خیابون جاوید

خیابون جاوید
در دهه شصت که مشغول ساختن خانه بودم به یک خانه اجاره‌ای در یه محله سنتی رفتیم تا نزدیک مدرسه بچه‌ها باشه که من بتونم به امور ساخت و ساز بپردازم. در این محلات معمولاً همه در جریان زندگی هم هستند و حضور خانواده‌هائی مثل ماکه از ارائه اطلاعات زندگی شخصی به دیگران پرهیز میکردیم چندان حوشایندشان نبود. در محیطهای روستائی که رفت آمد غریبه ها در محل کمتره نشستن در کوچه و صحبت کردن هنوز هم مرسوم است ولی در محیطهای شهری این امکان دیگر کمتر وجود دارد. معمولاً تجمعات در حیاط خانه‌ها انجام میشود و بعضی وقتها برای ارتباط روشهای جالبی بکار میگیرند. مثلاً این خانم صاحبخانه ما و همسایه دو نردبان به دیوار میگذاشتند و از روی دیوار به رتق و فتق امور جهان و غیبت از در همسایه میپرداختند و گاهی نفر سومی هم به آنها اضافه میشد. این قبیل مکالمات معمولاً تا یک ساعت هم ادامه پیدا میکرد. از همه چیز جالبتر اجتماع گربه‌ها و نگاه تعجب آمیز آنها بود که مسیرشان بسته شده بود البته گربه‌های باهوش‌تر از طریق دیوارهای مجاور به مسیرشان ادامه میدادند. راستی گفتم گربه پس از مبارزات بی امان من با گربه‌ها چند وقتی بود گربه‌های محل را کمتر دیده بودم ولی تازگیها زیاد شده‌اند و شبها پیداشون میشه و صداهای عجیبی از خودشان در میکنند. البته جهت مکالمه از روشهای پیشرفته‌تر ارتباطی مانند تلفن هم به وفور استفاده میشود. از کمک بهم هم دریغ نمیکردند اغلب. آنوقتها زمان جنگ برق بطور نوبتی قطع میشد و این همسایه ما یه وسیله‌ای داشت که بهش میگفت ژنراتور که موتورش دوهنگامه بود و صدای تاپ تاپ عجیبی داشت که تا چند کوچه آنور تر هم میرفت ژنراتورشم فکر کنم کشش بیش از چهار پنج لامپ نداشت. که دوسه لامپ در خانه خودشان روشن میکردند و یه لامپ هم میدادند همسایه‌های مجاور. در محله‌های مرفه خیلیها ژنراتور یاماهای دو سه کیلو وات داشتند اصلاً یاد همسایه‌ها هم نمی‌افتادن. از سیل در شهر هیستون یاد سیل در شیراز افتادم. همون سالها بعد از سه روز بارندگی در شیراز و اطراف در بعضی خیابانها هم سیل جاری شد منجمله خیابان مجاور خانه ما که به بعضی خانه‌های بر خیابان هم وارد شد منجمله همسایه روبروئی ما. اهالی و جوانان محل بدون دعوت ریختن تو خونش و وسائل رو جمع‌آوری کردن وبه محل امن انتقال دادن و مانع ورود بیشتر آب شدن. دیدم که پسر همسایه به مادرش میگفت وقتی قالیها رو جمع میکردیم زیرشون پر بود از چپونده نوت(اسکناس). بعدها هم یه بار توی همین خونه یه درخت توت بود قطعش کردن. خانم صاحبخونه به ناهید گفته بود میگن قطع توت بد شگونه. یه هفته بعد مرده سکته کرد و مرحوم شد. راستش من که خیلی خوف کردم با اینهمه که خرافاتی نیستم. بعدها مقابل همین خونه مون از لابلای موزائیک ها یه چیزی سبز شد خواستم بکنمش پسرم مخالفت کرد و یه مدتی نگهداریش کرد بعداً معلوم شد توته. دور و بر خونمون یه محله‌ای هست که بهش میگن هفت توت. مردم میان ملاف(ه) پهن میکنن و توت میتکونن. منم همش مجسم میکردم این اوضاع رو بخوان جلوی خونه ما در بیارن ولی دیگه ترسیدم قطعش کنم حتی دست به شاخه هاشم نزدم ولی خوشبختانه بعد مدتی معلوم شد توت نروکه و میوه نمیکنه و فقط سالی یه دفعه گرده میریزه بطوریکه تمام حیاطمون میشه سبز سبز. حالا همین درخت توت و یکی از شاخه‌هاش شده مسیر دسترسی گربه ها به روی دیوار. چند وقت پیش به پسرم گفتم میخوام مسیر تردد گربه ‌ها رو ببندم بهم گفت تو بهتره با گربه‌ها مهربونتر باشی گفتم چشم.

از خاطرات نوروز ملکی 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

قصه های دانشگاه پهلوی

عصر خوابگاه