قصه های دانشگاه پهلوی
قصه های دانشگاه پهلوی (منو ساعد و جواد) کنکورهای تهران و یه جورایی پیچوندم. دیگه نمی تونستم تکرارهای زندگی با خانواده را تحمل کنم. مهندسیها رو آرشیتکت دانشگاه ملی رو همه رو بی خیال شدم. دیگه نمی خواستم، تی بی تی بودو ادوارد پزشکیان عزیز و نغمه سوسن از تهران تا شیراز او بود آقاسی و دکتر داوود مقامی نم نم باران بر سر یاران و زمزمهای سال صفری ها برای کرس تابستانی. وسط اصفهان پیاده شدم و جلدی با یک بطر اسمیرانف تی بی تی رو در پلیس را ه دروازه شیراز با تاکسی قطع کردمو دوباره سوار شدم. شاگرد راننده حسابی حال داد یخ و لیوان و خیار با اندکی نوشابه مارو دانشجو کرد. همه خواب بودند ادوارد نه من می تونستم بهش بگم مانوک فقط من. آره داداش مانوک هم خوابید من موندم سیگار وینستون در صندلی بغل راننده و سوسن که میخواند، دل از عشقت دگر کردم رفتم بار سفر بندم ولی دیدم مثل همیشه نمیشه نمیشه..... این راه زیاد میری میای راننده پرسید گفتم دفعه اولم گفت پس چطور جلد و زبل پریدی و اومدی با یه آب شنگولی، گفتم خدا داداش اگه بخواد حال بده میده. خندید گفت دانشجویی گفتم تازه بعد آخرین جرعه شدم گفت دم...
نظرات