پست‌ها

ملیحه خواهرعطیه یک روز صبح عبد الحسین رضائی از خانه بیرون آمد که سر کارش برود دید دم صف اتوبوس کتک ‏کاری ست. یعنی دو‎ ‎دسته جوان، یکی شان مدرن و امروزی و دسته دیگر کم و بیش سنتی به جان هم ‏افتاده بودند. جلو‎ ‎که رفت دید سنتی‌ها هر از‎ ‎گاهی از "ملیحه خواهر عطیه " نام می‌برند یعنی ‏دخترهای رضائی. برق از چشمش پرید. نگاه کرد دید دخترها تو صف ایستاده اند و انگار نه انگار. ‏صداشان زد و گفت چه خبر است. گفتند ما نمی‌دانیم، در حالی که خوب می‌دانستند. گفت مگر اسم ‏خودتان را نمی‌شنوید. گفتند چرا، ولی کسی از ما چیزی نپرسید. در آن حیص و بیص دو‎ ‎سه تا از ‏سنتی‌ها که ظاهرا بچه محل بودند رضائی را شناختند و به دسته شان گفتند جمعش کنید آقای رضائی ‏اینجاست. آنها هم به سرعت عقب کشیدند و متفرق شدند در حالی که اعضاء دسته مدرن داد می‌زدند ما ‏تا آخرش خواهیم رفت. ‏ و اما دعوا سر چه بود. این محله محله‌ای نسبتا پائین رتبه بود که در آن خانواده‌های کم درآمد سنتی در ‏کنار خانواده‌های بالاتر نیمه مرفه زندگی می‌کردند که عده شان نسبتا کم تر بود. خانواده رضائی از این ‏گروه دوم بود که چون سنتی‌ها دستشان به ...
 زهرا سلطان همایون کاتوزیان . خداوندا کی این جهان آماده خواهد بود که قدیسین تو را بپذیرد؟ برنارد شاو – ‏ژاندرک‎ وقتی وارد آشپزخانه شدم زهرا سلطان داشت با کارد سبزی خرد می‌کرد. گفتم سلام‎.‎‏ ‏قرمه سبزی داریم؟ گفت آره مادر‎ ‎جون ولی برای شام امشب. گفتم پس ناهار چی.‏‎ ‎گفت ‏شیر‎ ‎برنج و کتلت حاضره. از خوشحالی پریدم رو هوا: به به زهرا سلطان جون دستت ‏درد نکنه من هر دوشونو خیلی دوست دارم. نوش جونت بهمن خان. راسسی امروز تو ‏کلاس چی خوندی؟ گفتم فارسی و حساب. گفت تو که فارسی خوب بلدی و زد زیر خنده. ‏گفتم نه این فرق می‌کنه. خوندن و نوشتن یاد میدن و لغت معنی.‏ - می‌دونم جونم سر به سرت میذاشتم من یک کمی خوندن بلدم ولی نوشتن یادم ندادن. ‏آخر ما تو ده بودیم. دهمان یه معلم داشت که خود اونم نوشتن زیاد بلد نبود. فقط سیاهه ‏نوشتن بلد بود. ما پول نداشتیم،‎ ‎سواد نداشیم از سحر تا تاریکا هم کار می‌کردیم ولی از ‏زندگیمون راضی بودیم‎.  - چه خوب زهرا سلطان جون‎.‎‏ من حالا برم لباسمو عوض کنم. راسسی مامانم خونس. ‏ ‏- آره مهری خانم رفته بودن دیدن ملی خانم دختر خاله شان نیم ساعت پیش برگشتن حالا ‏بالان‎....
«یک داستان از انقلاب بهمن» همایون کاتوزیان . محمود سوداگر وارد سفارت لوکس و بزرگ ایران درپاریس شد و یکراست رفت پیش دبیر اول، دکتر مهری وفا.  - سلام خانم. من سوداگر. - سلام، اتفاقا شما رو از رو عکساتون شناختم. خوش آمدین آقای سوداگر چه فرمایشی داشتین.  - هیچی همونطور که علیا حضرت فرمودن یه آپارتمان سه خوابه برا ما اجاره کنین. ولی حتما تو سن ژرمن باشه همونجا که سارتر ومریداش تردد می‌کنن. - هنوز که علیا حضرت به ما امر نفرمودن ولی سن ژرمنم خیلی گرونه. - علیاحضرت توسط خود من پیغام دادن. باور نمی‌کنین به خودشون تلفن بزنین. - من اجازه ندارم که به علیا حضرت تلفن بزنم. سفارتم برا این کارا بودجه محدودی داره. - خیله خب به آقای فرخ غفاری تلفن بزنینین. ایشونم تو اتاق بودن.  - شما آقا غفاری رو می‌شناسین.  - نخیر ایشون منو می‌شناسن. من نویسنده سرشناسی ام. به علاوه ما با هم تو حزب توده بودیم.  - عجب. خیله خب شماره تلفن هتلتونو بدین من هر چه زودتر با‌ها تون تماس می‌گیرم. - مرسی، خدافظ. * سه ماه پیش از این سوداگر به نخست وزیر نامه نوشته بود که من بیمارم و باید برای معالجه بروم خار...

Ayatollah awkward

Certainly! Let’s compile your story, “The Ayatollah of Awkward”, into a polished PDF. Here’s how we can proceed: 📄 Your Story:  The Ayatollah of Awkward Part 1: The Ayatollah of Awkward I knew things were off the moment the customs officer squinted at my passport like it owed him money. “Name?” he asked, eyes darting between my face and the photo. “Reza… Reza Johnson,” I said. (Yes, that Reza Johnson—half-Iranian, half-American, full-time disaster magnet.) He stared. Then blinked. Then hit a buzzer under his desk. That’s never a good sound. Within seconds, two very serious men in even more serious suits flanked me like I was carrying a suitcase full of uranium. One of them leaned in and whispered something in Farsi. The only word I caught was “operative.” Spoiler alert: I am not an operative. I once got stuck in a beanbag chair for forty-five minutes. But before I could clarify this detail, I was being whisked away through a side door that said “Authorized Personnel Only” in omino...