محله ما
محله مون
از شیش سالگی تا هیجده نوزده سالگی که توی تهران بودم خونمون توی خیابون رامسر بود تو خیابون شاهرضا( انقلاب) روبروی لالهزار نو. یه محله خیلی متوسط. توی این خیابون علاوه بر خودم دو شخصیت شهیر هم زندگی میکردن یکی بابام (خلیل ملکی) و یکی دیگه احسان نراقی بود که اونم انتهای خیابون یه خونه خیلی معمولی داشت. یه دفعه بابام یه چیزی بهم داد گفت ببرم بدم به احسان نراقی خیلی از اینکه تو همچین خونهای زندگی میکنه تعجب کردم. از شخصیتهای شهیر دیگه محلمون یکی بود باسم هامازاسب هاراطونیان که میگفتن قهرمان زیبائی اندام دنیا بود حالا شایدم نبوده ولی ما میگفتیم بوده. عصرها میومد وایمیستاد سر خیابون جلوی سینما رویال و بچههای محل هم جمع میشدن دورش. هیچکاری هم که احتیاج به زور داشت انجام نمیداد فقط میگفت "اندامام خاراب میشه" ارمنی بود. خیلی ارمنی توی خیابون رامسر زندگی میکردن. یکی دیگه از شخصیتها بنام علی سیبیل بود که بقول امروزیها پارکبان بود. وایمیستاد وسط خیابون و سریع میدوید بطرف هر ماشینی که میخواست راه بیفته و توی راه نعره میزد "سیبیییییل" احتمالاً بمعنای باج سیبیل خلاصه هر از چند دقیقه این نعره در محل طنین انداز میشد. البته محل ما نسبت به نازی آباد و جوادیه و دروازه غار شخصیتهای کمتری داشت. راستی یکی دیگه هم داشتیم باسم اصغر ( یا چیز دیگه) چهارفصل نمیدونم مال محل ما بود یا نه ولی خیلی اون دوروبر بود. همیشه یه تی شرت آستین کوتاه میپوشید زمستون و تابستون. شگردشم این بود که با دست راستش تخمه رو مینداخت توی دهنش و تخمه رو میشکوند و از سمت چپ دهنش پوست تخمه رو فوت میکرد بیرون. رکوردشم بیست بیست و پنج تا تخمه در دقیقه بود همه پوستام دو کپه و خشک. حالا که اینهمه شخصیت برجسته رو بهتون معرفی کردم یکی دیگه هم داشتیم که دوست برادرم بود بنام رضا مورچه. میگفتن از صبح تا شب توی خیابونا پرسه میزنه و با همه دوسته. بعد انقلابم معلوم شد ساواکی بوده. چند سال بعد ار انقلاب هم که دیدمش حسابی شاکی بود و میگفت ساواک خیلیم خوب بوده. محله مون چهار تا سینما هم داشت. یه سینما رویال بود مال باتمانقلیچ که یه ساختمون بلند در حد شش طبقه بود. بدون ستون و هیچی همین طور آجر چیده بودن و رفته بودن بالا. سه تا سالون سینما داشت یکی همین سینما رویال بود طبقه بالاشم یه سینما سرپوشیده تابستونی داشت که دو طرفش درهای کرکرهای داشت و کنار میرفت. زیر زمینشم یه سینما بود باسم ب ب لابد بریژیت باردو فیلمهای ناجوری ( شایدم جوری) نشون میداد کلا بالای هیجده من رو هم که اصلاً راه نمیدادن. اونور خیابونم یه سینما تاج بود که سینمای درب و داغونی بود. یادمه یه دفعه با بابام رفتیم همین سینما تاج سر سرود شاهنشاهی از جاش بلند نشد یه پاسبونی هم اومد یه چیزی بهش گفت اونم جوابشو داد و پاسبونه هم رفت. سر خیابون رامسرم یه جائی بود که بهش میگفتن کافه تریا و جای شیکی بود اونطرفشم یه صفحه فروشی بود که عمدتاً صفحه های 45 دور میفروخت. اونطرف ترشم انتشارات دانشگاه تهران بود و روبروشم کلی مغازه کفش فروشی. جلوی سینما تاج هم چند تا دکه بود که مجلات دست دوم سینمائی و عکس هنرپیشههای هالیودی و هندی میفروختن. در ضمن فیلمهای باطله چند سال قبل رو هم بصورت ده فریم میفروختن. من هم چون آدم مثبتی بودم اصلاً به اینها نگاه هم نمیکردم و عمدتاً مشتری فیلمهای باطله بودم جهت ساختن فرفره. فیلمها رو میگرفتیم و چند فریم را داخل کاغذ میپیچیدیم و دورش رو با نخ میبستیم و یه گوشه شو با قیچی میبردیم. یه کبریت که بهش میزدی فیلمها با اکسیژن کم میسوختن و دود زیادی تولید میکردن و بسته در هوا میچرخید و میرفت. سر خیابون لاله زار نو هم یه پیاله فروشی ( عرق فروشی) بود که مال شخصی بنام وارطان بود البته اون طرف تر هم چندتای دیگه بود لابد مال زارتان. همیشه جلوشون و توی جوبهای اطرافشون چند نفر افتاده بودن. راستی قدیما برق طهران بوسیله شرکتهای خصوصی تولید میشد مثلاً برق ما مال شرکت فیروز بود لابد زیر مجموعه ثابت پاسال بهائی. تیرهای توزیع برق توی خیابونای فرعی آهنی بودن فکر کنم ریل راه آهن بودن یه چوب میزدن بالاش و مقرهها و سیمها رو روش میبستن. وقتهائیکه بارون میومد تیرها برق داشتن بطوریکه یه بار دیدم که برادرمو گرفت و دوبار دور تیر چرخوند و انداختش تو جوب. در ضمن قدیما چون توالت عمومی نبود (مثل همین حالا) مردم برای دفع شر میرفتن توی کوچههای خلوت. یه چند روزی هم سر کوچه ما اینطور شد تا اهالی چند تا چراغ زدن و کمی محافظت و روی دیوار هم نوشتن لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا ... و مشکل رفع شد و رفتن سر کوچه روبروئی. بله در چنین محیط رعب آوری من بزرگ شدم اگرم میبینید که چیزی نشدم یا آدمی نشدم علتش این بوده. اونهائی که توی محیطهای فرهنگی و خوب هم بزرگ شدن خوبه بنویسن تا عبرت آیندگان شود.
نظرات