عصر خوابگاه

بیشتر وقتها طرفهای عصر توی خوابگاه حوصله که سر میرفت میآمدیم سر در ورودی خوابگاه با ۵ ریال رایج خودمون را به چهار راه زند میرسوندیم و بعد از خوردن غذا در چلوکبابی گلستان فیلمی هم در سینما میدیدیم و بعدش مثل بچه آدم به خوابگاه بر میگشتیم . ولی این بیشتر وقتهایی که گفتم مال زمانی بود که مزه تریاک را نچشیده بودیم . مزه تریاک را اگر بخواهی بی ملاحظه و بدون ترس از معتاد شدن در شیراز بچشی خیلی راحت میتونستی پیداش کنی که این بار  با یکی از بچه هایی که مثل همه ما علاف بود و اسمش هم همه میشناسن در همون چهار راه زند داخل یک کوچه میشدیم و وارد منزل استوار میشدیم که در یکی از اتاق هاش منقل گذاشته بود و تریاکهای دولتی کوپنی را که به شصت سال به بالا ها میدادن به ما میفروخت یعنی مینشستیم پای منقل  . دیگر بعد از چشیدن بار اول پای  ما باز شد و یک  برنامه دیگر  هم به شبهایمان اضافه شد که ادامه ان  یک عمر ۳۰ ساله ایست که هر روز ان تلاش برای نعشه شدن بود و بس و انقدر ادامه پیدا کرد که تقریبا هستی  به باد رفت . بعد از منزل استوار که با بچه ها میرفتم یک جای دیگری را خودم پیدا کردم که درست بغل دانشکده ادبیات و علوم بود که وسط یک جالیز بود پشت ساختمون روغن نباتی که آنجا را بوسیله دایی یکی از بچه محله هآمون که تریلیداشت وآمده بود تکه حلبی هایی را که از پیتهای روغن نباتی ریخته شده بود کنترات کرده و میخواست بار کرده به اصفهان ببرد پیدا کردم .
او یک معتاد بود که شیره میخورد و تریاک را برای تفریح میکشید .
برای مدت چند ماهی بعد  از کلاسها در همون دور و اطراف پلاس میشدم و غروب به خوابگاه بر میگشتم  .در همین احوال بودم که با چند تا از بچه هایی که موزیسین بودند آشنا شدم  و  کار شب ما هم در آمد و ان هم با آنها در کازبا که رستوران و کاباره ای بود که جمشید شیبانی باز کرده بود مینشستیم تا پاسی بعد  از شب که بعد  از ان هم با موزیسین هایی که از تهران میآمدن به شیره خانه های قصرالدشت میرفتیم .اصلا حالیم  نبود که من فقط برای این به شیراز آمدم که درس بخونم در حالی که روز و شب ها میگذشت ما هم میگذراندیم تنها با یک هدف که چه طور خودم را سر حال نگه دارم .
شاهیجون , دباغی , آسیاب سه تای ,قصرالدشت اینها جاهایی بود که بیشتر اوقات را در این جاها میگذراندم . فلکه ستاد به سمت فرودگاه توی بیابونها به سمت کوره ها تقی زرقونی با پسرش احمد با حلبی ها توی دخمه ای که درست کرده بود ساقی گری میکرد و برای یک سال هر روز پاتوق بود . مدتی هم راهمون به منزل قاسم شل وا شد که ساقیش کریم خر قاسم بود . به او خر قاسم میگفتند چون قاسم را کول میکرد و به این ور انور میبرد .
شکر الله شکر هم توی گودعربون  یک بالا خونه داشت که یکی از جاهایی بود که برای مدتی به آنجا میرفتم .کم کم بیشتر وقتها کتابهای درس را با خود میبردم و درس را موقع منتظر بودن برا کشیدن میخوندم . من فقط یک شاهکار کردم که با تمام این دربدری ها توانستم لیسانس بگیرم که این را هنوز هم باور نمیکنم .
یک سال توی تهران در انتظار خدمت سربازی با ژیان تازه ای که خریدم تماما به مسافر کشی و ازین قاچاق فروش به اون قاچاق فروش روزگار گذروندم و روز به روز به ته چاه میرسیدم .


روزی که قرعکشی شد و به نیروی هوایی افتادم خیلی خراب بودم ولی مجبوری به پادگان رفتم که همون شب فراری شده و باد از برگشتن به زندان افتادم . با پیدا شدن گروهبان عابدی دیگر احتیاجی به بیرون رفتن از پادگان نداشتم چون او برایم تهییه میکرد . ادامه این چیز هایی که بر من میگذشت هنوز تمام نشده . ادامه را در پست بعدی میبینید .

خرابکاری انقدر ادامه یافت که گرفتار ضد اطلاعات شدم و مجبور شدم که ترک کنم به هر حال خدمت به پایان رسید ولی هوس خاتمه نیافت و کار پایان نه پذیر یافتن مواد هر روز ادامه داشت . یک سال در مرکز بر رسی قیمتها بودم ولی هر روز از اداره جیم میشدم برای یافتن و خود را ساختن . 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

قصه های دانشگاه پهلوی