستند تغییرات جهانی دهه 60 رو باور کنند. ما ناخودآگاه به قدرت کار علمی، به همراه لذت از زندگی و فان (حال) پی برده بودیم. آقای دکتر متقی و پلیس هم زیاد از ما خوششون نمی آمد. اینها باید جایشان را به تیم دکتر نهاوندی و مشیرفاطمی واگذار می کردند. کور نگری دانشجویان سنتی چنان بالا گرفت که به جشن تولد شیرین در باشگاه دانشگاه اتفاقی عجیب در تاریخ دانشگاه حمله کردند، همه چیزها را شکستند و بر روی آنها لجن پرت کردند. فردای آنروز طبق معمول اینجور جریانها با نامه ای که در دو کاغذ امتحانی خط تو خط شده بود فرار به جلویی ترتیب دادند و هر ناسزایی را به ما نسبت دادند. بچها می خواندند و رد می شدند. من و کت چهارخونم به راحتی نمی تونستم از کنار توهین ها رد بشم. کاغذ امتحانی ها رو کندم و پاره پاره کردم.
ناگهان خودم و در محاصره تیم والیبال دانشکده فنی دیدم ده سانتی از من کوچولو بلندتر. تمام سلف سرویس دانشکده پزشکی در سکوت فرو رفت برگشتم دهها نفر از هم سالهای خودمون دیدم برو بچهای تغییر و صدای پرخاش من حالا بلند شد. دعوا کردن به دله به قد و قواره نیست ولی کار به اونجا نرسید. یکی از بچهای کنفدراسیون اتریش که بعداً فهمیدم از همون قماش کمونیستهای کذا بود از موقعیت استفاده کرد و شعار وحدت سرداد. اعتصاب شروع شد و طفلک رییس سلف سرویس رو در اتاقش حبس کردند و یه سری شعرو ور بنام درخواستها بیان کردند. حالا دیگه دانشگاه "یک پارچه" شده بود. بچه بودیم هیجده نونزده سال بی تجربه شعور این رو نداشتیم که قاطی این مسخره بازیها نشیم مسیله ما این نبود ما فانه خودمون می خواستیم و این قطعاً فان نبود.
قصه های دانشگاه پهلوی 4
روز اول فروردین بود خانواده را نشسته بر پله ای سنگی در کوی فرحِ تقریباً خالی از سکنه انتظار می کشیدم. دیروز درآخر پس از چونه زنیهای نفس گیر ورقه ای را امضا کردم که آزادییم را نوید می داد در حین مذاکرات سه بار به اتاقی هلم می دادند که چاه ویل درش قرار داشت سر پوشی نه. و دوباره می گفتم نه آنتن میشم نه هیچ تعهدی می دم بچه ها بعدترها این سئوال جوابها را پس از اشغال ساواک پیدا کرده بودند. ناچار قبول کردم که هشت ماه از شیراز خارج نشوم. طبق فک فلان و فلان از سرهنگ عصار پرسیدم فک نمی دونم یعنی چی گفت نمی خواد بدونی گفتم امضا نمی کنم طلبکار بودم هنوز هم از خودم طلبکارم دوباره اتاق و چاه ویل. سرهنگ رو باز صدام بعنوان مخوف ترین شکنجهگر دانشجویان زندانی معرفی کرده بود. فکر کنم من تنها کسی بودم که یک سیلی آبدار در سلولم که بعداً خوابگاه داشجویان سال صفری شد خوردم. شکنجه گر مخوفی شایدم بوده چون در ساواک خیلی اسمی بود. ولی باز رییس اسمی دانشگاه آقای علم بود از طرف شاه. البته پدرم فقط اعلاحضرت را برای آزادی من ندیده بود. خواندن و مبارزه را از او یادگرفته بودم بقیه چیزارو از خیابانهای تهران روحش شاد. حس می کردم از رفتارم خوشش آمده، گفت برو گفتم سیوال آخر، گفت خفه، گفتم این شیشه نوشابه که میگن راسته سرش را از کاغذبازیهای من برداشت و گفت همیشه راسته. سرباز جلوی در گفت بیا گمشو برو بیرون من وقت رفتن عین راکی با دو مشت چپ و راست زدم تو دلش به سرهنگ در کمال پررویی گفتم به خاطر اون چکی که بهم زدی. قسم می خورم که ته ته لبخند رو رو لباش حس کردم. به سربازه اشاره کرد.
از خوش اقبالی پنج سیر عرق نمی دونم چرا بقل دستشویی پیدا کردم اتاق سوت وکور من دمق کوی فرح مرده بود. سه ماه البته بیش تر از شش ماه نداشتیم. حسن فراری شده بود پیش داداشش در خور موسی امنیه چی بود بهش گفته بود آبها از آسیا افتاد برو اردیبهشت اومد و یکی دو ماهی کشید.
پدر چشمانش برق می زد مادر می خندید از موارد نادر گفت خواب دیدم که در کمدی گرفتاری و این قبل از آن بود که ناصر خبر رو به بابا بده. ازین خوابها مادرم در هر موردی می دید می گفت من نظر کرده امام رضام. چه می دونه آدم. عمه شوهر عمه هم امده بودند. و نصیحت پشت نصیحت هر که شد خر ما میشیم پالون هر که شد در ما می شیم در بون آخه تو چیکاره ای مگر مدعی العمومی اگه یه دفه دیگه از این کارها بکنی بابات می میره شوهر عمم می گفت آدم باید سرشو بندازه پایین از این گوش بشنو از اون گوش در کنه. آخ منم چی بگم. پولی گرفتم گفتم باید برم شهر خودم نشون سرهنگ بدم. با هاشون طرفای بازار قرار گذاشتم برای دو سه ساعت بعد دم زندان وکیل پیاده شدم چند دقیقه بعد وحشیانه با سهیلا عشق بازی می کردم کاکو یوایش چه خبرتن چه خبرم بود؟ بحران، بحران شخصیت، کمبود الکل خلاصه قاطی کرده بودم هی باید الکی می خندیدم و ک...شعر می گفتم و همون ها رو تحویل می گرفتم. پدر در هیچ یک از این مکالمات ابلهانه شرکت نمی هر وقت چشم تو چشم می شدیم لبخندی و من کمی آرام می شدم. دلم می خواست جمعه بود دستمو می گرفت قدم زنان می بردم سینما دست نوازششو هنوز رو سرم حس می کنم وقتی فیلم تماشا می کردیم. هیچ از دردهایش گلایه نمی کر می گفت خسرو جان قهوه قابضه . و من قهوه براش می بردم در ماههای آخر. با من به تناقض عجیبی رسیده بود هم ازم دلخور بود هم دوستم داشت دلخور از این که ریذم تو زندگیم، قدرتها مو می دونست و این بیشتر دلخورش می کرد as they say I’ve failed him نمی دونست همه چی سر انتخابه، اون دوران و انقلاب، جلوی چشمم رفت مینو هم برای اولین بار می خواست اونجا بخوابه.
بچه ها هنوز نیامده بودند که رفتند روز دوازده فروردین یکی از بچه ها خودشو در اتاق خوابگاه ارم electrified کرد جوان زیبایی بود پدر مادرش نرفته برگشتند از آنها انتقام گرفته بود روحهای ظریف زیر فشار کسانی که دوستشان دارد می شکنند.
بچه ها می آمدند تازه و با تراوت از ميان مردمی كه براي ايشان مطالعه و بررسی انچه كه برایشان وزن داشت و اندازه جذابيت ژرفی داشت (اقتباس از ویلیام اچ اِدن). در آن دوران باید کُمّی می اندیشیدی یعنی ما را برای مفهوم بالا آماده می کردند کسی از حس بالا خبر نداشت. ما جزییات را تحلیل می کردیم ولی از تصویر کلی خبر نداشتیم. چرا؟ در دانشگاه پهلوی دانشکده هنر نبود. اما بزرگترین رویداد در تاریخ ما و متسفانه نه در زمان لازم در شرف برنامه ریزی بود جشن هنر شیراز.
ناخودآگاه از آنچه که رفت سخنی به میان نمی آمد. بخشی از خود را سانسور کرده بودیم show must go on بوی بهار نارنج به آهستگی فضا را پر می کرد چه میزدی یا نه مست بودی. از طریق ناصر (فامیل بودیم مادری) با گروهی از سال خیلی بالاییها آشنا شدم و سه سوت بهروز ایزدیان و حتماً حسن شهریاری، یاورف، ساعد و چند تای دیگه و ازون طرف هم عنایت و ایرج و ناصر، پور زاهد، دکتر عابدی و بهرام عجیب و داریوش میم این دوتای آخری دانشو نبودند ولی دانشجویان را دوست داشتند داریوش شازده بود. دسته سیسیلی ها بوجود آمد. عرق و ورق و شرق در حد افراط. فریور نون هم بود و گاهی بهمن جیم. گاه می شد 72 ساعت بازی می کردیم آدما می آمدندو می رفتن. از ادبیات گاه کاملاً بی خبر. اتاقی برای بازی و اتاقی برای از انواع سهیلا و اتاق دیگری که تازگی داشت. اتاق در کننده خستگی و سفتی کمر اتاق تریاک. نزدیک تر شدیم می رفتیم کافه گل سرخ جاده فرودگاه که یک گارسون خوش تیپ و با ادب داشت و لطف فراوان هر چه می گفتم و می خواستم فراهم می شد. عنایت ماشین فولکسی داشت.
می گفت درس بخونیم و فارق التحصیل بشیم زن و بچه و یه فولکس واگن همین! نمی فهمیدم چی میگه و به کجا میخواد برسه چریک بود. گفتم خیلیها اینطوریند یاد عموم افتادم که با فولکس و بچه ها خیلی هم حال می کردند. بعد یهو پیچید تو خاکی و طبقه کارگر. دو سه تا جزوه خونده بود و از جمله ماهی سیاه کوچلو و اون که صمد توش از اسباب بازی میگه و میخواد بچه پول داره رو با مسلسل اسباب بازی بکشه.. بچه وای بچه. در این میان بود که سرهنگ آمد به اتاق ما خداییش سلول نبود این استاد بنی هاشمی همینطور من و بمباران ایدئو لوژیک می کرد. منم وول میخوردم. تازه شبها برای اینکه اتوی شلوارم خراب نشه تاش می کردم میزاشتمش زیر بالشم. کت چهار خانه را هم با احتیاط تمام از صندلی آویزان می کردم و تا صبح انقلاب کارگری امانم بریده بود. مارکس و لنین و انگلس، متنیفست همه ولی فقط یه سری اسم و کشوندن من در یه احساسات و عاطفه که کارگرا نون ندارند بخورنو ده دوازده ساعت کار می کننو. بچه هاشون کفش ندارن و... خوب حالا چیکار کنیم! مبارزه چی جوری جنگل و اینا موتور کوچیک موتور بزرگ و از تراکتور که ایجوری کار میکنه برام گفت و گفت. سرهنگ که از وول خوردن من حوصلش سر رفته بود تق زد تو گوش من. گفت یه دقیقه بتمرگ. اینم فیتیله احساسات مبارزه کارگری رو کمی بالا برد. یاد داییم افتادم که نئشه می کرد و اتبوسو از تهران میکشید به اردبیل. طفلکی چقدر دنده عوض می کردا پس مرگ بر این و اون. از حرفاش چارشاخ مونده بودم. فولکس واگون و انگلس و لنین و داییم وای یعنی چی. داداش ما همینطوری خنگ موندیم که موندیم.
ده نفری با فولکس واگون از گل سرخ را افتادیم نیممان داخل فولکس نیم دیگر هی از جلو به عقب و سقف فولکس و مست حال می کردیم ،آخه اردیبهشت بود و مشنگی چند برابر. تقریباً نزدیکای کوی فرح سرهنگ پلیسی که داشت می رفت خونش ما رو نگهداشت با بیسیم کوفتیش خبر داد و حال همه مون گرفت. خلاصه بردنمون کلانتری زیر قلعه کریمخان. اسم فامیل چیکاره اید تا گفتیم دانشجو سرهنگ و گروهبانو سربار گفتن بَبَ به به. اثر انگشتمونم برداشتند داشتن ولمون می کردن که حسن یه چیزی گفت مثل جناب سرهنگ این نامردیه مثلاً سرهنگ بدجوری رفت تو لب یکی ازون آبداراش زد بیخ گوش حسن و باز پرونده سازی که یکی از بروبکس زنگی زد به تیمسار فرماندی پلیس گوشی رو دادند به جناب سرهنگ و قائله تموم شد. داشت سحر می شد آش کارده اگه دیر می رسیدیم تموم. ما رفتیم خونه نیم ساعت بعدش بهرام که بهش می گفتیم ک.پیشونی با یه قابلمه آش وارد شد. فولکس واگون چیکارا که نکرد تازه یه هربی هم داشتیم که بماند. انقلابی رفت سیاهکل بی فولکس مردم لوشون داده بودن و در حین فرار و گریز و تیر اندازی جزء کشته شدگان 29 بهمن بود.
ده دوازده روزی زمان برد و در این میان مردم زیبای شیراز مهربونهای همیشگی برامون از دیوار پشت دانشکده پزشکی غزا می دادند. فکر می کردند ما شاخ غول شکستیم. هر یکی دوروزی رهبران به اصطلاح جنبش دانشجویی می گفتند امروز حمله می کنند. ماهم حیرون به چی قرار حمله کنند. پس اون درخواستا چی شد. با چی حمله می کنند. ما بر و بچهای تغییر داشتیم خدایش حال می کردیم دیگه اروا ننمون قهرمان شده بودیم. تمرین می دادند اگه حمله کردن همه بشینین زمین، بابا زمین تو این زمستونی هم نم بارون داره هم سرده حالا نمی شه وایستیم. استاد رهبر جنبش دانشجویی نمی دونم چرا از من می ترسید و در ضمن احترامیم بهم داشت. گفت حالا اجباری نیست شما بایستسد. ما هم ده روزی ایستادیم.
خدا بگم این رژه دبری رو چیکارش کنه با اون عکس حماسی چه گوارا که یکی شم من در اتاق کوی فرح داشتم و از اون بدتر یکی از دانشجوهای دانشگاه تهران ب-, که زلزله شناس معروفی الان شده و دو سه ماهی آمده بود شیراز و بعد جزء رزروها افتاد تو تهران و رفت، و حالا هم حی مردم و از زلزله می ترسونه، در یک تلگراف اعتصاب بزرگه دانشگاه پهلوی رو به من تبریک گفت. ما می دونستیم که اعتصاب سراسری شده. اعتصابیون غیور دانشگاه تبریز یکی از شعارهاشون این بود که چرا بروبکس دانشگاه پهلوی چلو کباب 20 ریالی می خورن و ما نون و پنیر. کنفدراسیونیا هم خیلی دلخور بودند که دانشگاه پهلوی چرا تا این اندازه قشنگه . من نمی دونم این انقلابی ها چرا از زیبایی بدشون میاد. از لنین و مائو چن پوتا بگیر تا خدا می دونه ما چیکاره ایم. دانشگاه تهرانیها و اصفهان و مشهد هم حی می خواستن از پهلوی چی های ژیگول کم نیارن ولی نمیشد چون صدام حسین که هنوز رفیقشو نکشته بود معاون و چیزی در جمهوری عراق بود به خاک و خون کشیدن دانشگاه پهلوی رو به خاطر نامش تو بوق کرده بود. خداییش غیر از یکی از بچها که پیوسته خون دماغ می شد ما که خون دیگری ندیدیم تازه زمین دانشکده فنی اسفالت بود خاک نداشت اصلاً. جاکش نمی دونم از کجا اسم چندتا از اعتصاب کننده ها رو گیر آورده بود از جمله ما که در زیر شکنجه خون آشامان رژیم داشتیم جون می کندیم.
آقا حمله کردند چه حمله ای هفتاد هشتاد پلیس و ارتشی و امنیتی از در و دیوار ریختن تو پزشکی. سازمان دهندگان دادمیزدند بشینید، بشینید ما اهل نه این مال اعتصاب ما نبود قاطی کردم. یه چیز دیگه می گفتیم دانشجو می رزمد سازش نمی پذیرد. اما خایه مرگ و اینا نداشتیم. بسرعت رییس سلف سرویس رو نجات دادن و اصلاً کاری به این چیزا نداشتن. یه میز و چندتا صندلی گذاشته بودن دم در اول سربازا زورکی یکی دو نفر و بردن. ما حیرون که چرا کتکمون نمزنند فقط اسم و شماره دانشجویی. ما که دیدیم اینجورایست پرو شدیم البته کوی فرحم نیمه شبی یکم دور بود. رفتیم خوابگاه سینما کاپری و بقول غزال نویی عین نون لواش یه جا تلپ شدیم. عبدی بیانیان که در بازی اعتصاب شرکت نکرده بود اجازه داد من از حولش برای حموم کردن استفاده کنم. فهمیدین چه گفتم عبدی به من حوله داد و من با او دوست شدم.
چند روزی نه زیاد در خوابگاه سینما کاپری بودیم یکی از انقلابی ها کارش این بود که ادای بچه ها و استادها و دکتر امیر متقی رو در بیاره از چمله راه رفتن کج و مووج من رو. آخ چقدر دلم می خواست برم پایین یه اسنوکری بزنم ولی خوب انقلابی و اسنوکر امپریالیستی نمیشه داداش خفه بمان. یه هو شایعه شد که عوامل رژیم کذا و کذا به خوابگاهای باغ ارم به خصوص دخترا حمله کردن بریم اونجا ماهم مشنگ راه افتادیم بالاخره بعد جند روز اکشن بدیم نبود. رسیدیم در بسته کسی نه پشت من نه جلو فقط میران داخل بود من هم از نرده ها کشیدم بالا. پرسیدم چه خبره گفت هیچی طوری نیست. اومدم برگردم یکی داد زد هی تو گفتم تو تو کلاته بگو شما بچه پررو بودم دیگه. آقا همین، منو میران و چندتا دیگرو کردن تو یه ونی چیزی بردن ساواک. چند ساعتی تویه یه اتاق نگه داشتندو ما هم حیران. میران در این حیس و بیس عملیات عجیب غریب ذِن انجام میداد تا آن زمان از این جور چیزا ندیده بودم. نمی دونستم این از کارهای انقلابیه یا چی. هی سرک می کشیدم از جلوش رد میشدم شیشی شیش می کردم صدا ازش در نمی آمد. دو سه ساعتی گذشت یه هو گفت چقدر وول می خوری، از حمله صداش ترسیدم گفتم تو که نشسته خواب بودی گفت نه ذِن کرده بودم من روم نشد بپرسم إن دیگه چیه. میران رو صدا کردن و من تنها شدم. ده دقیقه بعد صِدام زدند. سین جیم و اینا گفتم من بابا کاره نیستم یه عکس بهم نشون دادن که من کت چهار خونم و دارم تکون میدم و رسیدن به اینکه دارم کارهای تهیجی می کنم. نمی دونم چرا اون رو بعنوان مگس پروندن تعبیر نکردند، مدرک بسیار قویی داشتند. دکتر متقی هم ما که نبودیم ظاهرا تعبیر اونها رو مستند دیده بود و می گفته که من بانی این اعتصابات رو می شناسم یک دانشجویی با کت چهارخانه -که بابام و من و پرویز و مینو رفته بودیم جنرال مد و این کت و بعنوان قبولی دانشگاه برام خرید دمش گرم بابامو میگم تازه بعداً دکتر برنارد جراح تعویض یا این پلنت قلب رو با همین کت راهنمایی می کردم. کته نمی دونم قشنگ بود یا خودم فکر کنم خودم چون بابای بهمن نقی... هم باباش یکی ازون کتها براش خریده بود. ولی نه باعث انقلاب شد نه موجب راهنمایی دکتر بارنارد. نمی دونم چرا مصطفی در... انگشتشو کرد تو کون دکتر من داشتم از خجالت می مردم ولی مصطفی عقیده داشت که دکتر ابی. بهش گفتم حالا با خنده خوا...ک... بابا این قلبو اینا عوض می کنه یهو دیدی به گا.. داد.منظوری نداشتم مصطفی بود دیگه روحش شاد بچه یزد بود. مصطفی و حسن و یکی دو نفر دیگه تا ناهار ما رو تعقیب می کردن ببینیم ناهار درست حسابی گیرمون میاد یا نه که دکتر ارشدی دکتر و و همین طور منو نجات داد. من بدجوری می خواستم تئوری مصطفی رو مبنی بر اوبی بودن او آزمایش کنم بالاخره ما علمی بودیم دیگه بدون آزمایش نمی شد.بهمن با کت چهار خونه اون دور ورها نبودکه کاملاً علمی تئوری رو به محک آزمایش بزاره. من که نفهمیدم- آره جمع بسته بود یعنی تهران و اصفهان و مشهد. کارم تمام بود تازه تلگراف و عکس چه گورا هم رو شد. همه جارو گشته بودن. داد زدن سرم و دسبند از پشت ما رو از ساواک بیرون آوردند. کوچه کمی در غرب میدان استانداری بود. پیاده روهای خیابان زند پهن و گسترده. تمام پیاده رو در دو طرف کوچه سربازها به ستون یک دیوار انسانی با یوزی درست کرده بودند. نمی دونم بچه ها از کجا خبر دار شده بودند از هر دو طرف ایستاده بودند و منو تشویق می کردند از همه واضح تر در ذهنم فریده شالچی نقش بسته. اوه چه قهرمانی شدم خدا.
حسن در دبیرخانه دانشگاه کاری گرفته بود و من در استانداری جواد و اسد در رادیو پول همه چی در میومد با پانصد تهران میشد یکهزارو چهارصد تومان. چه حالی میکنه پورزاهد. پورزاهد از کاو یک تومان می زد تا هر چی یک بار که برده بود عقب عقبی رفت و خورد به چیزی سرش شکست ناصرالدین و عنایت براش درآورده بودن چه حالی میکنه پور زاهد. و این ماند، پورزاهد فارغالتحصیل شد و هرکه یه وری میرفت تو خاکی همه می گفتیم چه حالی میکنه پورزاهد. اتوبوس بین راه زاهدان و بم گفت به من چه، آخرای پاییز بود حوالی تولدم از چابهار به زاهدان حالا هم این همه مسافرا آمدن کنار جاده سف کشیدن راننده و شاگرد هرچه کردند ثمری نداشت، باجه تلفن درست میان ناکجا آباد که پیدا نمی شه موبایل پوبایلم اختراع نشده بود بعد عمری اتوبوسی که به زاهدان می رفت رو راننده خفت کرد که بره پیغام بده شرکت یه ماشینی چیزی برای م مادر مرده ها دست و پا کنه تا بیاد گند کاریشو جمع و جور کنه. ساعت ده صبح واقعه رخ داد حدوداً پنج اتبوس لکنته ای ماها رو سوار کرد. پارتی بازی کرده بودم افتادم سربازی رو چهاربهار لوطی شد دبیر سرباز وظیفه. همش دو سه هزار جمعیت داشت در ساحل خلیج چهار بهار کنار آبی اقیانوس. سه دبیر سرباز دیگه هم بود. همه مون کرده بودن درون چیزی به اسم میهمان خانه آموزش و پرورش انگلیسی هم نوشته بودن گِست هاوس.
دبیرستان تازه ساز بود و هرچی می خواستند درس می دادیم. فقر همه جا بود ولی دیری نمی پایید فرودگاه کنارک و اسکله چهار بهار جاده همین جا به زاهدان با انشعابی به بم. شرکتها اما در کنارک کارگاه زده بودند ار اینجا ما بودیم یه فرماندار و چندتا تبعیدی سیاسی و قاتل و اینا. یه عرق فروشی مخفی زیر باشگاه که دو میز بیلیارد داشت. از زمان انگیسیها مونده بود و تلگراف خانه که مال صد سال پیش بود. که راپورت هنی منیهارو به دولت فخیمه برسونه. اگر می خواستی مثلا گیلاس درس بدی باید می کشیدی عکسه شو میگم. خیلی بی حال بودند. موقع حاضر غایب بهشون گفتم اگه شل بگین نمره پمره ماکو. هر کسی رو صدا زدم بلند میشه دستشو مشت می کنه میگه من. مدرسه که خودشو می بست میرفتم پنج سیر عرق و یتیکه نون و یه پنیر عجیب غریب شوت می کردم روی یه جتی که مال پهلو گرفتن قایقهایی بود که از لنجها بار می آوردن و گاهی هم بار می بردن تموم که می شد بطری رو جایی شوت می کردن و زیر چشمی نگاهی بسوی ساحل همیشه بچها اونجا بودن ته لبخند منو که می دیدن گل از گلشون باز می شد ادامو در می آوردن داد می زدند من من من یه کم فوتبالو تا در خونه دنبالم می کردن. چشماشون برق می زد. گاهی میرفتم زیر نگاری کبرا خانوم که زن یه تبعیدی بود شوهره که رفت این موند گارژی و قهوه خانه ای و بساط پشت در قهوه خونه خودش واسم می گرفت. یه امنیتی هم گاهی مثل من سری میزد. آمد سراغم گفت شب تمام مدیرا جمعند بیا بریم حال. مام عاشق حال. شامی و کلی عرق و آبجو همشون راه انداختم طرف ساحل ساواکیم با کلی آبج تمام سرودهای دانشگاه رو مثل قار قار قارو ما پهلویان مظهر نیروی جوانیم و از این شعر و ورا ولشون که کردم دیگه هوار می زدند در نیمه شب. پنج شنبه بود. رفتم تلپ شدم دبیر سربازا حیرون از خواب پریده طفلکها مثل اینکه بد جوری تلپ شده بودم. شنبه یه نامه دادم دستم که باید بری زاهدان مدیریت کل سازمان امنیت کشور. ما راه افتادیم. ساواکی که تو آبجوش شاشیده بودم و حتی بقیه گزارش و تلفن و اینا. آقا شما دیگه چهار بهار نمی رین خیلی موادبانه. کجا بریم داداش، یه نگاه غضب آلودی کرد گفت کجا درس خوندی، دانشگاه پهلوی خو ک از پرونده شیراز خبر داشت. برو تکلیفت و تهرون روشن می کنند. پسر عمم روحش شاد خرش خیلی میرفت آمد و رییس اونجا پا پکرش بود ما رو همون زاهدان یه جورایی که نمی دونم نگه داشت. شدیم دبیر آزاد دبیرستان دخترانه زاهدان. مدیر کل آموزش و پرورش استان پدر شاه مصطفی بود اونم قبلنا برای مدیر کل چیزایی نوشته بود به من گفت اگه کار داشتی بو پهلوی بابا. ترم در شیراز به انتها می رسید و من باید بروبکس می دیدم مدیر کل گفت برو مام اومدیم.و ماشین خراب شد اتوبوس لکنته به کمان نزدیک می شد راننده با رادیو ور می رفت ناگهان صدای آشنای جواد رو شنیدم با اس خالی می بستنو من انگار هر خستگی داشتم تموم شد عجیب نیست.
بدو بدو امد اتاق من حسن و میگم گفت خسرو بیا گفتم چی می گی خوا..ک یادم می یاد برای ورود به دانشگاه ده بیست عکس سه در چهارو چهار در شش ازمون می گرفتن و نمی دانستیم برای چه شاید ارزون بود انهاهم می گرفتن. یک پاکتی باز کرد پر از عکس دخترهای سال صفری آینده با آدرس و تلفن و اینا. می دونستم همشو رو نمی گه آخه می شناختمش کور بشه کاسبی که مشتری شو نشناسه به هر نحوی بود چنتایی هم از زیر زبونش کشیدم بیرون، گذاشته بود تو جیبش. حسن و بعداً خداییش نمی دانم چند نفر دیگه عین داداشم امیر ارسلان از رو عکس فرخلقا یک دل نه صد دل عاشق شدن. من هم که دهنشون سرویس می کردم شدم قمرالوزیر.
تا قصه واحد و اینا شروع بشه زیر آبی رفتم تهران شهیدی زنگ زد او هم آمده بود و یکی دوتا دیگه می رفتیم درکه. نزدیکای پل هنوز در خیابان اصلی دیدیم یه سری برو بکس دانشگاه ملی سرازیر میشن میرن یه جایی مام رفتیم. زری نامی بساطی غلیظ راه انداخته بود همه در آن عصر درکه در رفتیم، ملی چیا بگی نگی در این زمینه از ما جلوتر بودند. و ما بعدها فرسنگها جلو زدیم چه روزهایی که تلف شد چه روحهای زیبایی که اسیر و چه جانهایی، رفت که رفت بچه هایی با IQ 115 به بالا. شهیدی هم با مقوله عکسهای حسن آشنا شد. هر کی با هرکی دوست می شد می آمد سراغ حسن عکسشو از نامحرم می گرفت و می رفت حسن بچه لوطی بود می داد ولی خوا. ک... از همشون کپی گرفته بود، شاید بهم خورد کسی چه می دونه. دخترها آمده بودند ولی بهزاد محرز، حسین نشاط روحشان شاد، و دو عدد فرهاد هم آمدند. سال سال زیبایی بود. سال وودستاک و سال عشقها و شکستها سالی بود که یان اندرسن AQUALUNG را با بهزاد محرز به ما هدیه کرد. و سیمین هم آمده بود تا آفاق مرا بهم زند وزد. ناصر و کورش هم با ریش انبوه و لباس سیاه عینک و کراوات مثل ایکس من از مریخی چیزی اومده بودند. شخصی هم از آمریکا آمده بود او هم جواد با 360 درجه اختلاف با جواد ما جواد ر.
همه حیرون ثبت نام و واحد گیری و حذف و اضافه من و ساعد همیشه می گزاشتیم همه کاراشون رو بکنن خلوت که می شد از یکی ورقه می گرفتیم از یکی مداد همیشم یک نفری پیدا می شد که بره بانک ازش خواهش می کردم این پولا رو هم برای ما بریزه. تازه ماهی 80 تومن خوابگاه هم بود پرویز حاجی وندی حال می داد فقط یه بار پول خوابگاه دادم بقیه به حساب. خوابگاه ششم انتهای طبقه اول قلب باغ ارم، طوری انتخاب شد که از پنجره هم رفت و آمدهای زیرآبی قابل انجام باشه. هم فلتم سعید بود هم رشته هم بودیم یه TR4 باباش از تهرون براش فرستاده بود. باهاش رفتم گاراژ ماشیونو از بار کامیون پیاده کردیم. فرمامنش دست چپ بود برگشتن من جای راننده و او چای شاگرد هی می گفتم حالا برو نه نه نه می ریم زیرشا گفتم یه چیزی به اون بابات خو. .ک بگو کلی زبونم گاز گفتم چون با او از این فرمایشها نداشتم کلی اظهار شرمندگی کردم ولی ته دلش بدشم نمی امد ولی ماشین قشنگی بود شد جزء دانشگاه پهلوی
.
قصه های دانشگاه پهلوی 7
سالهای 1968 دنیا رو اعتصابات دانشچویی فرا گرفته بود دوگل حتی تانک فرستاد و بعدشم استعفا داد رفت. در آمریکا یکی از دانشجویان دانشگاه کنت که از قضا عده ای از آنها به دانشگاه ما آمده بودند تا دو ترمی را در اینجا سر کنند. در اعتصاب ما هم شرکت کردند. محوطه خوابگاه باغ ارم محل درگیری اصلی بود، یا من اینجوری فکر می کنم. فکر می کردند الکی ولی واقعاً خایه دار بودند سنگ پرت می کردند، با پلیس ضد شورش در می افتادن. نمی شد ولشون کنی. با طرفندهایی می بردمشون کنار خودم یواشکی ندید سنگی پرت می کردم. یادم یکی از بچه ها که نزدیک یک آژانی با سپر و باتوم گیر افتاده بود به آژان ضد شورش گفت بزن برادر بزن سینه را وا کرد ، آژانم نامردی نکرد همچین با باتوم زد به داداشمون که تقریبا در امدن چیزشو از پس یقش میدیدی. بعضی ها اینطورین رحمو اینا حالیشون نیست.
اومده بودن واکسن سل بهمون بزنند خیلی طول نکشید ولی بیرون کلاس چه حالی میداد گشتی زدم یه درخت زالزالک ته حیاط مدرسه بود، درخت زالزالک بلند ولی شاید برای من که کلاس سوم بودم خیلی بلند بود. کشیدم بالا همش یا ریخته بود یا گنجیشکها زده بودن به بدن.با هر زوری از این شاخه به اون چندتای باقی مانده رو کشیدم به پیرهن تمیزش کردم و خوردم. اومدم پایین مستخدم با یه چوب دستی منتظر ولی تا اومد بزنه دلش سوخت آخه بچه اگر بی افتی من باید جواب بدم. با دو رفتم کلاس دیدم مدیر و خانوم حسینی این پا اون پا می کنند گفتم عجب زود خبردار شدن دهنم بگاس. خانوم حسینی یهو با خنده گفت کجا بودی گفتم واکسن و اینا آستینم زدم بالا ببینه. گفت خوب بیا زود پای تخته. یه تقسیم نوشته بودند اون رو از این تقسیمها که باید یک صفر در مقسوم علیه بزاری سه سوت حلش کردم و منگ یعنی چی گهی خوردیما زالزالک حالا کوفت نمی کردی. مدیر وای عین سگ می ترسیدم آمد از جیب بغلش، گفتم وای تازه چوب می زاره تو جیب بقلش کم مونده بود توتنبونم بشاشم آقایه مدیر یه پرگار از جیبش درآورد گفتم وای حالا نکنه خیلی دلخور باشه با نوک تیز پرگار بزن تو چشم. دستشو گذاشت رو سرم که داشتم می رفتم طبقه پایین پرگار و داد به من بعنوان جایزه حل کردن تقسیمه. خانم حسینی لبخند می زد سی چهل نفر تو کلاس یکی اینو حل نکرده بود مدیر انقدر هول شده بود فکر کنم از لبخند خانوم حسینی که خوش برو رو بود ولی به پای خانوم کسمایی کلاس اول نمی رسید خودنویسشو هم داد به من. نشسته بودم یه پسره صندلی پشتی اسمش مقدم بود گفت یکشو بده به من، من گفتم بیا چیزم بخور یه زر دیگه زد منم با مشت چرخیدم زدم تو چشمش فردا ننشو باباشو همه شون آورده بود چشمش بد بخت شده بود قد یه لیمو. گه سگ هی هم گریه می کرد. ناظم سر سف تو حیاط مارو صدا زد ابوالفتحی هم عین جلاد دم دستش. یه شاگرد مدرسه های عجیبی بودن بهشون می گفتن مستمع آزاد هنوز نمی دونم چیه. گفتم الان چندتا کف دستم میزنه تمام خیالی نیست خیلی خوردم. ناظم گفت کفشتو در بیارمحبی چی صدای تخمی داشت. در آوردم جورابم درآوردم اون ابولفتحی گه پاهامو گرفت ناظم هم چوب البالو رو برد بالا با یک عصبانیتی آورد پایین که چشام سیاهی رفت نمی دونم چنتا زده بود که زدم تو تخم ابولی یه جوری ازدستش درفتم و چوب برای ضربه بعدی تو هوا، دوتا انگشت ابولی روی کف پای راستم گیر کرده بود چوبه هم چین خورد رو انگشتش که شکست. یه دادی زد که ناظمه به خودش رید فلک و پلک ول کرد با مستخدم بردنش جفت و جورش کنند. ناظم عین آجانه رحم حالیش نبود من فقط هشت سالم بود.
ماجرا خیلی طول نکشید. بگیرو ببندو الفرار دیگه اینجا با تجربه ای که داشتم قرار نبود گیر کنم، لوطی گری و ایناهم بی خیال. الکی آمدن بعضی از ماهارو که در اعتصاب اول شرکت داشتیم گرفتن نوزر بهشون گفته بود بابا تو اعتصاب اولی مارو به خاطر ابوی گرفتین و حالا هم به خاطر اعتصاب اولی. حتی نوزرو هم زیاد نگه نداشتن ولی بهنیا همون که از اتریش و کنفدراسیون اینا اومده بود با یکی دو تا دیگه بیشتر از یک سال آب خنک بهشون دادن. تازه وقتی آمد انگار نه انگار مثل همه ثبت نام و کلاس و دیگه چی بگم.
تازه ووداستاک در آمریکا تموم شده بود که ما فیلم هاشو طی مراسم با شکوهی در هتل سعدی دیدیم. باشگاه دانشگاه این اجازه را نداده بود می ترسید دوباره شلوغ کنیم. سالن مخصوص هتل جا نداشت تمام حیاطش پر شده بود. همه ماوقع رو می دانستیم چرا در آنجا اجرا شد، جنگ ویتنام فریاد دانشجویان آمریکا و جنبش ضد جنگ. ووداستاک در واقع تنها یکبار اتفاق افتاد بهترین نوع اعتراض به جنگ و در دو کشور پنسیلوانیا و هتل سعدی شیراز لازمه آن دوران بود. دو جوان بدون هیچ تعلق سیاسی سورنا و جرجی بقیه کمک می کردیم ولی همه چی رو اون دو فراهم کرده بودند. اصلاً فیلم را از کجا پیداکرده بودند. لیرکها را چگونه و بیوگرافی خیلیها رو مثل جوکاکر، جیمی هندریکس، باب دیلون وای در تمام آسیا حتی ژاپن، بی خیال آفریقا و خاورمیانه عربی که از بیخ عرب بودن تنها در ایران آنهم شیراز و دانشگاه پهلوی. فکر کنم سعید نیاورانی و مهردادپورزنجانی، بهزاد محرز در تدوین متن ها همکاری داشتن خیلی از زیر و بم برنامه خبر ندارم شایدم یادم رفته. جیمی هندریکس ترکونده بود با نواختن سرود آمریکا با آن اجرای عجیبِ جاودانی there must be some way out of here و با دندان و از پشت گیتار الکترونیک رو خورد آتش زد و سیگارش که در تمام مدت اجرا روی اضافه سیم لا روشن بود، و فری دام جوکاکر با صدای بم لعنتیش که نئشگی دوبرابر شده بود و زخمه هایی که بر گیتار آکوستیکش میزد هنوز تو گوشمِ. Freedom, freedom, and freedom sometimes I feel like an eagle in the sky, sometime I feel like motherless chilled و نیل یانگ که با پیکاپش می خواست بره ال. ای و میگ جگر و مکارتنی اگر درست یادم باشه هرجا که می خواستند ما را می بردن همه را می بردن. باب دیلون و خیلیها. سه روز بیست و چهار ساعته نواخته بودند و این بچه ها چه عصاره ای از این واقعه برای ما فراهم کردند. کج شده بودم و مبهوت. ما زبان را با اینکه مال ما نبود حس می کردیم، می توانستیم ارتباط نزدیکی با جهان در حال تحول ایجاد کنیم. این تنها از ویژگیهای تمدنی که خود این راه ها رو بارها و بارها طی کرده. ارتباط گیری و فهم دیگران بقول یونگ در ژنتیک پول ماست (genetic pool). و باز هم سالی های همیشگی دانشگاه پهلوی می تونستند تحول را به خاطر نوع جنمی که داشتن حداقل در محیط خودشان ایجاد کنند. محیط ناگهانی با ورود ما و سال صفریهای جدید که از زیبایی دست همه رو از پشت بسته بودن، و به دلایلی که رفت تغییر را جذب کرده بود. اگه با گیوه می آمدی یا چادور اگه لهجه داشتی یا دامن بلند خودترو وفق میدادی چون باهوش انتخاب شده بودی امتحان هوش ضریب بالایی داشت. ودانش، که با آخرین کتابها تعلیم داده می شد. مثل مکتب خانه های تهران و مشهد و تبریز جوزوه در کار نبود، باهم بحث می کردیم، کتاب خانه و مرکز فروش کتاب به تکاپو وامیداشتمان. البته ماها که از هر دوجا کتابهارو بلند می کردیم. من و چندتای دیگه می رفتیم کتابخونه گلی رو ببینیم و انهایی که نمی تونستن از پنجره کباخونه جیغ بنفش می کشیدن که حال مارو بگیرن.
تی اس الیوت جایی میگه وقتی یک بانوی زیبا وارد جمعی میشه با خودش وقار میاره. راهرو ها وبوفه مش سهراب شادتر شده بود در این هیچ شکی نبود همه هم یه جورایی در خیلاتشان عاشق شده بودند. البته این گفته استاد الیوت را حداقل منو حسن و ساعد و بقیه آنوقت نشنیده بودیم فکر کنم عبدی هم همینطور جواد شاید شنیده بود چون درگوشی حال میداد و بهم دیگه که نه خداییش چرا اندکی آبداراش رو می دادیم وقار و اینا حالیمون نبود. بوفه مش سهراب را با عبدی کردیم لاسوگاس نمی دونم چطوری دوتا تاس ته جیبم جا مونده بود خط کشیدیم هفت بالا هفت وسط هفت پایین گاردن پارتی را اونجا راه انداختیم. من می خندیدم عبدی جدی گرفته بود حمید م که یه دفعه ورقهارو پاره کرده بود دوباره کلی باخت یعنی در این بازی اکثرا می بازند. ایندفه می خواست تاسها رو بشکنه که محمود بدو آمد گفت همه دارن میان از رییس دانشگاه گرفته تا لیاقت نامه رسون همون که براش می خواندیم لیاقت اَزنام... من تاسهارو قاپیدم عبدی پولهارو. بوفه مش سهراب پر از بچه ها و سال صفری حیران که اینا دیگه چه جونوارایین.
قصه های دانشگاه پهلوی 8 (محکمتر شدن دوستیها)
بچه ها به آهستگی در گروه ها و هم شهریگری ها گوناگون حل می شدند و شکل جدیدی از رفاقت در حال شدن بود. تیمهای ورزشی و سالن ورزش شکل بندی دانشکده ها را بهتر نشان می داد. دادشم توفیق پدیده جدیدی در مربی گری بسکتبال بوجود آورده بود یه جورایی تئوریسین بسکتبال جدید بود. از سیگار کشیدن بدش می اومد چه برسه به سیگاری. از بغل هم یه تیم بانوان هم یه جورایی شکل گرفت. تمرینات سخت بود ایرج آقایی شیطونی می کرد و ساعد تنها جایی بود که مسئله براش جدی بود. بروبکس مهندسی فکر می کردند اینم مثل والیبال ادبیات رو له می کنند. ما جمع شدیم اتاق حبیب سلیمانی ملقب به حبیب خرکُش بر خلاف لقبش که نمی دونم از کجا آمده بود خیلی شوخ طبع حاضر جواب و اهل حال. برای تمام بچه های تیم یه شعر ساختیم که بیشتریاشو حبیب می گفت تو مایه های شیر و پلنگ این جور چیزا مال ساعد یادم غیر از این هم نمی تونست باشه. شیر ژیان ساعد مرد میان ساعد. شهیدی هم نمی دونست. کلی کار و پلاکادر، حاضر آماده رفتیم سالن. تا اونجایی که می شد دختر و پسر برای تشویق آمده بودند. در این حیس و بیس که بازی داشت کم کم شروع میشد فریدون یاوری که قرار بود مهندس بعد از این بشه نمی دونم از کجا یه خر آورده بود. ببینین شخص خر با پالون و فکر کنم خرکچیشم باهاش امده بود. سالن ریخت بهم ما می گفتیم اونا بگو حال نگو کی بگو که نگبانها آمدندو قائله خر بازی ختم شد. خر که سهله از خربدترتون هم بیاد له اید. ادبیات و علوم آسکاریسه می خوندند ماهم استالین آن سپهبد روسی با سبیل دوسر از این بیشتر نمی رفتیم یا برج ایفل به طول سیصد متر نیمه شب ناگهان نه از این بیشتر جلو نمی رفتیم و اونام هی مارو آسکاریس کاری می کردند. آقا بازی شروع شد. فریدون بنکدار خودش دویست سیصد متری قد داشت ولی می کشت خودشو توپ جایی نمی رفت مهندسیها که دل به او خوش کرده بودند هی خفت می خوردند. ساعد ایرج و بقیه گل بارون کردند مهندسی رو. همین دوتا و داور که زنده یاد آقای ذولقدر بود، چی بگم دیگه ذولقدر ساعد و جهانگیر بیگلری ومن و خنده، صداش خیلی زیر بود و نمی دونست از دست ما چیکار کنه.
استخر پزشکی مال جهانگیر بود از صبح می رفت تو آب تا آخر شب. آخر وقتها من و ساعد و چند نفر دیگه گاهی می رفتیم آب بازی. ذلقدر می خواست بره خونه بیرونمون می کرد یدفعه داد مخصوصشو با اون صدا بلند کرد بَستونه تشیف ببرید بر خلاف همیشه ما خیلی زود زدیم بیرون یه هو داد زد برید تو بیرید برگردید سر علی غیر شیرازی نمی تونست حرف بزنه، ای شما چچی دانشجویی هستید همه لخت بودیم. سر علی کاکو جونی ساعد تو که ورزشکاری عین یه دانشجوی واقع بیُیوید برید ایییییی ازناتونم تنتون کنید. سال آرومی بود سال ارزیابی پسرا دخترها رو دخترهام پسرها رو بعضی ها هر جور شده خودشون می کردند تو تیم تا شاید بشه و ساعد هم یواش یواش می شد. ولی تا شدن باهم سری هم به نرسینگ اسکول می زدیم.
دسته بندیها نه زورکی بلکه آدمها با منش های گوناگون را به دور هم جمع می کرد همیشه همینطورِ. اولش از کوی فرح شروع شد من و مصطفی درخشانی روحش شاد، حسن، ادیک و چندتای دیگه. بعدش از سالن ورزش که عاریه ای از تربیت بدنی شیراز گرفته بودیم میران خانجیان جودو تمرین میداد رضا و مصطفی ب و فریدون صدقیان روحش شاد و بهمن و من. دو سه تا فن یاد گرفتم دیگه حوصله نداشتم بی خیال جودو شدم واسه من فان توش نبود. بقیه هم چیزی نشدند تیم جودو ای از توش در نیومد. ولی رابطه ای به یه نوعی ایجاد شد که با رضا تا خیلی جاها رفت. با رضا صدرالدینی در نوعی رقابت ظاهرا عاشقانه که من هیچ وقت ازش سر در نیاوردم. شیرین زیبا بود بد جوری زیبا ولی تنها مثل خیلیهای دیگه یه دوست بود همین ولی او هرچی همشهری آذری داشت( ببخشید روم نمیشه بگم ترکها آخه مادرم با اینکه زیبا بود خوب شش موتوره هم بود) مراقب گزاشته بود که اگه شده با دعوا زد خورد به اصطلاح منو از میدان به در کنه ولی نبود اگه بودم تمام آذربایجان شرقی و غربی و اوستان اَردَبیل هم کم می اوردن. ولی خودش هم فهمید منم تازه یه کلوجه از نوع میانماری (برمه) نه از این افغانیای الکی گیرم اومده بود. یه روز تو اتاق من زدیم و هی زر زدیم یکی دو ساعت بعدش هرجی شعر و ور گفته بودیم و بر عکس تکرار کردیم با خودمون گفتیم بابا ماها دیگه کی هستیم.
فیلم قیصر استاد لات ما کیمیایی هم امد رو پرده تک فیلمه و دو فیلمه عین دانشگاه دیده بودنش یه تیکه توش بود که بهمن مفید با لهجه لاتی بعد ازون که ملک مطیعی فرمون خان فریاد آخرش اینجوری میگه آی قیصر کجایی که داآشتو کشتن دوربین میره رو دادشم قیصرو قطار اول صبح و دهن دره بهروز وثوقی. عین دیاگوگاش یادمه که رفت با جمشید مشایخی داییش، مهمش این بود اق دایی نزنی می زننت. سر میز قهوه خونه بهمن مفید میگه من بودم جاجی نصرت احمد بی سر آرو و اینا خَیلی بودیم خیلی با فتحه روی یا تاکید ناجارم بگم والا که لاتی نمیشه. از پله های سلف سرویس (همه میگن سلف من از این کلمه نمودم چرا بدم میاد کاملش می نویسم) می رفتی بالا روبروی ورودی یه سکو بود شده بود مال من و جواد که فرمون قیصرو برای حضار بازی می کردیم جواد می شد قیصرو من بهمن مفید دیالوگه راحت نبود و وقتی با همون لهجه و پشت سرهم می گفتمش بروبکس همراه ما چه حالی می کردن. البته از فیلم قیصر به خاطر زنده کردن رسم کلاه مخملیا و چاقوکشها بدم می اومد هنوز فکر می کنم آره دیالوگها حرکت زیبای دوربین به خصوص در تعقیب و گریز قیصر در انتهای فیلم در راه آهن و رفتن دوربین لا پای سوسن در اون سکانس کافه لاله زار عجب کرشمه ای می اومد سوسن تتق تق تق تتتق دنبکی رو باش ویالون زنه عینکی رو باش برو تو کار این تارزن لوطی اینم پیشکش تو اون یکی رو باش...در آمد اولشم شیک بود. دلم خون شد زه بسکی این دل صاب مرده خونسرد مارم رنگ می کنه ناکس... و تاثیر گزار بر جوانهای آن زمان و بقیشو بعد از شش هفت سال دیدیم و هیچ کسی از این زاویه این فیلم رو ندیدم یا نخوانده ام که نقد کرده باشن. ما با ان حال کردیم، ولی وای بچه های جنوب شهر باهاش زندگی. آره داداش اینهم گروه دیگری بود جواد جانم ساعدم فرهنگ روحش شاد کبوتر و آدم عجیبی که نامش پل بود و ما چون تقریبا او علف رو به ما شناسونده بود می گفتیم بهش پُل پُل پلا. کبوتر فارقالتحصیل شد رفت کبوترهم مثل من پارتی بازی کرده بود سربازی افتاد در شهر بابک نزدیکیهای جیرفت و بم و اونورا. و کبوتر آمد با یک پاکت از اینها که اجناس خریداری شده از سوپرمارکتها رو میریزن توش. گذاشته بود رو میز حرفی هم خوا...ک نمی زد. طبقه دوم آپارتمانی در دو میل در چند متری کافه عباس و آقاسی و اینا. از داک، دکتر به ارث جواد و ساعد و دایی فرهنگ رسیده بود و من و رضا و جهانگیر و کبوتر هم قبل سربازی اونجا بود و داک که بعدها از ایدز رفت در آمریکا.
پل پلِ پلا دست کرد بدون اجازه در پاکت چشمای خوا...ک برق زد همه منتظر بودیم چی از توش در میاد کبوتر که ک...خل نبود بره سوپرمارکت از اولش پاکته مشکوک می زد. مام که از رو نمی رفتیم رضا داد زد نه دست نکون اون تو خوا...ک ولی کار از کار گذشته بود. دستش در اومد مات شده بود، بو کرد گفت وای تقریبا همه گفتیم وای خوا...ما ..گا بابا بد میاد از این منظورم اینه که گفتیم وای خوارمون گاییدست وای نجات. لامسب پر از بهترین علف دنیا بود. پیچیدیمو پی چی دیم قد یه سیمستر. جواد بعد از چندینو چند سیگاری عین پاکتو خالی کرد تو توالت، توالت فرنگی بود سیفون و کشید همه گفتیم وای خوا...ک آخه چرا، نمی دونم چقدرش رفت ولی با رضا و ساعد عین تیر رفتیم هر چی رو آب مستراح مونده بود جمع کردیم. رضا همه رو مثل مامانا که نعنا خشک می کنن ریخت رو یه دو سه ورق روزنامه گذاشت تو بالاکن ضل آفتاب که خشکشون کنه. یکی رو گزاشتیم نگهبان که جواد دوباره نره سراغش دایی هم در بالکن قفل کرد. جهانگیر پرید رو موتور که بره از سلف سرویس ارم غذا بیاره آخه بدجوری گرسنه میشه کِشنده. فکر کنم سورنا می گفت از حال جی بی جهانگیر بیگلری جی بی بسشه. پرسیده بودن جنسش خوب بود جی بی فقط عینک ریبند شو با یه دست از چشماش برداشته بود و همین کافی بود که دم در آپارتمان دو میل بروبکس صف بکشن، نه شوخی می کنم نه دراماتایزش می کن شخص صف. میگفتیم چی ک...کها خبری نیست یعنی بود ولی جواد همه ریخت تو مستراح بو بکشین شایدم نشه شدید. بالاخره یه چیزایی بهشون دادیم ترسیده بودیم نکنه آژانی چیزی بیاد بابا صف کشیده بودند.
سیمستر آرومی بود همه سیمستر رو افتادیم. جواد حق داشت البته ماهم حق داشتیم کبوتر از شهر بابک با کلی زحمت یکی از حقهای رفاقت بود تازه همیشه مدیکال اکسکیوز هم بود. کارلسون بلور شناسی درس می داد آمریکایی بود هنوز کوارتز، هموتیت و بازالت که روی میز چیده بود یادمه ولی استادها همیشه میخوان جمال آدمو ببینند. I don’t know you get out of my class خیلی دلش می خواست فاکشم بگه ولی خوب استاد بود و نگفت. این چیزی بود که گفت کلاس من خوا...ک نیومده صاحب کلاس هم شد حالا حق داریم بگیم مرگ بر آمریکا. همه بعد از دو سه سیگاری پیچیده که تقریبا تتمه همش بود گفتیم مدیکال اکسکیوز. جواد راه نشون داد گفتم جواد جون خودتی. یکی از بچه ها ریشِشو دو سه روزی نزد و رفت سراغ ریس بخش با چهره ای که گرگان دشت و دمن براش گریه می کردن بعد از تقریبا نیم ساعت من و من کردن با صدایی که به سختی شنیده می شد گفته بود آق مادرم وای نمی تونم بگم رییس بخش هم هی می گفت بگو پسرم همه میرن گفت نه آقا ایشون رفت ولی نه اون دنیا بگو پسرم چگونه رفت وای آقا نه نه نمی تونم بگم ظاهرا اومده بود و دستی هم بعنوان نوازش سرش کشیده بود. بگو پسرم بگو از وجناتت پیداست که زجر عجیبی کشیدی که ناگهان گفت آق فرار کرد فرار با یه مرد دیگه. سیمسترو معاف شد و می خندید و نمی گفت تا یعدها یر عالم مستی گفت و مام از خنده خر غلط می زدیم. جواد اومد سلف سرویس در کونشو گرفته بود فحش خواهر مادر به من چیه جواد جون هنوز که شروع نشده گفته بود مدیکال اکسکیوز می خوام گفته بود که مگه دیروز نگرفتی گفت واسه خسرو محبی می خوام گفته بود خوب حالا با درد کلیه فقط میشه کوفتی رو بگیری تجویز الکی و اینا که رزیدنت می رسه خانوم دکتر که اتندینگ بود یواشی به جواد میگه این درد شوخی نیستا بد دردی و جواد نازنین هم داد زده بود ولی دادها. رزیدنت هم گفته بود چرا این طفلکو زجر می دیدین بزن اون آمپول کوفتی رو. و جواد هنوز فحش می داد و من ماچش می کردم و بعد زدیم زیر خنده و نام نویسی سیمستر بعدی.
قصه های دانشگاه پهلوی 9
یکی داستانی پر از آب چشم دل نازک از خسرو آید بخشم
چشم ها به جستجوی چشم ها برای عشقی یا خیالی از عشق که در بی زبانی جوانی و سادگی چه گفتارهایی که نمی رفت و زندگی ها در برهوت ذهن ساخته نمی شد و چه ساخته ها که با زلزلهِ "نه" از هم فرو نمی پاشید. قلب هایی که می تپید، می شکست، آتش می گرفت، می سوخت و خاکستری که بر جای نمی ماند و در باده ها به زیر سرم اورژانس نمازی به خواهش نمی افتاد.
برای ساعد از یک تمرین ساده بسکتبال شروع شد پیاده با کبوتر از سالن به خوابگاه ارم، از میدان نمازی که بسمت خوابگاه می پیچی در سوی مخالف رفت تو، آمدی هم بود و کبوتر گفته بود به تو نگاه می کند و ساعد از فاصله یک خیابان چشمهای آسا را دیده بود، گرم و صمیمی و همین کافی بود. سلامی دستی برق نگاهی و تپشی قلبی که هیچ گاه وا نماند تا خاک اسیرش کرد. و چشمهای دیگری جواد را اسیر خود کرد. و بهزاد و مهرام که عشقشان در افواه ما چنان یی چید که لیلی و مجنون. مجنونی که از همان لحظه جدایی مرد و سینه من که جایگاه درد و دلهای آخر شبهای خماری بود و هنوز هم.
دو روز قبلش من و شهیدی سیمین و افی را برای کپی دوستانه دعوت کرده بودیم، جواد فهمید و رفت از خانه و گاییده شدیم تا به عبدی هم بفهمانین خوا...ک برو. گپ دوستانه به جاهای خوبی داشت می رسید به آغوش و بوسه ها و لمسها و دستها و زنگ در منزل طفلک ساعد بود که پیوسته شاید ده بار دوستان رو سرمی دواند. قراری برای گپ دوستانه دیگری گزاشتیم و برای رفع درد بیضتینمان کنار هم با خنده و جدی مفصلا کارمان به استمنا هم رسید وای عجب دردی. After saying good bye to Saed and Asa in Miramar (Aspen Lodge Apps), I’ve taken it down to the down town San Diego, at Imperial and 30th. To the “MAMA’s”, fixed a wild horse, took a pack for the Morning sick, shoot it down to the First Street and B ave, 10 steps from the west corner, into my favorite disco. At its bar alone she shuffled herself next to me, I looked back, she said “I’m not gona bite you” Texan warm accent hit me, Dallas she said. What about a dance, we dance and drink, drink and dance. Me I was following her car a porch 912. Her App was in La Jolla. It has a nice over look to the famous La Jolla beach. Two more glasses we went to bed completely nude, and wanting or at least I was on the edge of wanting. Love making went on for more than a hour, and Bitch didn’t let me in, and threatening me if you do it by force I’ll scream like hell. The pain was terrible the woman Dr. said she didn’t let you ha, looked straight at her eyes and said yes she was a f..king ck.. teaser.
بهزاد اصلاً حواسش نبود. کازبا تازه باز شده بود که نسبت به دیسکو رستورانهای تهران مثل کوچینی و شاندولیه، تی دانسینگ میدان کاخ و ... چیزی کم نداشت. شیرازیها در entertainment (خیلی از سرگرمی خوشم نمیاد آخه همشو نمی گه) ید طولا ای دارند چاره ای هم ندارند؛ حافظ و سعدی و جشن هنر و رفت و آمدشان به خارجه و دختر کنسول (همون مجسمه دم در کنسول گری انگلیس که مثل معامله بود و شیرازیها حواله دختر کنسول می کردنش) . خوب دیگه چی می خوای. با مهرداد پورزنجانی و مانوک پزشکیان و حسین آقا "کی برد" و احدیان و سعید هم فکر کنم بود و بهزاد جلسه و اینا با پول نسبتا خوبی که برای دانشجو بد هم نبود. یه جورایی گروهی درست شد، که البته این ترکیب به ترکیب دیگری تبدیل شد. و افسانه رو اول با صدای مخملی بهزاد شنیدم و کورش یغمایی اون تازه ساخته بود. البته باید بگم هر چه در دنیا خوبش در می آمد ما داشتیم مثلا محمد م سارجنت پِپِرز رو زودتر از آمریکایی ها داشت. یادتون میاد پل مکارتنی تعریف می کرد که جیمی هندریکس با ماشین بیتلز رو اطراف پیکادلی خفت می کنه و میگه سارجنت پپرز می خواین براتون بزنم چون کار سختیه و پل میگه ما کف کرده بودیم چون ال پی اون تازه دیروز درامده بود. و بچه های ماهم چند روز بعدش می زدند. بابا عجب ماها باهوش بودیم خداییش.
دو چشم مست و ناز تو دو غنچه لبان تو ...افسانه شیرین جان من تویی همه دنیای من... و بهزاد در تمام مدت هی دلش می خواست بگه مهرام می گفت افسانه. اگه بودید یادتونه دوتا چشم زیبا در یک صورت زیباتر چشم در چشم بهزاد همیشه حاضر بود و مهری جان سلامی پس از شیش هفت ماه نظر بازی این دو زیبا را بهم وصلشون کرد. خودشم عاشق حسین کی برد بود آقای مهندسهم دیگه دیگه. تابستونش تقریبا زیر آبی با هم همسر شدند. دیگه مهرام و بهزاد باهم همه جا حاضر بودند. خیلی از بروبکس به خاطر اینکه دختری را نظیر مهرام جان پیدا نکردند رفتن تو خاکی. مهرام را می شد گفت مثلا مهران چون با هم بودیم و هر کاری رو ما و بهزاد انجام می دادیم هیچی نمی گفت و یاری بود واسه بهزاد. نمی گذاشت آب تو دل بهزاد تکون بخوره و با اینکه بهزاد عشاق زیادی داشت ولی مهرام به اندازه یک قبیله زن تو دلش جا داشت. براش کاری نداشت همه چی داشت، هم شیک بود، هم صدای جادویی که عاشقش بودن، هم باهوش زبانش از دانشجو های زبان بهتر که با مهرام سر این کل کل داشتند و ما هم می خندیدیم.
ینگیه بهزاد حسین نشاط بود. از کرمان. قبولش کرده بودن که باید باشه و هر زمان لازم بود عشق آنقدر قوی بود که جلوی چشماشون محو می شد.. حسینم بچه شارپی بود اشتباهی افتاده بود تو مهندسی و بعد سر از عمران ملی تمایل مهندسی و ساعد هم همان با تمایل اقتصاد دونفری یه وزارت خونه رو می تونستند اداره کنند. حسین چه خوب می نوشت، یه روز بهش گفتم نوشته هاشو از نوشته های خیلی از بزرگان بیشتر می پسندم، سالها بعد یک بار در آمریکا و بار دیگر چند ماهی قبل از رفتنش این جمله من و دوباره بهم گفت. و من با حال بد از استعدادی که زره زره جلوی چشمم مثل یه گلوه برفی آب می شد بغلش کردم و های های گریستم و بعد شنیدم که رفت. من بهزاد و حسین افتادیم تو خوندن عین کرم کتاب. رمان، من بیشتر فلسفه و تاتر از ساعد اقتصاد یاد می گرفتم و از بهزاد تحلیل اقتصادی مثل یه قحطی زده می خوردمشون منم هرچه بلد بودم و می خواندم به حسین و بهزاد می گفتم . اما ساعد در این قسمت بیشتر به مسایل درسی اهمیت می داد و ما خواندهامان را به بحث می گذاشتم و گاه تا چه اندازه بحثهامان داغ و پرشور می شد. تعصبی در کار نبود صرفا برای افزایش دانش واقعی با هم سرو کله می زدیم. مهرام زیبا هم بیشتر حضور داشت و از مشنگی ما حتما تو دلش می خندید. فوتبال که قرار بود پخش بشه نشاط گرم کن می پوشید و می گفت حالا کمی هم ورزش و باهم تماشا می کردیم با چه حساسیتی، من هنوزهم حتی در تنهایی به همان اندازه جیغ و داد می کنم. بروبکس لاتها از من گلایه می کردند که کم پیدام. چپز جدیدی تو زندگیم شروع شده بود خواندن خواندن و خواندن. و بحث و بحث و بحث که غیر از بهزاد و حسین برایش راغب دیگری نبود. تا آنجا یسش می رفتیم که مانیفست مارکس رو هم به انتقاد می گرفتیم. چیزی که هنوز من و سرگرم می کنه قصه روح تاریخ هگل و ارباب و برده و تضادها. هنوزم میگم تضادی در کار نیست یکپارچگیه و اصولا تفکر سرزمین اصلی اروپا که نشئت گرفته از ارسطو و عرض و این ک.. شعرها زاتش برده پرور و پدر سالاریه. بچه پرو بودم ولی گندهاشم بیان بحث می کنیم.
از اتاق انتظار سلف سرویس دانشکده پزشکی شروع شد. دیدمش زیبا با تراوت و ته نگاهی شیطنت آمیز. تنها من نبودم چون تمام دار و دستشون که با اسم مستعار زری و هفت کوتله معروف شده بودند و بعدتر ها دختر خاله هم به جمع نابود کننده پسرای آن دوره درآمد.. دختر خاله مدتی با اخوی دوست بود که وارد ماجراهای خانوادگی بهتر نشم والا دهنم سرویس. دسته شون که می آمد اتاق پر می شد سرک پشت سرک که مثلا فلانی اونجاست من می گفتم برو خوا...ک برو بزار باد بیاد. ولی واقعاً قصه عجیبی بود. آقا ما مثل این گاگولا چهار پنج ماهی قبل و بعد ناهار و شام که فقط به خاطر او بود می رفتم سلف سرویس والا کدوم دیوانه ای آون غذاها رو می خورد دروغ نگم کمی هم میرفتم با یکی از کارکنای اونجا جناغ می شکستیم بره رو کم کنی. هی نگاه کن و نگاه و حالا یه خردم غمیش ولی در همین حد که خودش بُرید. یه روز هر چی بهش زل زدم اونهم زل زد بد طور و با زبان اشاره فکر کنم گفت چه کوفته دیگه یه چیزی بگو ته نگاهش شایدم پشتش یه فحشی هم بود که آقا چه حالی کرد پورزاهد. من مدعی پاک خودم باختم خنده گرفته بود مرا. بد جوری داشتم ضایع می شدم. زبونم پاهام حرکاتم یه سره قفل شده بود. تمام بدنم بعد از زل، زلش داغ در حد آتش گرفتن شده بود. بابا این چه حالی چرا پس اینطوری. تازه فهمیدم عاشق شدم بد جوریم گرفتار. منی که همه رو می زاشتم سر کار حال نوبت من بود که بزارنم سرکار.
حمید..ک هنوز داشت ورقها رو پاره می کرد که با مصطفی...ب اومدیم بیرون. شنیدم نازنین بیمار شده با یه دسته گل دم در خوابگاه اول قصرالدشت تیپ زده در حد تیم ملی ادکلن بروت که اونوقتها آخر بو بود و از ده متری دهن هرچی بینی رو می..گا.. خانومی که اونجا کار می کرد اومد با همون لهجه شیرازی گفت کاکو بفرمید گفتم با سرکار خانوم آفاق کار داشتم گفت اوشون مریضنشون. گفتم ها ایرو می دونم لطفا ای نارو اشاره به پنج گل سرخ روز اتشین کردم گفتم، بیدید به اوشون. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و زیر لبی گفت خدا شانس بده و غرغر کنان رفت. من منتظر جواب بودم که قلبم نزدیک بود از جا در بره خودش اومده بود تشکر کنه با اتفاقات اتاق انتظار خود بخود این دهن گُه از لبخند جدا نمی شد اوهم لبخند داشت نمی دونم از قیافه من اون لباسا و ادکلن بود یا چی، آدم چی می دونه. گفت ممنون یا مرسی یا متشکرم چیزی نمی شنفتم محوش شده بودم بالاخره گفتم حالتون بهتره گفت بله یکی دو روز دیگه بر می گردم سر کلاسام. هول هولکی گفتم یه فیلم خوبی سینما پارامونت گذاشته وقتی بهتر شدین اجازه میدید بیام دنبالتون و اگه خدا بخواد نمی دونم این ک..شعرا چی بود که می گفتم. اصلاً نمی دونستم پارامونت فیلمش چیه. آقا واویلا گفت باشه قرار فکر کنم پنج شنبه شب. خدا حافظی کرده نکرده دِ بدو نمی دونم چرا باید می دویدم. تمام وجودم خنده بود خنده مستی عشق دیوانه وار تا مهندسی دویدم و بعد فهمیدم باید برم ادبیات.
گفت داش خسرو بهمن داره از دست میره گفتم یعنی چی گفت شایدم خودکشی کنه و نجاتش تنها از دست تو بر می اید. گفتم هرچی باشه خیالی نیست گفت قول می دی گفتم آره بابا چرا این قدر گیر می دی قول می دم یه کاری آدم واسه دوستش مگه چیه. سه نفری در فاصله چهل پنجاه متری می رفتن زمان بندیشون دقیق مثل اینکه این صحنه رو بارها تمرین کرده باشن با انگشت نشانش داد، اون زمان نمی دونستم که اگر کسی با انگشت ماه رو نشان داد مواظب باشم انگشتشو با ماه اشتباه نگیرم. و من گرفتم که بهمن دیوانه سیمین شده هر شب مست لایعقل هر جای می افته و معلوم نیست کجاست. تصمیم داره خودشو بکشه می خواد ترک تحصیل کنه یه ریز از این دست بهم می بافید و گفت قول دادی. دیگه حرفاشو نمی شنیدم تنم می لرزید کف دستم عرق کرده بود می خواستم سرم و بزن به دیوار بی دست دادن و حرفی برگشتم سر بازی. ساعد جای من رو خوشبختانه پر کرده بود حمید هم بود با ورقهای جدید من هارت پورت راه انداخته بود. و من آهسته، آهسته از اتاق رفتم بیرون تک وتنها خودم رسوندم اقبالی ریخت و خوردم ریخت و می دونستم دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد. و من مردم
قصه های دانشگاه پهلوی 11
تابستون، نظام وظیفه حین تحصیل، و پادگان، یک دو سه چهار طبل بزرگ زیر پای چپ، به ساعد چی میگه این خو...ک میگه طبل بزرگ به فلان ن.. جی بی، جی بی این دیگه خداییش اگر جا بگیر من استفا میدم از مامی جون رضا حالا ن ..ج شد مامی جون جی بی اگه اونی که ساعد میگه غیر از مامی اگه قبول کنم. ما هم هی بی خیال یکم اینور یکم اونور میرفتیم اون دانشجوها ته خط جه غلطی می کنین مام همه باهم رو ازنای ننت رژه میریم دیگه قربان سلام نظامی دادیم دیگه چی میخوای. سر کلاس بود جناب سروان اینجوری شروع کرد من آقایون پایه هر شوخی و اینا هستم یکی بگین دو تا می گم سینه سپر و اینا از خود متشکر بد جورا، یه چیزی میگم یه چیزی می خونید. کلاس تو دانشکده ادبیات پهلوی سالن پورداود برگزار می شد شاید صد تایی می شدیم داشت قد و اندازه های تفنگ ژ.س را درس میداد این لولشه با این اندازه این قنداقش انقدر بعد دست کرد از رو میز یه سرنیزه برداشت گذاشت رو همش و گفت مثلاً دومتر. دست بلند کردم گفتم ببخشید جناب سروان فرمودید چند متر گفت دو متر. گفتم شرمنده نصفش تو کونتون کلاس یه هویی تکید از خنده کمی که ساکت شد سعید نوروزی که روحش شاد دست بلند کرد و گفت ببخشید ناراحت شدید جناب سروان گفت نه به هیچ وجه سعید گفت پس همش تو کونتون. دو سه تا سربازی که اینور اونور سالن بودند از خنده می مردن ولی جرات نداشتن هی سرخ و سفید می شدن و کلاس تعطیل شد ما هم بدو بوفه مش سهراب.، بیدار باش و که زدن با هر زحمتی بود دستی شستیم و برای شعر و ورای صبحگاه قطار شدیم که چشمتون روز بد نبینه بجای پرچم یه بطری خالی عرق خلار شیراز آخ که چقدر جاش خالیه داشت اون بالا دنگ دنگ با رقص باد میخورد به میله پرچم. جناب سرهنگ داد زد سرباز ما...ق... اون چیه اون بالا. سرباز مشخصی رو که داد نمیزد. همه حیرون و خندون منتظر تا چی میشه. صبحگاه مالید و رفتیم سر صبحانه چهار پنج نفر بعدا اسماشون و خوندن. خداییش من هیچ دخالتی در امر بالابردن بطری نداشتم هنوز نمی دونم کیه. ولی انقدر گاو پیشونی سفید شده بودیم که ما رو هم اخراج کردند اون با وفا هم صداش در نیومد که نیومد. البته خوشحال بودیم با شهیدی و جی بی زدیم به جشن هنر با کله تراشیده. چه حالی کردیم.
به استوار گفتم ببین داداش شما بنویس این دوره را دیده اینو دیده اینم دیده این و ندیده با یه صدتومنی. استوارم نوشت. چون دیگه حال نمی داد دوره رو تجدید کنم. سرکار هم نوشت این و دیده اینو دیده اینو دیده اینو ندیده. امضا و مهر تیمسار فرماندهی و ما هم بسرعت با یه تیغ نه، نه دیده رو برداشتیم که شد دیده. پارتی بازی کردیم رفتیم چهار بهار که قصشو شنیدید. گفتم آقای انتظامی گفت من کشاورزم گفتم بله ببخشید آقای مشایخی گفت (فکر کنم خوا..ک) چیزی هم ته دلش گفت که من خداییش نشنیدم، من محمد کشاورزم گفتم مگه من چی گفتم چند نفری در کاروانسرا محل تجمع جشن هنریها که روی یه میز و با مبلهای کلیشه ای قرمز که تو همه هتلها و متلها پیدا میشه نشسته بودیم، پوز خندی زدند و ما برای تر کردن گلو با بروبکس خودمون که تقریبا همه بودند. رفتیم بار کاروانسرا. نمی دونم چرا خوندنم گرفت اونم چه چیز مزخرفی. آخر شبها معمولا رادیو تهران یه نمایش داشت که این آخریش به اسم من جانیدالرم بود. یکی هم سر بسر این برنامه گذاشته بود و شعرو اهنگی هم روش که در برنامه صبح جمعه رادیو یه باری پخش شد بعدشم بروبکس لاله زار خوندنش "جانی دالر بله خانوم جانی دالر بله خانوم دزد اومده تو خونمون بیا که می ترسم ازون" حالا روی چهارپاره های بار با سر تراشیده که خوب کمی بلند شده بود. ما هم اینو میخوندیم با صدای بلند. یه هو دیدم ساعد که از خنده داشت به خودش می شاشید و جی بی و فکر کنم گودزیلاهم بود و بیشمار آدمهای دیگه وقتی می گفتم جانیدالر همه می گفتن بله خانوم. چی بگم صدا بلند بود و بامزه که هنرمندان هم سرک می کشیدن ببین چه خبره. بعدا فهمیدن چرا شهیدی داشت اونقدر می خندید. دو نفر که از سوئد ی جایی اونطرفا امده بودند تقریباً بد جور خودشئن چسبونده بودن به ما. چشم و ابرو به شهیدی جریان چیه گفت هیچی جون تو گفتم پس خیلی چیزاست که توی فلان فلان شده اینجوری می گی دیگه از خنده داشت میرفت تو زمین و به اون دوتا اشاره کرد که جالا یه جورایی من و دیگه فکر کنم لیس می زدن. یکیشون اسمش عین خودم خسرو بود دیگری پردیس. این خسروِ همونی که با آنتونی کویین و بهروز وثوقی تو اون فیلم کاروان یا یه هم چیزایی نقش خودشو که اِوا خواهر بود بازی می کرد و یک دل نه صد دل جفتی می خواستن ترتیب مارو بِدن. با بچها که همه پاتیل و ساعتم دو سه صبح راه افتادیم که بریم ایناهم ول نمی کردن که. جلوی ما فریدون..ِ.. بود که داشت از در رد می شد پاش گیر کرد به چیزی یکمی بگی نگی تکون خورد و زمین از قاشقو چنگال پر شد. فری هم انگار نه انگار دولا شد در کمال خونسردی دونه دونه قاشق چنگالاشو که خوب الکی مهر کاروانسرا رو داشتن جمع می کرد جالا که چی نگهبانِ اومد چیزی بگه که ده دوازده نفری جلوش ایستاده بودیم طفلکی لبخند زد و راه داد.
همه بسوی خوابگاه ارم می گم ک..ک ها من و از دست اینا نجات بدین، خو...ک..ها می خندین رفتیم بخوابیم هنوز اونجا بود گفتم بد جوری می خواره شاید خجالتی چیزی بکشه که ک..ک. خوشش اومد گفتم وای بابا این دیگه چه بختکی بود گفتم من وقتی مست می کنم تکون مکون اینا نداره گفت اون با من. بابا این دیگه چه جونوریه. گفتم بیا بردمش خوابگاه 9 بهمن و از خواب بیدار کردم و هلش دادم تو بغل اون تا بیاد بگه چی در رفته بودم. خداییش فرداش اگه بگی حرفی چیزی بزنه یا بگه چیکار کردی بابا دیشب، مذالکی (معذالک) مثلاً می گم نگفت. من انتقام سیمین گفتم میگرم که ظاهراً در این مورد اشتباه می کردم.
باز دوباره ثبت نام و واحد و اینا. ایندفه رفتم مدرن فیزک گرفتم که حیدر گفت گه بخورم دیگه دنبال تو بیام. خیلی اصرار کردم گفتم کوانتوم و اینا گربه شرودر، اصل عدم قطعیت شوازینگر حال میده ها گفت تا ترجمه نکنی اصلا گوش نمی دم من ترجمم خیلی خوب نبود حیدر هم گفت برو تنهایی بیشتر حال میده. ما هم رفتیم ببینیم چی جوری هم می تونی تو قفس زنده باشی هم مرده کاشکی که میشد. که می مونه برای قرن بیست و دو سه روحش شاد.
قصه های دانشگاه پهلوی 9
یکی داستانی پر از آب چشم دل نازک از خسرو آید بخشم
چشم ها به جستجوی چشم ها برای عشقی یا خیالی از عشق که در بی زبانی جوانی و سادگی چه گفتارهایی که نمی رفت و زندگی ها در برهوت ذهن ساخته نمی شد و چه ساخته ها که با زلزلهِ "نه" از هم فرو نمی پاشید. قلب هایی که می تپید، می شکست، آتش می گرفت، می سوخت و خاکستری که بر جای نمی ماند و در باده ها به زیر سرم اورژانس نمازی به خواهش نمی افتاد.
برای ساعد از یک تمرین ساده بسکتبال شروع شد پیاده با کبوتر از سالن به خوابگاه ارم، از میدان نمازی که بسمت خوابگاه می پیچی در سوی مخالف رفت تو، آمدی هم بود و کبوتر گفته بود به تو نگاه می کند و ساعد از فاصله یک خیابان چشمهای آسا را دیده بود، گرم و صمیمی و همین کافی بود. سلامی دستی برق نگاهی و تپشی قلبی که هیچ گاه وا نماند تا خاک اسیرش کرد. و چشمهای دیگری جواد را اسیر خود کرد. و بهزاد و مهرام که عشقشان در افواه ما چنان یی چید که لیلی و مجنون. مجنونی که از همان لحظه جدایی مرد و سینه من که جایگاه درد و دلهای آخر شبهای خماری بود و هنوز هم.
دو روز قبلش من و شهیدی سیمین و افی را برای کپی دوستانه دعوت کرده بودیم، جواد فهمید و رفت از خانه و گاییده شدیم تا به عبدی هم بفهمانین خوا...ک برو. گپ دوستانه به جاهای خوبی داشت می رسید به آغوش و بوسه ها و لمسها و دستها و زنگ در منزل طفلک ساعد بود که پیوسته شاید ده بار دوستان رو سرمی دواند. قراری برای گپ دوستانه دیگری گزاشتیم و برای رفع درد بیضتینمان کنار هم با خنده و جدی مفصلا کارمان به استمنا هم رسید وای عجب دردی. After saying good bye to Saed and Asa in Miramar (Aspen Lodge Apps), I’ve taken it down to the down town San Diego, at Imperial and 30th. To the “MAMA’s”, fixed a wild horse, took a pack for the Morning sick, shoot it down to the First Street and B ave, 10 steps from the west corner, into my favorite disco. At its bar alone she shuffled herself next to me, I looked back, she said “I’m not gona bite you” Texan warm accent hit me, Dallas she said. What about a dance, we dance and drink, drink and dance. Me I was following her car a porch 912. Her App was in La Jolla. It has a nice over look to the famous La Jolla beach. Two more glasses we went to bed completely nude, and wanting or at least I was on the edge of wanting. Love making went on for more than a hour, and Bitch didn’t let me in, and threatening me if you do it by force I’ll scream like hell. The pain was terrible the woman Dr. said she didn’t let you ha, looked straight at her eyes and said yes she was a f..king ck.. teaser.
بهزاد اصلاً حواسش نبود. کازبا تازه باز شده بود که نسبت به دیسکو رستورانهای تهران مثل کوچینی و شاندولیه، تی دانسینگ میدان کاخ و ... چیزی کم نداشت. شیرازیها در entertainment (خیلی از سرگرمی خوشم نمیاد آخه همشو نمی گه) ید طولا ای دارند چاره ای هم ندارند؛ حافظ و سعدی و جشن هنر و رفت و آمدشان به خارجه و دختر کنسول (همون مجسمه دم در کنسول گری انگلیس که مثل معامله بود و شیرازیها حواله دختر کنسول می کردنش) . خوب دیگه چی می خوای. با مهرداد پورزنجانی و مانوک پزشکیان و حسین آقا "کی برد" و احدیان و سعید هم فکر کنم بود و بهزاد جلسه و اینا با پول نسبتا خوبی که برای دانشجو بد هم نبود. یه جورایی گروهی درست شد، که البته این ترکیب به ترکیب دیگری تبدیل شد. و افسانه رو اول با صدای مخملی بهزاد شنیدم و کورش یغمایی اون تازه ساخته بود. البته باید بگم هر چه در دنیا خوبش در می آمد ما داشتیم مثلا محمد م سارجنت پِپِرز رو زودتر از آمریکایی ها داشت. یادتون میاد پل مکارتنی تعریف می کرد که جیمی هندریکس با ماشین بیتلز رو اطراف پیکادلی خفت می کنه و میگه سارجنت پپرز می خواین براتون بزنم چون کار سختیه و پل میگه ما کف کرده بودیم چون ال پی اون تازه دیروز درامده بود. و بچه های ماهم چند روز بعدش می زدند. بابا عجب ماها باهوش بودیم خداییش.
دو چشم مست و ناز تو دو غنچه لبان تو ...افسانه شیرین جان من تویی همه دنیای من... و بهزاد در تمام مدت هی دلش می خواست بگه مهرام می گفت افسانه. اگه بودید یادتونه دوتا چشم زیبا در یک صورت زیباتر چشم در چشم بهزاد همیشه حاضر بود و مهری جان سلامی پس از شیش هفت ماه نظر بازی این دو زیبا را بهم وصلشون کرد. خودشم عاشق حسین کی برد بود آقای مهندسهم دیگه دیگه. تابستونش تقریبا زیر آبی با هم همسر شدند. دیگه مهرام و بهزاد باهم همه جا حاضر بودند. خیلی از بروبکس به خاطر اینکه دختری را نظیر مهرام جان پیدا نکردند رفتن تو خاکی. مهرام را می شد گفت مثلا مهران چون با هم بودیم و هر کاری رو ما و بهزاد انجام می دادیم هیچی نمی گفت و یاری بود واسه بهزاد. نمی گذاشت آب تو دل بهزاد تکون بخوره و با اینکه بهزاد عشاق زیادی داشت ولی مهرام به اندازه یک قبیله زن تو دلش جا داشت. براش کاری نداشت همه چی داشت، هم شیک بود، هم صدای جادویی که عاشقش بودن، هم باهوش زبانش از دانشجو های زبان بهتر که با مهرام سر این کل کل داشتند و ما هم می خندیدیم.
ینگیه بهزاد حسین نشاط بود. از کرمان. قبولش کرده بودن که باید باشه و هر زمان لازم بود عشق آنقدر قوی بود که جلوی چشماشون محو می شد.. حسینم بچه شارپی بود اشتباهی افتاده بود تو مهندسی و بعد سر از عمران ملی تمایل مهندسی و ساعد هم همان با تمایل اقتصاد دونفری یه وزارت خونه رو می تونستند اداره کنند. حسین چه خوب می نوشت، یه روز بهش گفتم نوشته هاشو از نوشته های خیلی از بزرگان بیشتر می پسندم، سالها بعد یک بار در آمریکا و بار دیگر چند ماهی قبل از رفتنش این جمله من و دوباره بهم گفت. و من با حال بد از استعدادی که زره زره جلوی چشمم مثل یه گلوه برفی آب می شد بغلش کردم و های های گریستم و بعد شنیدم که رفت. من بهزاد و حسین افتادیم تو خوندن عین کرم کتاب. رمان، من بیشتر فلسفه و تاتر از ساعد اقتصاد یاد می گرفتم و از بهزاد تحلیل اقتصادی مثل یه قحطی زده می خوردمشون منم هرچه بلد بودم و می خواندم به حسین و بهزاد می گفتم . اما ساعد در این قسمت بیشتر به مسایل درسی اهمیت می داد و ما خواندهامان را به بحث می گذاشتم و گاه تا چه اندازه بحثهامان داغ و پرشور می شد. تعصبی در کار نبود صرفا برای افزایش دانش واقعی با هم سرو کله می زدیم. مهرام زیبا هم بیشتر حضور داشت و از مشنگی ما حتما تو دلش می خندید. فوتبال که قرار بود پخش بشه نشاط گرم کن می پوشید و می گفت حالا کمی هم ورزش و باهم تماشا می کردیم با چه حساسیتی، من هنوزهم حتی در تنهایی به همان اندازه جیغ و داد می کنم. بروبکس لاتها از من گلایه می کردند که کم پیدام. چپز جدیدی تو زندگیم شروع شده بود خواندن خواندن و خواندن. و بحث و بحث و بحث که غیر از بهزاد و حسین برایش راغب دیگری نبود. تا آنجا یسش می رفتیم که مانیفست مارکس رو هم به انتقاد می گرفتیم. چیزی که هنوز من و سرگرم می کنه قصه روح تاریخ هگل و ارباب و برده و تضادها. هنوزم میگم تضادی در کار نیست یکپارچگیه و اصولا تفکر سرزمین اصلی اروپا که نشئت گرفته از ارسطو و عرض و این ک.. شعرها زاتش برده پرور و پدر سالاریه. بچه پرو بودم ولی گندهاشم بیان بحث می کنیم.
از اتاق انتظار سلف سرویس دانشکده پزشکی شروع شد. دیدمش زیبا با تراوت و ته نگاهی شیطنت آمیز. تنها من نبودم چون تمام دار و دستشون که با اسم مستعار زری و هفت کوتله معروف شده بودند و بعدتر ها دختر خاله هم به جمع نابود کننده پسرای آن دوره درآمد.. دختر خاله مدتی با اخوی دوست بود که وارد ماجراهای خانوادگی بهتر نشم والا دهنم سرویس. دسته شون که می آمد اتاق پر می شد سرک پشت سرک که مثلا فلانی اونجاست من می گفتم برو خوا...ک برو بزار باد بیاد. ولی واقعاً قصه عجیبی بود. آقا ما مثل این گاگولا چهار پنج ماهی قبل و بعد ناهار و شام که فقط به خاطر او بود می رفتم سلف سرویس والا کدوم دیوانه ای آون غذاها رو می خورد دروغ نگم کمی هم میرفتم با یکی از کارکنای اونجا جناغ می شکستیم بره رو کم کنی. هی نگاه کن و نگاه و حالا یه خردم غمیش ولی در همین حد که خودش بُرید. یه روز هر چی بهش زل زدم اونهم زل زد بد طور و با زبان اشاره فکر کنم گفت چه کوفته دیگه یه چیزی بگو ته نگاهش شایدم پشتش یه فحشی هم بود که آقا چه حالی کرد پورزاهد. من مدعی پاک خودم باختم خنده گرفته بود مرا. بد جوری داشتم ضایع می شدم. زبونم پاهام حرکاتم یه سره قفل شده بود. تمام بدنم بعد از زل، زلش داغ در حد آتش گرفتن شده بود. بابا این چه حالی چرا پس اینطوری. تازه فهمیدم عاشق شدم بد جوریم گرفتار. منی که همه رو می زاشتم سر کار حال نوبت من بود که بزارنم سرکار.
حمید..ک هنوز داشت ورقها رو پاره می کرد که با مصطفی...ب اومدیم بیرون. شنیدم نازنین بیمار شده با یه دسته گل دم در خوابگاه اول قصرالدشت تیپ زده در حد تیم ملی ادکلن بروت که اونوقتها آخر بو بود و از ده متری دهن هرچی بینی رو می..گا.. خانومی که اونجا کار می کرد اومد با همون لهجه شیرازی گفت کاکو بفرمید گفتم با سرکار خانوم آفاق کار داشتم گفت اوشون مریضنشون. گفتم ها ایرو می دونم لطفا ای نارو اشاره به پنج گل سرخ روز اتشین کردم گفتم، بیدید به اوشون. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و زیر لبی گفت خدا شانس بده و غرغر کنان رفت. من منتظر جواب بودم که قلبم نزدیک بود از جا در بره خودش اومده بود تشکر کنه با اتفاقات اتاق انتظار خود بخود این دهن گُه از لبخند جدا نمی شد اوهم لبخند داشت نمی دونم از قیافه من اون لباسا و ادکلن بود یا چی، آدم چی می دونه. گفت ممنون یا مرسی یا متشکرم چیزی نمی شنفتم محوش شده بودم بالاخره گفتم حالتون بهتره گفت بله یکی دو روز دیگه بر می گردم سر کلاسام. هول هولکی گفتم یه فیلم خوبی سینما پارامونت گذاشته وقتی بهتر شدین اجازه میدید بیام دنبالتون و اگه خدا بخواد نمی دونم این ک..شعرا چی بود که می گفتم. اصلاً نمی دونستم پارامونت فیلمش چیه. آقا واویلا گفت باشه قرار فکر کنم پنج شنبه شب. خدا حافظی کرده نکرده دِ بدو نمی دونم چرا باید می دویدم. تمام وجودم خنده بود خنده مستی عشق دیوانه وار تا مهندسی دویدم و بعد فهمیدم باید برم ادبیات.
گفت داش خسرو بهمن داره از دست میره گفتم یعنی چی گفت شایدم خودکشی کنه و نجاتش تنها از دست تو بر می اید. گفتم هرچی باشه خیالی نیست گفت قول می دی گفتم آره بابا چرا این قدر گیر می دی قول می دم یه کاری آدم واسه دوستش مگه چیه. سه نفری در فاصله چهل پنجاه متری می رفتن زمان بندیشون دقیق مثل اینکه این صحنه رو بارها تمرین کرده باشن با انگشت نشانش داد، اون زمان نمی دونستم که اگر کسی با انگشت ماه رو نشان داد مواظب باشم انگشتشو با ماه اشتباه نگیرم. و من گرفتم که بهمن دیوانه سیمین شده هر شب مست لایعقل هر جای می افته و معلوم نیست کجاست. تصمیم داره خودشو بکشه می خواد ترک تحصیل کنه یه ریز از این دست بهم می بافید و گفت قول دادی. دیگه حرفاشو نمی شنیدم تنم می لرزید کف دستم عرق کرده بود می خواستم سرم و بزن به دیوار بی دست دادن و حرفی برگشتم سر بازی. ساعد جای من رو خوشبختانه پر کرده بود حمید هم بود با ورقهای جدید من هارت پورت راه انداخته بود. و من آهسته، آهسته از اتاق رفتم بیرون تک وتنها خودم رسوندم اقبالی ریخت و خوردم ریخت و می دونستم دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد. و من مردم
قصه های دانشگاه پهلوی 11
تابستون، نظام وظیفه حین تحصیل، و پادگان، یک دو سه چهار طبل بزرگ زیر پای چپ، به ساعد چی میگه این خو...ک میگه طبل بزرگ به فلان ن.. جی بی، جی بی این دیگه خداییش اگر جا بگیر من استفا میدم از مامی جون رضا حالا ن ..ج شد مامی جون جی بی اگه اونی که ساعد میگه غیر از مامی اگه قبول کنم. ما هم هی بی خیال یکم اینور یکم اونور میرفتیم اون دانشجوها ته خط جه غلطی می کنین مام همه باهم رو ازنای ننت رژه میریم دیگه قربان سلام نظامی دادیم دیگه چی میخوای. سر کلاس بود جناب سروان اینجوری شروع کرد من آقایون پایه هر شوخی و اینا هستم یکی بگین دو تا می گم سینه سپر و اینا از خود متشکر بد جورا، یه چیزی میگم یه چیزی می خونید. کلاس تو دانشکده ادبیات پهلوی سالن پورداود برگزار می شد شاید صد تایی می شدیم داشت قد و اندازه های تفنگ ژ.س را درس میداد این لولشه با این اندازه این قنداقش انقدر بعد دست کرد از رو میز یه سرنیزه برداشت گذاشت رو همش و گفت مثلاً دومتر. دست بلند کردم گفتم ببخشید جناب سروان فرمودید چند متر گفت دو متر. گفتم شرمنده نصفش تو کونتون کلاس یه هویی تکید از خنده کمی که ساکت شد سعید نوروزی که روحش شاد دست بلند کرد و گفت ببخشید ناراحت شدید جناب سروان گفت نه به هیچ وجه سعید گفت پس همش تو کونتون. دو سه تا سربازی که اینور اونور سالن بودند از خنده می مردن ولی جرات نداشتن هی سرخ و سفید می شدن و کلاس تعطیل شد ما هم بدو بوفه مش سهراب.، بیدار باش و که زدن با هر زحمتی بود دستی شستیم و برای شعر و ورای صبحگاه قطار شدیم که چشمتون روز بد نبینه بجای پرچم یه بطری خالی عرق خلار شیراز آخ که چقدر جاش خالیه داشت اون بالا دنگ دنگ با رقص باد میخورد به میله پرچم. جناب سرهنگ داد زد سرباز ما...ق... اون چیه اون بالا. سرباز مشخصی رو که داد نمیزد. همه حیرون و خندون منتظر تا چی میشه. صبحگاه مالید و رفتیم سر صبحانه چهار پنج نفر بعدا اسماشون و خوندن. خداییش من هیچ دخالتی در امر بالابردن بطری نداشتم هنوز نمی دونم کیه. ولی انقدر گاو پیشونی سفید شده بودیم که ما رو هم اخراج کردند اون با وفا هم صداش در نیومد که نیومد. البته خوشحال بودیم با شهیدی و جی بی زدیم به جشن هنر با کله تراشیده. چه حالی کردیم.
به استوار گفتم ببین داداش شما بنویس این دوره را دیده اینو دیده اینم دیده این و ندیده با یه صدتومنی. استوارم نوشت. چون دیگه حال نمی داد دوره رو تجدید کنم. سرکار هم نوشت این و دیده اینو دیده اینو دیده اینو ندیده. امضا و مهر تیمسار فرماندهی و ما هم بسرعت با یه تیغ نه، نه دیده رو برداشتیم که شد دیده. پارتی بازی کردیم رفتیم چهار بهار که قصشو شنیدید. گفتم آقای انتظامی گفت من کشاورزم گفتم بله ببخشید آقای مشایخی گفت (فکر کنم خوا..ک) چیزی هم ته دلش گفت که من خداییش نشنیدم، من محمد کشاورزم گفتم مگه من چی گفتم چند نفری در کاروانسرا محل تجمع جشن هنریها که روی یه میز و با مبلهای کلیشه ای قرمز که تو همه هتلها و متلها پیدا میشه نشسته بودیم، پوز خندی زدند و ما برای تر کردن گلو با بروبکس خودمون که تقریبا همه بودند. رفتیم بار کاروانسرا. نمی دونم چرا خوندنم گرفت اونم چه چیز مزخرفی. آخر شبها معمولا رادیو تهران یه نمایش داشت که این آخریش به اسم من جانیدالرم بود. یکی هم سر بسر این برنامه گذاشته بود و شعرو اهنگی هم روش که در برنامه صبح جمعه رادیو یه باری پخش شد بعدشم بروبکس لاله زار خوندنش "جانی دالر بله خانوم جانی دالر بله خانوم دزد اومده تو خونمون بیا که می ترسم ازون" حالا روی چهارپاره های بار با سر تراشیده که خوب کمی بلند شده بود. ما هم اینو میخوندیم با صدای بلند. یه هو دیدم ساعد که از خنده داشت به خودش می شاشید و جی بی و فکر کنم گودزیلاهم بود و بیشمار آدمهای دیگه وقتی می گفتم جانیدالر همه می گفتن بله خانوم. چی بگم صدا بلند بود و بامزه که هنرمندان هم سرک می کشیدن ببین چه خبره. بعدا فهمیدن چرا شهیدی داشت اونقدر می خندید. دو نفر که از سوئد ی جایی اونطرفا امده بودند تقریباً بد جور خودشئن چسبونده بودن به ما. چشم و ابرو به شهیدی جریان چیه گفت هیچی جون تو گفتم پس خیلی چیزاست که توی فلان فلان شده اینجوری می گی دیگه از خنده داشت میرفت تو زمین و به اون دوتا اشاره کرد که جالا یه جورایی من و دیگه فکر کنم لیس می زدن. یکیشون اسمش عین خودم خسرو بود دیگری پردیس. این خسروِ همونی که با آنتونی کویین و بهروز وثوقی تو اون فیلم کاروان یا یه هم چیزایی نقش خودشو که اِوا خواهر بود بازی می کرد و یک دل نه صد دل جفتی می خواستن ترتیب مارو بِدن. با بچها که همه پاتیل و ساعتم دو سه صبح راه افتادیم که بریم ایناهم ول نمی کردن که. جلوی ما فریدون..ِ.. بود که داشت از در رد می شد پاش گیر کرد به چیزی یکمی بگی نگی تکون خورد و زمین از قاشقو چنگال پر شد. فری هم انگار نه انگار دولا شد در کمال خونسردی دونه دونه قاشق چنگالاشو که خوب الکی مهر کاروانسرا رو داشتن جمع می کرد جالا که چی نگهبانِ اومد چیزی بگه که ده دوازده نفری جلوش ایستاده بودیم طفلکی لبخند زد و راه داد.
همه بسوی خوابگاه ارم می گم ک..ک ها من و از دست اینا نجات بدین، خو...ک..ها می خندین رفتیم بخوابیم هنوز اونجا بود گفتم بد جوری می خواره شاید خجالتی چیزی بکشه که ک..ک. خوشش اومد گفتم وای بابا این دیگه چه بختکی بود گفتم من وقتی مست می کنم تکون مکون اینا نداره گفت اون با من. بابا این دیگه چه جونوریه. گفتم بیا بردمش خوابگاه 9 بهمن و از خواب بیدار کردم و هلش دادم تو بغل اون تا بیاد بگه چی در رفته بودم. خداییش فرداش اگه بگی حرفی چیزی بزنه یا بگه چیکار کردی بابا دیشب، مذالکی (معذالک) مثلاً می گم نگفت. من انتقام سیمین گفتم میگرم که ظاهراً در این مورد اشتباه می کردم.
باز دوباره ثبت نام و واحد و اینا. ایندفه رفتم مدرن فیزک گرفتم که حیدر گفت گه بخورم دیگه دنبال تو بیام. خیلی اصرار کردم گفتم کوانتوم و اینا گربه شرودر، اصل عدم قطعیت شوازینگر حال میده ها گفت تا ترجمه نکنی اصلا گوش نمی دم من ترجمم خیلی خوب نبود حیدر هم گفت برو تنهایی بیشتر حال میده. ما هم رفتیم ببینیم چی جوری هم می تونی تو قفس زنده باشی هم مرده کاشکی که میشد. که می مونه برای قرن بیست و دو سه روحش شاد.
نظرات