ملیحه خواهرعطیه
یک روز صبح عبد الحسین رضائی از خانه بیرون آمد که سر کارش برود دید دم صف اتوبوس کتک کاری ست. یعنی دو دسته جوان، یکی شان مدرن و امروزی و دسته دیگر کم و بیش سنتی به جان هم افتاده بودند. جلو که رفت دید سنتیها هر از گاهی از "ملیحه خواهر عطیه " نام میبرند یعنی دخترهای رضائی. برق از چشمش پرید. نگاه کرد دید دخترها تو صف ایستاده اند و انگار نه انگار. صداشان زد و گفت چه خبر است. گفتند ما نمیدانیم، در حالی که خوب میدانستند. گفت مگر اسم خودتان را نمیشنوید. گفتند چرا، ولی کسی از ما چیزی نپرسید. در آن حیص و بیص دو سه تا از سنتیها که ظاهرا بچه محل بودند رضائی را شناختند و به دسته شان گفتند جمعش کنید آقای رضائی اینجاست. آنها هم به سرعت عقب کشیدند و متفرق شدند در حالی که اعضاء دسته مدرن داد میزدند ما تا آخرش خواهیم رفت.
و اما دعوا سر چه بود. این محله محلهای نسبتا پائین رتبه بود که در آن خانوادههای کم درآمد سنتی در کنار خانوادههای بالاتر نیمه مرفه زندگی میکردند که عده شان نسبتا کم تر بود. خانواده رضائی از این گروه دوم بود که چون سنتیها دستشان به دخترهاشان نمیرسید آنها را ناموس محله به حساب میآوردند و مواظب بودند کسی از محلههای دیگر چپ به آنها نگاه نکند.
عطیه، هفده ساله، سرو شکل خوبی دا شت ولی ملیحه، پانزده ساله، یک خوشگل واقعی بود. هر دو دبیرستان شهناز پهلوی (ناموس سابق) میرفتند در خیابان فرانسه، نه چندان دور از نوربخش و انوشیروان دادگر که مدارس مهم تری بودند. این درآن زمان تقریبا شمال شهر به حساب میآمد و از اواسط جنوبی شهر دور بود. در نتیجه دخترها بین خانه و مدرسه چهار بار در روز سوار اتوبوس خط ۴ میشدند. به این ترتیب اگر چه بچه محلهاشان میتوا نستند مراقب " ناموسشان" در محله خود باشند اما دستشان به نزدیکیهای چهارراه کالج و مدرسه البرز نمیرسید.
دعوا حالا سر ملیحه ( " خواهر عطیه " ) بود چون آن یکی پیشتر از شصتشان پریده بود.
*
داستان از این قرار بود که ششماه پیش پریوش که نوربخش میرفت و بر حسب اتفاق با عطیه دوست شده بود او را برای چایی شیرینی به کافه پارک نبش فرانسه و پهلوی دعوت کرد برای ساعت یک که تا زنگ مدرسه را بزنند یک ساعت وقت بود. عطیه هم زودتر ناهارش را در خانه خورد و خط ۴ را گرفت. پنج دقیقه بعد از یک، که به کافه پارک رسید پریوش منتظرش بود ولی با یک پسر نسبتا خوش تیپ. بعد از سلام و علیک پریوش گفت اردشیر پسرعمه من است و البرزی ست. اتفاقا تو پهلوی به هم برخوردیم و او پیشنهاد کرد که به یک کافه برویم. من قرارم را با تو گفتم، گفت چه بهتر من هم میآ یم.
-عطیه خانم شما هم نوربخش میرین.
-متاسفانه نه.
- چرا متاسفانه. چون نوربخش مدرسه معروف تریه و حالا پریوش جون هم که اونجاس.
- کلاس چندین و رشته تون چیه.
پریوش گفت مث من سال پنجمه ولی همونطور که میدونی من طبیعی میخونم ولی عطیه ادبیاته.
-من سال پنج طبیعی البرزم.
عطیه - میخواین دکترشین؟
-والا خودم هم نمیدونم. هنوز تصمیم نگرفته م. پدر و مادرم میگن هر چی میخوای بخون. این از یه طرف خوبه ولی از طرف دیگه تصمیم گیریو سخت میکنه. شما چطو؟
-من دلم میخواد معلم ادبیات شم ولی بستگی داره که دانشسرا قبولم بکنه یا نکنه.
پریوش- خب دیگه مدرسه بازی بسسه فیلم چی دیدین.
اردشیر چائیشو سرکشید و گفت "سرزمین بزرگ" با گرگوری پک و جون سیمونز که من عاشقشم. فیلم معرکه ایه. هم کابوئیه هم معنای عمیق تری داره.
پریوش - من "جنگ و صلح" تولستویو دیدم با اودری هپبورن و هانری فوندا. شاهکار!
عطیه - متاسفانه من اخیرا فیلم جالبی ندیده م.
اردشیر- من هر دو تونو به سرزمین بزرگ دعوت میکنم. کیف میکنین.
عطیه - من باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم. ولی خب اگر پریوش عقبم بیاد قاعدتا رضایت میدن، امواسم اردشیرو نبرین که وحشت میکنن.
پریوش خنده کنان گفت میگیم اردشیر مرحوم شد. ولی، جدی، مسئلهای نیست. حالا پاشین بریم که الان زنگو میزنن. بعدا قرارشو میذاریم.
*
اون شب سینما آسیا شلوغ بود چون روز اول تعطیلی ترم اول بود. ولی اردشیر و شرکاء توانستند تو ردیفهای وسط صندلی پیدا کنند. چند دقیقه بعد از اینکه فیلم شروع شد اردشیر با احتیاط دست چپ عطیه را فشار داد و عطیه نیز دست اردشیر را فشرد. به این ترتیب جریان برق وصل شد و تا فیلم تمام شود فیلم این دختر و پسر سر گرفته بود.
ا
ردشیر- کیف کردین؟
عطیه - عالی بود. گرگوری پک چه خوب رلش را بازی کرد.
- جین سیمونز هم همینطور.
پریوش - همه شان خیلی خوب بازی کردن، از جمله چارلتون هستون و برل آیوز.
اردشیر- حالا بریم ساندویچ و کوکا بخوریم. عطیه- نه، من دیرم میشه.
پس کی و کجا همدیگه رو ببینیم؟
پریوش - چه خوب. معلوم میشه جورتون جور شده.
عطیه - فردا ساعت ۱۰ همونجا تو کافه قنادی پارک چطوره.
- چه بهتر از این.
-ولی من باید یه بهانه بیارم چون بابام میدونه مدرسه تعطیله.
- خب تو فکرشو بکن تا فردا تو پارک.
*
ملیحه - اون پسره که پریروز دیدم تو خیابون شاهرضا از ماشینش پیاده شدی دوست پسر پریوشه؟ نه، پسرعمه شه. ولی ملیحه جون از تو چه پنهان دوست پسر منه.
- ایوای اگه بابا بفهمه چیکار میکنی.
- تا حالا که نفهمیده، بعدشم یه فکری میکنیم.
- خب اسمش چیه، چه جور آدمی یه. سرو شکلش که بد نبود.
- آدم ماهیه. خیلی دوسش دارم. البرزیه. باباشم دکتره. خیابون ویلا میشینن.
- پس وضشون خوبه. ماشین مال خودشه.
- نه، مال پدرشه که گهگاه که ازش قرض میکنه خنده زنان میگه برو الواتیتو بکن. آدم روشنیه.
- بعله، ولی اگر دخترش بود آدم تاریکی میشد. موضوع ناموسه دیگه.
- ناموس که گفتی اون بزن بزن که برا تو راه افتاد هیچوخت تفصیلشو برام نگفتی.
- تفصلیلی نداره. یه پسره اهل حسن آباد که بعدا فهمیدم اسمش خسروس دنبال من افتاده بود و دو سه روز بود سر صف ما میآمد تا اینکه سید مهدی و لات و لوتهای دیگر خبر شدن منظور منم. و اون غائله رو را انداختن. دفاع از ناموس محله! خسرو هم تا حالا چند تا پیغوم پسغوم با یک نامه یک دل نه صد دل برا من توسط بچههای مدرسه فرستاده.
- تو چی کردی؟
- فعلا که براش طاقچه بالا گذاشته م. اونم البرزیه. ببین اگه اردشیر میشناسشس درباره ش چی میگه.
*
یک روز خسرو سر صف اتوبوس خیابان فرهنگ دوباره پیدایش شد ولی این بار با چند تا از بچههای البرز. در عرض چند دقیقه سید مهدی هم با اعوانش رسیدند و سید مهدی به خسرو گفت اینارو برا من اووردی. خسرو مخکم خواباند در گوشش و جنگ در گرفت. ولی فقط یکی از البرزی ها، جوان خوش سیما و نسبتا بلند قدی شیک و کراواتی کنار ایستاد و به معرکه نپیوست. چند دقیقه که از بزن بزن گذشت سه چهار تا از کسبه از دکانها شان در آمدند و با داد و فریاد غائله را بهم زدند.
- سیامک. خسرو به این لات و لوت بازی نباید تسلیم شد. منظور تو هر چی باشه من از نظر اصولی میگم. فردا من و تو تنها بریم سر صف تا تکلیفو روشن کنیم.
- خب ما دو تا رو له و لورده میکنن.
- گه میخورن. من ترتیب کارو میدم.
عصر سیامک گوشی تلفن را برداشت و به کلانتری خیابان فرهنگ تلفن زد. الو، من سیامک زند کریمی. میخواستم با جناب سروان اصلانی، افسر نگهبان، صحبت کنم.
- الو سیامک جان سلام حالت چطوره. حال بهرام خان چطوره.
- بد نیستم. بهرام فرانسه س ولی همیشه سلام میرسونه. میخواستم به شما زحمتی بدهم. و سپس خلاصهای از داستان سید مهدی و شرکاء را گفت.
سروان اصلانی - شما فردا برین سر صف من یه پاسبان میفرسسم که اگه سید مهدی پیداش شد به پاسبان نشونش بدین که بگیره ش بیاره کلانتری که باطوم تو ماتحتش کنیم.
همان طور هم شد. سید مهدی - در حالیکه شال گردن خسرو را که روز پیش از گردنش کشیده بود به گردن داشت - فاتحانه وارد تله شد. سیامک بلا فاصله پاسبانی را که در آن سوی خیابان مترصد ایستاده بود صدا زد. او هم بدو آمد و یقه سید مهدی را چسبید. خسرو گفت شال گردنو رد نکنه. سید مذبوحانه گفت اوورده بودم پس بدم.
پاسبان مهدی را کشان کشان برد و سیامک همانجا سر صف با صدای بلند گفت دوره این چاقو کشیها به سر آمده. بله دیگر دوره جاهل بازی و گردن کلفتی و بلوای نا موسی گذشته. مملکت قانون داره. یک دفعه دیگر سید مهدی بلوا به پا کند میدهم بیاورند و جلو همین صف شلاقش بزنند و... چنانکه نصف دخترهای سر صف جا به جا عاشقش شدند. و یکی از آنها ملیحه خواهر عطیه بود.
*
عطیه این پسره کی یه. من یکی که برا ش میمیرم. میتونی از اردشیر بپرسی اسمش چیه سال چندمه...
- به، خیال میکنی من هنوز نپرسیدهم. اسمش سیامک زند کریمی یه. بابا ش مدیرکل وزارت کشوره. خودش سال پنجم و همکلاس اردشیره. اردشیر میگه شاگرد اول کلاس و کاپیتان تیم فوتباله. میترسم اگه بیشتر بگم غش کنی.
نگران نباش من غشمو کرده م، چاره چیه، چیکار کنم؟
- اول یه دفترچه عقاید درست کن که بین دوستان بچرخونیم. اونوقت من میدمش به اردشیر و میگم به سیامک هم بده که توش چیز بنویسه.
- دخترائی که دوست پسر پیدا میکنن دفترچه عقاید را میندازن. من که دوست پسر ندارم.
- تو چیکار داری مگه کسی تو رو استنطاق میکنه. سوال کردی فکر کردم این گام اوله.
دو سه روز بعد عطیه یه دفتر چه به اردشیر داد. دفترچه عقاید ملیحه رضائی. فصل اول عنوانش آراء و عقاید مهم بود. که اولی را خود ملیحه نوشته بود : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما.
یکی دیگر نوشته بود : بشر دوستی مهم ترین وظیفه انسان است. و همین طور. یک فصل درباره هنر بود. وقتی دفترچه به دست سیامک رسید، او که با آبرنگ نقاشی میکرد بالای یک صفحه این بیت حافظ را نوشت: ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم /ای بی خبر زلذت شرب مدام ما. و زیر آن تصویری از پیاله و رخ یار و غیره نقاشی کرده بود.
دو سه هفته بعد که عطیه دفترچه را به ملیحه برگرداند، ملیحه بی قرار شد. سیامک منو میشناسه؟ این شعرو نقاشیشس جواب شعر منه؟ آخه نمیشه اتفاقی باشه. هر دو شعر از حافظ و هر دو درباره عشق. من که دارم دیوونه میشم.
- راسسش من گمان نمیکنم. سیامک فقط به اردشیر گفته بود این ملیحه کیه. اونم گفته بود خواهر دوست دختر من عطیه س که میشناسیش.
سیامک گفته بود آهان. اردشیر گفته بود میخوای باهاش آشنات کنم. سیامک هم گفته بود اگه خوشگله چرا نه.
ملیحه از ذوقش بلند شد و شروع کرد به رقصیدن.
*
- من با عطیه صحبت کردم جمعه پدر و مادرشون خونه رئیس باباشون عصر و نه دعوت دارن. بنا بر این بهترین وقته. بیا هر چهار نفر بریم کافه قنادی پارک.
- باشه اردشیر جان، ولی پاتوق من بامداده. دو سه تا در بالاتر از پارک. خیلی جای خوبیه. چه ساعتی؟
- من بامدادو میشناسم. خیله خب. در حدود ساعت سه.
جمعه سیامک تو بامداد نشسته بود که آن سه نفر دیگر آمدند.
- سلا م اردشیرجان. سلام عطیه. شمام باید ملیحه باشین. من سیامکم.
ملیحه که داشت از ذوق میترکید گفت سلام سیامک خان از آشنائی با شما خیلی خوشوقتم. سیامک گفت ما اینجا خان و خانم نداریم. همون سیامک خوبه. مسیو! چی میخورین؟ اردشیر، چایی، عطیه، کوکا، ملیحه، هرچه شما بخورین سیامک. کافه گلاسه چطوره. عالیه.
ملیحه حسابی چشم سیامک را گرفته بود ولی او که آدم با تجربهای بود نشان نمیداد. سیامک گفت شما میدونین که دوستم خسرو عاشق شماس و مثل اون روز برا شما کتک کاری هم میکنه. ملیحه گفت بعله پیغوم پسغومم فرستاده و یک نامه هم نوشته ولی من به او علاقه ندارم. ممکنه بهش بگین دست از سر من ور داره و بیشتر از این اسم منو تو محل سر زبونا نندازه.
- من پیغام شما رو بهش میدم ولی باقی با خودشه. خب بچهها کجا بریم؟ اردشیر گفت کافه رستوران فرودگاه چطوره؟ ولی امروز من ماشیین بابا رو ندارم. سیامک گفت فولکس واگن من همین جاست.
*
سیامک - فرزند کوچک تر خانواده که برادرش بهرام در اکس آن پرووانس درس میخواند - خیابان زعفرانیه مینشست. جلو ساختمان اصلی یک بیرونی طوری مخصوص او ساخته بودند. یک اتاق نشیمن بزرگ، یک اتاق خوا ب بزرگ، یک آشپزخانه کوچک و یک دستشوئی. از آشپزخانه فقط برای چائی و قهوه و چیزهائی از این دست استفاده میکرد. هر وقت در منزل شام و ناهار میخورد غذایش را از آشپزخانه منزل میآوردند. یک روز تعطیل به خدمتگارشان گفت من امروز برای ناهار سه تا مهمان دارم. او هم گفت چشم سیامک خان.
مهمانها که آمدند ملیحه اول دستش را انداخت گردن سیامک و یک بوسه طولانی از لبانش گرفت. ناهار و چایی که تمام شد. سیامک گفت وقت استراحت است. کاناپه این اتاق باز و به تخت دو نفره تبدیل میشود برای اردشیر و عطیه. من و ملیحه هم در اتاق خواب میخوابیم. ملیحه وحشت زده گفت سیامک جان من تا حالا با هیچ مردی در یک اتاق نخوابیده ام. سیامک گفت خب این میشه دفعه اولت. از خواهرت یاد بگیر. ملیحه گریه کنان گفت عطیه چرا تا حالا نگفتی که دیگه دختر نیستی. عطیه گفت هنوز هم هستم راههای مختلف داره. یکیش عقب کاریه. پس چه جوری میخوای دوست پسرتو راضی نگه داری.
ملیحه همچنان گریه کنان گفت تو سرت بخوره من اهل این کثافت کاریها نیستم. سیامک گفت عزیزم اجبار نداری. هر وقت خواستی برو. ملیحه هق هق کنان گفت همین؟ به همین سادگی؟ اجباری نداری، برو. این است سر انجام عشق آتشین ما. سیامک گفت عشق هرچیام آتشین باشه خشک و خالی دوام نمیآره. ملیحه یک لحظه از حال رفت. بعدش بلند شد و همچنان گریه کنان گفت سیامک من تو را از ته دل دوست دارم ولی نه به این قیمت. سیامک گفت کجا میری برسونمت. ملیحه گفت لازم نیس. اتوبوس میگیرم. و در را به هم زد.
*
دو روز بعد نامهای به دست سیامک رسید:
سیامک عزیز، عشق من به تو آتشین است ولی پایان ناپذیر نیست چون شرفم از عشقم به تو قویتر است.
سلامت و موفق باشی
ملیحه خواهر عطیه
نظرات