پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2017

حاجی بی جی

تصویر
حاجی بیژن فرزند حاجی معروف به بهمن سالی به دنیا آمد که تجدد هم ان سالها آرمان خیلی ها شده بود . کوچه ها خاک و خل نبود . خرابه میدیدی ولی کم بود . سال های بوجود آمدن سلطه متفقین بود که به همراه استالین چنگ به همه دنیا انداخته  و با  شرارت حکومت میکردند .                                                                                            اولین سال ابتدایی  را  در مدرسه اوحدی معروف به اوحدی گدا شروع کرد که بعد از سه سال  به همراه پدر و مادر با کشتی از ترابوزان در دریای سیاه به استانبول رسید  و برای اولین بار  دنیای دیگر را دید . مسجد هایش شبیه مسجد های ما نبود دنیای دیگری بود و دو سه سال از  این دنیای جدید لذت برد . همه چیز مجذوبش کرد و کاری کرد که بهمن پدرش تصمیم گرفت او را  ...

ما ایرانیها

ﭼﺮﺍﻍ ﺟﺎﺩﻭ ﺭﺍ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﮕﯿﺮ: ﻧﻔﺮ ﻧﺨﺴﺖ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ، ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﻮﻝ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ، ﺁﻥ ﯾﮑﯽ 3000 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻃﻠﺐ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﯿﻦ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺛﺮﻭﺕ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻧﺮﻭﺩ.. ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺣﻞ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ . ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ، ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻣﺎﻟﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ: ﺍﮔﺮ ﺷﻔﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ، 500ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ.. ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ‏« ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻥ‏» ، ﺍﺭﺍﺋﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ. ﮐﺴﯽ ﻧﺬﺭ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ، بعد ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﻍﮔﻮﯾﯽ ﯾﺎ رياكاری ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ. آنان دور قبر امام زاده پول میريزند و اعتقاد دارند تا پول ندهند نذرشان پذيرفته نيست. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞﻫﺎﯼ ﻣﺪﻝﺑﺎﻻ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖﺷﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﺿﻊﺷﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻧﯿﺴﺖ، ﻃﺮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؛ ﭘﺲ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻣﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧ...

دکتر معصومی و دکتر ثبوتی

ین رو یکی از استادهای بخش شیمی دانشگاه شیراز نوشته راجع به مرحوم دکتر معصومی و دکتر ثبوتی: داستان آشنایی من با آقای دکتر ثبوتی آقای دکتر ثبوتی (موسس دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان) از آقای دکتر معصومی درخواست کرده بودند مسئولیت جذب نیرو در گرایش تجزیه و هدایت گروه شیمی دانشگاه تحصیلات تکمیلی را بعهده بگیرند. ناگفته نمونه که علاوه بر اقای دکتر معصومی اساتید دیگری از جمله آقای دکتر فیروزآبادی نیزدر این امر سهیم بودند. دکتر معصومی این موضوع را به من اطلاع داد و گفت: تو را برای جذب به دکتر ثبوتی معرفی کرده ام و قرار شده یک جلسه دیدار با ایشان داشته باشیم. وعده دیدار فرا رسید و بر خلاف انتظار من بجای دیدار در ساختمان اداری دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان به منزل آقای دکتر معصومی در تهران فرا خوانده شدم. حدود ساعت 8 شب با راهنمایی آقای دکتر معصومی به منزل ایشان رسیدم. دست و پام کاملا می لزید، خیلی اضطراب داشتم. .پیش خودم گفتم عجب شبی شود امشب. اوصاف زیادی هم که از آقای دکتر ثبوتی شنیده بودم شده بود قوز بالا قوز. هیچ وقت فراموش نمی کنم، خدا رحمت کنه آقای دکتر معصومی مرا به درون منزلش هدایت ک...

خر قاسم

شاهیجون , دباغی , آسیاب سه تای ,قصرالدشت اینها جاهایی بود که بیشتر اوقات را در این جاها میگذراندم . فلکه ستاد به سمت فرودگاه توی بیابونها به سمت کوره ها تقی زرقونی با پسرش احمد با حلبی ها توی دخمه ای که درست کرده بود ساقی گری میکرد و برای یک سال هر روز پاتوق بود . مدتی هم راهمون به منزل قاسم شل وا شد که ساقیش کریم خر قاسم بود . به او خر قاسم میگفتند چون قاسم را کول میکرد و به این ور انور میبرد . شکر الله شکر هم توی انوری یک بالا خونه داشت که یکی از جاهایی بود که برای مدتی به آنجا میرفتم .کم کم بیشتر وقتها کتابهای درس را با خود میبردم و درس را موقع منتظر بودن برا کشیدن میخوندم . من فقط یک شاهکار کردم که با تمام این دربدری ها توانستم لیسانس بگیرم که این را هنوز هم باور نمیکنم . یک سال توی تهران در انتظار خدمت سربازی با ژیان تازه ای که خریدم تماما به مسافر کشی و ازین قاچاق فروش به اون قاچاق فروش روزگار گذروندم و روز به روز به ته چاه میرسیدم . روزی که قرعکشی شد و به نیروی هوایی افتادم خیلی خراب بودم ولی مجبوری به پادگان رفتم که همون شب فراری شده و باد از برگشتن به زندان افتادم . با...

بعد از منزل استوار

بعد از منزل استوار که با بچه ها میرفتم یک جای دیگری را خودم پیدا کردم که درست بغل دانشکده ادبیات و علوم بود که وسط یک جالیز بود پشت ساختمون روغن نباتی که آنجا را بوسیله دایی یکی از بچه محله هآمون که تریلیداشت وآمده بود تکه حلبی هایی را که از پیتهای روغن نباتی ریخته شده بود کنترات کرده و میخواست بار کرده به اصفهان ببرد پیدا کردم . او یک معتاد بود که شیره میخورد و تریاک را برای تفریح میکشید . برای مدت چند ماهی بعد  از کلاسها در همون دور و اطراف پلاس میشدم و غروب به خوابگاه بر میگشتم  .در همین احوال بودم که با چند تا از بچه هایی که موزیسین بودند آشنا شدم  و  کار شب ما هم در آمد و ان هم با آنها در کازبا که رستوران و کاباره ای بود که جمشید شیبانی باز کرده بود مینشستیم تا پاسی بعد  از شب که بعد  از ان هم با موزیسین هایی که از تهران میآمدن به شیره خانه های قصرالدشت میرفتیم .اصلا حالیم  نبود که من فقط برای این به شیراز آمدم که درس بخونم در حالی که روز و شب ها میگذشت ما هم میگذراندیم تنها با یک هدف که چه طور خودم را سر ح...

عصر خوابگاه

بیشتر وقتها طرفهای عصر توی خوابگاه حوصله که سر میرفت میآمدیم سر در ورودی خوابگاه با ۵ ریال رایج خودمون را به چهار راه زند میرسوندیم و بعد از خوردن غذا در چلوکبابی گلستان فیلمی هم در سینما میدیدیم و بعدش مثل بچه آدم به خوابگاه بر میگشتیم . ولی این بیشتر وقتهایی که گفتم مال زمانی بود که مزه تریاک را نچشیده بودیم . مزه تریاک را اگر بخواهی بی ملاحظه و بدون ترس از معتاد شدن در شیراز بچشی خیلی راحت میتونستی پیداش کنی که این بار  با یکی از بچه هایی که مثل همه ما علاف بود و اسمش هم همه میشناسن در همون چهار راه زند داخل یک کوچه میشدیم و وارد منزل استوار میشدیم که در یکی از اتاق هاش منقل گذاشته بود و تریاکهای دولتی کوپنی را که به شصت سال به بالا ها میدادن به ما میفروخت یعنی مینشستیم پای منقل  . دیگر بعد از چشیدن بار اول پای  ما باز شد و یک  برنامه دیگر  هم به شبهایمان اضافه شد که ادامه ان  یک عمر ۳۰ ساله ایست که هر روز ان تلاش برای نعشه شدن بود و بس و انقدر ادامه پیدا کرد که تقریبا هستی  به باد رفت .  بعد از منزل استوار ...

انجا یک قهوه خانه بود

. -آنجا یک قهوه خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟!   -چی؟ کدوم قهوه خونه؟ -گوش کن دارم یه چیزی برات میخونم. - ... آها؟ -عجله، همیشه عجله.کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام... - هنوز داری میخونی؟ -آره ازگل گوش کن! - ... - زندگي همچون بادكنكی ست در دستان كودكان که هميشه ترس از تركيدن آن لذت داشتن آن را از بين مي برد. -این چیه داری میخونی؟ -چند تا جمله ی ماندگار از محمود دولت آبادی دارم برات میخونم.تازگی ها هفتاد و هفت سالش شده. - اوه باشه ... بخون. -آدمیزاد فقط با آب ونان وهوا نیست که زنده است. این را دانستم ومیدانم که آدم به آدم است که زنده است؛ آدم به عشق آدم زنده است. - فقط؟ -گوش کن تا آخرش! -... -هیچ دیگرى ، ویرانگرتر از خودِ آدمى نسبت به خودش نیست. -تموم شد؟ -آره. چیزی حالیت شد؟ -سخت نبود ولی دلم سوخت براش. چه رنجی میبره محمود دولت آبادی! چطوری تا حالا کشیده؟ -اصلا انگار گوش نکردی. -به جدم قسم گوش کر...

ایرما

نزدیک به ۱۰ روز است که در کشور ما ایالات متحده آمریکا تمام افکار عمومی در پی توفان هراس آوریست بنام ایرما که هنوز وارد آمریکا نشده و قرار است فردا در حدود ساعت ۲ بعد از ظهر ایالت فلوریدا را بکوبد . این ۱۰ روز و معلوم نیست چند روز بعد  از ان که مطمعنا روز های زیادی خواهد بود میتواند بزرگترین ضایعه ای باشد که به این کشور تا به حال وارد شده . درست چند روز قبل از ایرما توفان دیگری به نام هآروی تمام شهر هوستن را به زیر آب برد . خسارتی که در همین مدت کوتاه آنچنان سنگین است که شاید بتوان ان را با خسارات جنگ دوم مقایسه نمود . باید گفت زندگی در چند ایالات شرقی به حال تعطیلی در آمده که این ادامه پیدا خواهد کرد . هدف من از بیان چنین چیزی که همه به ان آگاهند این است که هر سال این توفانها تکرار میشوند و هر سال خسارات وارد میشود و هر سال نیز این مردم با شدت و حرارت زندگی را با امید ادامه میدهند و این اقتصاد نیز همواره رشدش را بیشتر میکند .

-قطره با دریا دریاست ورنه قطره قطره و دریا دریاست

----------------------------------------------------------------قطره با دریا دریاست ورنه قطره قطره و دریا دریاست. آدما به همه چی عادت می کنن ولی نمی دونستم به یک خاموش و روشن شدن لعنتی یه تلفن همراه با زنگ وایبر می تونه این چنین کشنده باشه. باورم نمی شد به این سادگی بره و ترکم کنه. نمی دونم چند روزِ که چشم هایم لحظه به لحظه روی این تلفن لعنتی ثابت می مومنه و گوشم به دنبال صدای وایبر شاید خبری ازش بشه. گاهی به نظرم میاد داره منو زجر میده آره هر چیزی در رابطه با اون می تونه من نابود کنه یا مثل دیوانه ها به وجدم بیاره. صدای وایبر به خنده بلند و وحشتناکی تبدیل می شه با قه قهه به سخره می گیره من و، می خنده می خوام خفش کنم خاموشش می کنم ولی باز صدای خندهاش قطع نمیشه پیوسته میاد چون می دونه تا لحظه ای دیگه دوباره روشنش می کنم. وای عشقش چه دریایی بود و من فکر می کردم در این دریا به آزادی می رسم ولی چه قطره ناچیزی شدم هیچ شدم و هیچ نمی دانم. دوباره صدای قه قهش گوشامو کر می کنه مثل یه بمب یه گوله توپ. بکش کنار جامون و فهمیدن داره می زنه گازش و بگیر برو برسون به پیچ. این دفعه جلو تر شاید در...

خیابون جاوید

خیابون جاوید در دهه شصت که مشغول ساختن خانه بودم به یک خانه اجاره‌ای در یه محله سنتی رفتیم تا نزدیک مدرسه بچه‌ها باشه که من بتونم به امور ساخت و ساز بپردازم. در این محلات معمولاً همه در جریان زندگی هم هستند و حضور خانواده‌هائی مثل ماکه از ارائه اطلاعات زندگی شخصی به دیگران پرهیز میکردیم چندان حوشایندشان نبود. در محیطهای روستائی که رفت آمد غریبه ها در محل کمتره نشستن در کوچه و صحبت کردن هنوز هم مرسوم است ولی در محیطهای شهری این امکان دیگر کمتر وجود دارد. معمولاً تجمعات در حیاط  خانه‌ها انجام میشود و بعضی وقتها برای ارتباط روشهای جالبی بکار میگیرند. مثلاً این خانم صاحبخانه ما و همسایه دو نردبان به دیوار میگذاشتند و از روی دیوار به رتق و فتق امور جهان و غیبت از در همسایه میپرداختند و گاهی نفر سومی هم به آنها اضافه میشد. این قبیل مکالمات معمولاً تا یک ساعت هم ادامه پیدا میکرد. از همه چیز جالبتر اجتماع گربه‌ها و نگاه تعجب آمیز آنها بود که مسیرشان بسته شده بود البته گربه‌های باهوش‌تر از طریق دیوارهای مجاور به مسیرشان ادامه میدادند. راستی گفتم گربه پس از مبارزات بی امان من با گربه‌ها چن...

محله ما

محله مون از شیش سالگی تا هیجده نوزده سالگی که توی تهران بودم خونمون توی خیابون رامسر بود تو خیابون شاهرضا( انقلاب) روبروی لاله‌زار نو. یه محله خیلی متوسط. توی این خیابون علاوه بر خودم دو شخصیت شهیر هم زندگی میکردن یکی بابام (خلیل ملکی) و یکی دیگه احسان نراقی بود که اونم انتهای خیابون یه خونه خیلی معمولی داشت. یه دفعه بابام یه چیزی بهم داد گفت ببرم بدم به احسان نراقی خیلی از اینکه تو همچین خونه‌ای زندگی میکنه تعجب کردم. از شخصیتهای شهیر دیگه محلمون یکی بود باسم هامازاسب هاراطونیان که میگفتن قهرمان زیبائی اندام دنیا بود حالا شایدم نبوده ولی ما میگفتیم بوده. عصرها میومد وایمیستاد سر خیابون جلوی سینما رویال و بچه‌های محل هم جمع میشدن دورش. هیچکاری هم که احتیاج به زور داشت انجام نمیداد فقط میگفت "اندامام خاراب میشه" ارمنی بود. خیلی ارمنی توی خیابون رامسر زندگی میکردن. یکی دیگه از شخصیتها بنام علی سیبیل بود که بقول امروزیها پارکبان بود. وایمیستاد وسط خیابون و سریع میدوید بطرف هر ماشینی که میخواست راه بیفته و توی راه نعره میزد "سیبیییییل" احتمالاً بمعنای باج سیبیل ...

دبیرستان البرز

  دبیرستان البرز  من توی تهران دوره دبیرستان رو طی کردم و توی همه مدارس خوب تهران بودم مثل خوارزمی و هدف. اون دبیرستانهای همشون ساختمونهای داغونی داشتن و مدیریتشون هم همین طور. دبیرستان البرز چیز دیگه‌ای بود. ورودی مدرسه از خیابون شاهرضا (انقلاب) یه چیزی بود مثل یه میدون که توش همیشه پر بود از آجیل و گوجه و نوشابه فروش. خود دبیرستان یه در بزرگ داشت محوطه ورودی فکر کنم یه دوهزار متری بود وسطشم یه باغچه باصفای بزرگ فکر کنم یه حوض هم داشت. کنار در ورودی هم خونه فراش مدرسه بود که  ا سمش غضنفر ( البته معاون دبیرستان اسدالله موسوی ماکوئی بهش میگفت گضنفر) بود. مدرسه دو تا ساختمون داشت یکی سمت چپ که مشرف به یه حیاطی بود که هفت هشت پله پائینتر بود و دور تا دورش چمن بود و درختان کهنسال. روبروی حیاط هم ساختمون اصلی بود از اون ساختمونهای رضاخانی با دیوارهای بس قطور و یه هال ورودی بزرگ داشت دو طرفشم دو تا راهروی کلاسها و روبروش یه پله عریض بود که بعد از پاگرد میشد دو تا راه پله کمتر عرضتر و میرفت طبقه دوم که بازم دو تا راهرو در طرفین. در این راهروها کلاسها بودند که مثلاً گاهی د...

یک دوست آذری

یه دوستی داشتم بنام آقای ... از آن ترکهای صاف و ساده اصیل و خیلی دوست داشتنی و شریف. نمیدونم چرا نخواستم اسمشو بذارم شاید بعضی از شما هم بشناسیدش. با هم در دبیرستان دانشگاه قبل از انقلاب درس میدادیم لهجه‌اش بشدت ترکی بود و اشکال دیگه‌ای هم داشت که خیلی از حرفهاش نامفهوم میشد. ولی نمیدونم چطور درس میداد که همه دانش‌آموزها میخواستنش و ازش تعریف میکردن. چند سال رابطه‌ام باهاش قطع بود یه روزی دخترم سال آخر دبیرستان گفت یه معلم خصوصی هست که خیلی خوب درس میده  ولی باید از یکسال قبل ازش نوبت میگرفتیم گفتم اسمش چیه گفت فلانی گفتم همون که ترکه گفت آره گفتم میشناسمش آدرسش رو پیدا کردم و رفتم پیشش و دیدم خودشه. بعد دخترم میگفت حداقل پنجاه درصد حرفهاش رو نمیفهمم ولی خیلی خوب درس میده. حالا شما مجسم کنید اگه همه حرفهاش رو میفهموند دیگه چه معلمی میشد. خیلی از معلم‌های خودم و شاید شما هم لهجه ترکی داشتن و اشکالی پیش نیومد. حالا من در تعجبم از این روشی که آموزش و پرورش برای استخدام معلمها گذاشته. از طرف دیگه تو اروپا شاید کمتر ولی توی آمریکا لهجه‌ها فکر کنم خیلی متفاوت باشه. مثلاً شما ترج...

من تو او

من ، تو ، او !! من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی  او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ! من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود  او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت ! معلم گفته بود انشا بنویسید  موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟ من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود  خودکارش روز قبل تمام شده بود ! معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند  گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد  تو در خانه ای ...

نوه ساسان

تصویر
عکس ازین با دختر نازنینش کتلین که در منزل ساسان دوستم که پدر ازین میباشد این 

زباله

چون در سیری مختصر در فیسبوک متوجه شدم که اینجا خیلی ها طرفدار سگ و گربه هستند فلذا تصمیم گرفتم که این مطلب را در راستای مبارزه با سگ و گربه که قبلاً برای گروهی تلگرامی بنام تلغرامخونه شیراز نوشته بودم در اینجا نیز بیاورم.  زباله  چون من بچه کوچک خانه بودم و بعداً مرد خانه طبیعی بود که حمل زباله تا کوچه بعهده اینجانب بود.در دوران کودکی اولا حمل زباله با گاری قاطری (یابو) انجام میشد. بعدها با تاکسی بار معمولی و بعدتر با نیسان و نیسان اطاقک دار و خاور و بعد با 311 مجهز به مکانیسم حمل میگردید و بزودی هم فکر کنم باید با تریلی کانتینردار حمل شود. اوائل سطلهای فلزی کوچک مورد استفاده بود. بعد سطلهای پلاستیکی بزرگ و بزرگتر. تا وقتی غیر مکانیزه بود یه نفر ظرف را به بالای کامیون پرتاب میکرد و نفر بالا بعد از خالی کردن آنرا گارامب به کف کوچه پرتاب میکرد که بعضاً باعث شکستگی و اعتراض به اذناب حمل زباله میگردید. بعدها که کیسه زباله اختراع شد اغلب لبه کیسه را با نخ به سطل متصل میکردند تا چند بار مورد استفاده قرار گیرد. با پیشرفت امور کیسه‌ها یکبار مصرف شد و آنها را در کوچه قرار میدادیم تا ب...

فوت پدر

فوت پدرم خلیل ملکی   نمیدانم چرا برای من حتی در موارد خیلی غم انگیز هم ماجراهای طنز پیش میآید. یه روز از همون روزائی که توی ان خوابگاه کذائی خیابون زند بودیم با هم اطاقم و یه نفر دیگه دو تا طالبی و نون و پنیر گرفتیم بریم خوابگاه ناهار بخوریم. تو راه یکی از بچه ها رو دیدم بهم گفت دکتر ملکی (استاد صنایع غذائی و پسر عموی پدرم که قبلاً چیزهائی راجع بهش نوشته بودم ) گفته باید زود بری تهران. من هم حدس زدم چه اتفاقی افتاده یه مقدار وسائل برداشتم و راه افتادم رفتم. رسیدم دم در خوابگاه یادم افتاد برگردم شناسنامم بردارم رفتم بالا دیدم صدای آهنگ عربی میاد رسیدم توی اطاق دیدم این دوست عزیزم با دو تا طالبی مشغول رقص عربیه ( زبان من قاصر از شرح مجراست). حالا نمیدانم حمله کنندگان به مهمانی اگر این صحنه را میدیدند چه میکردند. منو که دیدن وارفتن. منم شناسناممو برداشتم و رفتم. بعدها ازش پرسیدم حالا چرا اینقد خوشحال بودی گفت چون سهمیه طالبی و پنیرمون بیشتر شده بود. حالا شما ببینید که ما چه دوستائی داشتیم یکی که اینه یکی با ماشینش سر فلکه نمازی تک چرخ میزده تا ستاد یکی دو تای دیگه تیشه به ریشه آ...