زهرا سلطان

همایون کاتوزیان

.


خداوندا کی این جهان آماده خواهد بود که قدیسین تو را بپذیرد؟ برنارد شاو – ‏ژاندرک‎


وقتی وارد آشپزخانه شدم زهرا سلطان داشت با کارد سبزی خرد می‌کرد. گفتم سلام‎.‎‏ ‏قرمه سبزی داریم؟ گفت آره مادر‎ ‎جون ولی برای شام امشب. گفتم پس ناهار چی.‏‎ ‎گفت ‏شیر‎ ‎برنج و کتلت حاضره. از خوشحالی پریدم رو هوا: به به زهرا سلطان جون دستت ‏درد نکنه من هر دوشونو خیلی دوست دارم. نوش جونت بهمن خان. راسسی امروز تو ‏کلاس چی خوندی؟ گفتم فارسی و حساب. گفت تو که فارسی خوب بلدی و زد زیر خنده. ‏گفتم نه این فرق می‌کنه. خوندن و نوشتن یاد میدن و لغت معنی.‏


- می‌دونم جونم سر به سرت میذاشتم من یک کمی خوندن بلدم ولی نوشتن یادم ندادن. ‏آخر ما تو ده بودیم. دهمان یه معلم داشت که خود اونم نوشتن زیاد بلد نبود. فقط سیاهه ‏نوشتن بلد بود. ما پول نداشتیم،‎ ‎سواد نداشیم از سحر تا تاریکا هم کار می‌کردیم ولی از ‏زندگیمون راضی بودیم‎. 


- چه خوب زهرا سلطان جون‎.‎‏ من حالا برم لباسمو عوض کنم. راسسی مامانم خونس. ‏


‏- آره مهری خانم رفته بودن دیدن ملی خانم دختر خاله شان نیم ساعت پیش برگشتن حالا ‏بالان‎. ‎


داشتم از آشپزخونه می‌رفتم بیرون که زهرا سلطان گفت راسسی بهمن خان دکتر ‏کشاورز کیه. گفتم مثل اینکه دکتر بچه‌هاس. گفت دکتر شماهاس؟ گفتم نه دکتر ما دکتر ‏قریبه. مامان میگه میگن اونم دکتر خوبیه ولی تو سیاسته.‏


- حالا چی شد زهرا سلطان جون که تو به فکر دکتر کشاورز افتادی؟‎ ‎


- من اصن اسمشم‎ ‎نشنیده بودم. ولی دیدم تو کوچه یکی می‌خونه "سگ آبله به رو دکتر ‏کشاورز". اسم چن نفر دیگرم تو شعرش برد ولی من فقط این تیکه یادم موند. حال راس ‏راسی آبله به روس‎.‎


- من که ندیدمش بایس از مامان بپرسم‎.‎‏ ‏

‏*‏

‏.‏


از آنچه شنیده بودم زهرا خانم  ۲۸ سال بود که آشپز منزل ما بود. یعنی از هفده هجده ‏سالگی. و در طول این مدت با‎ ‎راهنمائی مادر بزرگم یک آشپز درجه یک شده بود. اهل ‏یکی از روستاهای همدان بود. ۱۲ سلگی شوهرش داده بودند به یک رعیت ۱۴ ساله به ‏نام جواد. خانوار خودشان صاحب نسق ملک کوچکی بودند که بیشتر روزی شان از آن ‏می‌گذشت اگر چه یک الاغ و چند مرغ و خروس هم داشتند. خانوار شوهرش ولی ‏خوش نشین بودند با یک جفت گاو که برای شخم زدن به بعضی نسق داران اجاره ‏می‌دادند و مقداری مرغ و خروس.‏‎ ‎


از بچه پنج ساله به بالا همه شان صبح تا شب کار می‌کردند از جارو کشی و رخت ‏شوئی گرفته تا قشوی الاغ و جمع کردن سنگ و کلوخ‌های جاده مالرو که تا ‏نزدیکی‌های همدان - در حدود چهار فرسخ - ادامه داشت. آشپزی که مطرح نبود. ‏خودشان در آلونک خشت گلی شان یک کوره کوچک داشتند که در آن هر شب م نان‎ ‎جو ی پختند و ته مانده‌اش را برای صبح می‌گذاشتند - گذشته از کارهای کشاورزی که ‏بیشترش وظیفه از ده ساله به بالا بود‎. ‎

‎*

‏.‏


به نظرم سال ۳۷ بود که تعطیلات عید خانواده ما اصفهان دعوت داشتند. من نرفتم چون ‏پدر و مادر رویا دوست دخترم موافق نبودند که با ما بیاید. من ماندم و زهرا سلطان ‏چون خدمه دیگر هم به دیارشان رفته بودند. یک روز که با رویا تو یک رستوران ناهار ‏خورده بودیم بعدش رفتیم منزل ما. گفتم رویا همانطور که به تو گفته‌ام زهرا سلطان آدم ‏نازنینی ست. بیا برویم پای صحبتش بنشینیم.‏


زهرا سلطان گفت ۱۳ سالگی یک شکم زائیدم. یک پسر سرخ و سفید و خوشگل ولی ‏هنوز زبان باز نکرده بود که حصبه او را برد. سال بعد یک شکم دیگر زائیدم، یک ‏دختر که مرده به دنیا آمد. شانزده ساله بودم که علیممد را زائیدم که خدا او را به ما ‏بخشید. ما چیزی نداشتیم که نذر و نیاز کنیم ولی سر نماز خدا را قسم می‌دادیم که این ‏بچه را به ما ببخشد. حالا بیست و هفت هشت ساله است و ماه به ماه سراغ مرا ‏نمی‌گیرد.‏


یک روز اویار حسن از شهر آمد و گفت زهرا چی بگم دلم خونه جواد آقا تو شهر رفته ‏زیر گاری. گفتم وای خدا منو بکشه،‎ ‎مرده یا زندس. کجای شهره. گفت تا وقتی که من ‏اونودیدم نفس می‌کشید‎.‎‏ بردنش مریضخونه شهرداری تو میدون بوعلی‎. ‎


خوشبختانه جواد الاغمون را نبرده بود و سر جاده ترک دو چرخه پست سوار شده به ‏شهر رفته بود. علیممد رو به ننم سپردم و با الاغ به راه افتادم. تمام راه گریه کردم. تو ‏شهر خدا میدونه چقد طول کشید تا پرسون پرسون مریضخونه رو پیدا کردم. اونجام ‏کسی به من محل نمی‌ذاشت تا یکی بالاخره گفت اون کلا نمدی رو میگی که رفته بود ‏زیر گاری؟ اون که دو ساعت پیش رحمت خدا رفت. غش کردم و افتادم تا اینکه به حالم ‏اوردن و یه نون چائی بهم دادن. گریه کنون گفتم مگه آدم بره زیر گاری میمیره. گفتن ‏گاری اسباب کشی بود و تمام وجودشو خرد کرده بود‎.‎


ما که پول و وسیله نداشتیم. ناچار ایستادم تا خودشان او را در قبرستان حاج حسین که ‏همان نزدیکی‌ها بود دفن کردند. فکرش را بکن یک جوان هفده ساله با زن و یک بچه. ‏دو سه ماه شب و روز نداشتم. پدر جواد آقا مرده بود ولی مادرش خیلی دلجوئی می‌کرد. ‏تا اینکه به مرگ جواد آقا عادت کردم و برگشتم پیش پدر و مادرم با علیممد. یک زن ‏بچه شیرده بودم که باید‎ ‎هر روز کار می‌کردم. مادرم در نگهداری علیممد کمک ‏می‌کرد. از قنداق که در آمد او را پشت کمرم می‌گذاشتم و کارهای روزانه‌ام را انجام ‏می‌دادم.‏‎ ‎


دو سالش بیشتر شده بود که برای من شوهر پیدا شد. مش باقر ۵۲ ساله شش ماه بعد از ‏مرگ زنش به خواستگاری من آمد. مرد ۵۲ ساله زن شانزده ساله می‌خواست. آقام و ننم ‏اصرار اصرار که قبول کنم. می‌گفتن وضعش خوبه. خوشبخت می‌شوی. من می‌گفتم ‏یک لقمه نان بیشتر در جوار یک‎ ‎پیرمرد پنجاه شصت ساله که خوشبختی نیست. ‏بالاخره هر چه مش باقر و پدر مادرم فشار آوردند قبول نکردم. تا اینکه چند تومن ارث ‏جواد آقا به من رسید. خودم هم دو سه تومن ذخیره داشتم. گفتم یا شانس و یا اقبال. ‏می‌روم شهر کارگری می‌کنم. یه‎ ‎روز علیممدو بغل زدم و پای پیاده به همدان رفتم.‏


تو شهر یراست رفتم مریضخانه شهرداری. جای دیگری را که بلد نبودم. به فراش دم ‏در گفتم برای کار خواستن‎ ‎کی رو باید دید. گفت گمون نمی‌کنم کار و باری داشته باشند‎ ‎ولی برو اتاق نمره ۵. همینطور بچه به بغل رفتم اونجا به اون‎ ‎خانم پرستاری که پشت ‏میز نشسسه بود سلام کردم و گفتم خانومجون دسسم به دامنتون یه کار به من بدین - همه ‏کاری می‌کنم، رختشوئی،‎ ‎جارو کشی،‎ ‎اتو کشی،‎ ‎شیشه باک کنی. گفت تو اهل کجائی. ‏گفتم حسین آباد، چند فرسخی اینجا. گفت خب اینجا چکار می‌کنی. گفتم خانمجون به زور ‏می‌خواسسن به یه پیرمرد شوورم بدن ناچار فرار کردم. خانوم جون دسسم به دامنتون‎. ‎


- این کارها دست خانم مدیر است ولی من اطلاع دارم که ما فعلا کارگر لازم نداریم. ‏اما شانس آوردی که یکی از همسایه‌های ما دنبال کارگر مطمئن می‌گردد , صبر کن تا ‏عصر برویم منزلش. خیلی طول نکشید که آن خانم پرستار که بعد فهمیدم اسمش لیلا ‏خانم است گفت یالله برویم. گفتم جسارت می‌شود ولی این بچه صبح تا حالا چیزی ‏نخورده. ممکن است یک تکه نان به او بدهید. گفت بیا بریم آشپز خانه. لعیا خانم،‎ ‎این ‏دختر و بچه‌اش صبح تا حالا‎ ‎چیز ی نخورده اند. یک کمی نان و پنیر سبزی به آنها ‏بدهید‎.‎‏ ‏


غروب شده بود که به منزل حاج ممدسین چایی چی رسیدیم. نوکرشان در را باز کرد و ‏با صدای بلند گفت خانم لیلا خانم اند. ‏


چند لحظه بعد خانم چایی چی با چادر نماز آمد دم در‎.‎


- سلام لیلا خانم بفرمائید تو‎.‎


سلام خانم چایی چی. عجله دارم. مزاحم نمی‌شم. فقط خواسسم این دخترو بیارم پیشتون ‏چون دیروز حاج آقا گفت دنبال کلفت می‌گردین. لطف کردید.‏


- اسمت چی یه؟ این بچه خودته ؟


- اسمم زهراس. بعله غلامتون پسر خودمه. اسمشم علیممده.‏‎ ‎


- پیشتر پیس کی کار می‌کردی‎ ‎؟


- خانومجون من اهل حسین آبادم. همین امروز اومدم شهر کار پیدا کنم‎. ‎


- ضامن داری.‏


- خانوم جون من از ده فرار کردم چون میخواسسن به زور شوورم بدن. ضامنم آجانان ‏که لابد الان دارن عقبم می‌گردن. ‏


- خیله خب حالا یه هفته پیش ما باش تا اگه خواسسیم قرار بذاریم.‏


- دسستون درد نکنه خانوم جون. خدا بچه هاتونو بهتون ببخشه‎.‎

‎*‎

‏.‏


شب حاج آقا آمد و خانمش عصمت خانم داستان را برای او گفت. او هم گفت انشالله خیر ‏است و رفت لب حوض وضو بگیرد. یک هفته به سرعت گذشت. جارو پارو و ‏گردگیری و رخشوئی و اطو کشی میکردم. عصمت خانم خودش آشپزی می‌کرد ولی ‏می‌گفت در فکر است که یک آشپز بیاورد. وقت ناهار و شام ظرف‌ها رامن از آشپزخانه ‏سر سفره می‌بردم و بعدش هم می‌بردم و می‌شستم. بعد از آن من و علیممد ته مانده غذا ‏را می‌خوردیم. بد نبود. دوتا دختر داشتند و یک پسر. دختر بزرگشان منیر ۱۲ سال ‏داشت. اسم دختر ۸ ساله شان معصومه بود. پسرشان عبدالعلی سنش در حدود من بود ‏که بهش عبدل می‌گفتند‎. ‎


یک هفته که تمام شد عصمت خانم مرا صدا زد و گفت. ما تصمیم داریم ترا نگهداریم. ‏مسکن و شام و ناهار و رخت و لباس هایی که من و دختر‌ها نمی‌پوشیم به اضافه ماهی ‏پنجزار مواجب. گفتم قبول. دو سه ماهی که گذشت خانواده‌ام پرسان پرسان توسط ‏بیمارستان شهرداری مرا پید کردند. مادرم آمد که برگرد ده. لازم نیست زن مش باقر ‏بشی. گفتم ننه من دیگه شهری و مستقل شدم. بر نمی‌گردم ولی گاهی بهتون سر می‌زنم. ‏ننه من الان ۱۲ تومن ذخیره دارم. هیچ خرجی هم ندارم. همین جور بهتره‎. ‎

‎*‎


چیزی نگذشته بود که دیدم عبدل زیادی دورو ور من می‌چرخه. من به رو خودم ‏نمی‌آووردم. یه روز گفت زهرا تو دلت برا شوورت تنگ نمیشه. گفتم خدا بیامرزش.‏


- نه تو آخه بایس احساس تنهائی کنی.‏


- علیممد هست. حاج آقا و خانم هم که هستند. دیگه چه تنهایی‎ ‎


- ولی اینا نمی‌تونن کارای دلخوش کنی رو که اون برات می‌کرد بکنن.‏


- مثلا کدوم کارا؟


- خودتو لوس نکن می‌دونی کدوم کارا‎.‎‏ ‏


دیدم که از رو نمی‌رود. گفتم عبدل آقا خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. بذار من کارمو ‏بکنم‎.‎


چند روز بعد مادرم آمد که ما دلمون برای علیممد تنگ شده اومدم چند روز ببرمش ده ‏پیش خودمون , غصه نخور ازش خوب نگهداری می‌کنیم. اخه اونم بایس یه خورده الاغ ‏سواری کنه. گفتم خیله خب ولی حواستون جمع باشه که این دیگه یه بچه شهری شده.‏


یه شب خوابیده بودم که دیدم یکی یواش میگه زهرا، زهرا جون. چشممو وا کردم دیدم ‏عبدوله با لباس خواب. گفتم شما اینجا چیکار می‌کنین. گفت همون کاری که تو هم ‏می‌خوای بکنی.‏


گفتم عبدل آقا برو پی کارت وگرنه داد و فریاد می‌کنم. گفت نه داد و فریاد نمی‌کنی. ‏گفتم آقاجون من نمی‌خوام حامله بشم. گفت خدا عقبو پس برا چی بهت داده. گفتم عقب ‏جلو نداره. من مسلمونم. زنا نمی‌کنم. گفت این که زنا نیس و پرید روم دهنمو گرفت و ‏تنکمو کشید پائین. تا آمدم به خودم بجنبم کار از کار گذشته بود. زار زار گریه می‌کردم. ‏گفتم خدا ذلیلیت کنه. گفت این که چیزی نبود و پا شد رفت. شب تا صبح خوابم نبرد. ‏گریه کنان می‌گفتم خدایا تو رو خوش میاد که من چون دهاتی و رعیت و فقیرم این کارو ‏با من بکنن؟


دو شب بعد نصف شب دوباره عبدل پیداش شد. گفتم برو پی کارت وگرنه این دفه ‏حسابی داد و فریاد می‌کنم. گفت مگه خوشت نمیاد. گفتم حیا کن پسر. و وقتی دید الان ‏است که داد بزنم روشو کم کرد و رفت‎.‎

 پس فردا ننم بچه را آورد. بهش خوش گذشته بود چون خیلی بهش وررفته و لیلی به ‏لالاش گذاشتن بودن. گفتم ننه من دیگه اینجا نمی‌مونم میرم تهران. گفت ننه مگه خل ‏شدی. جای به این خوبی‎.‎‏ بعدشم اگه بری تهران دیگه ما کی تو رو می‌بینیم.. گفتم خدا ‏بزرگه. پرس وجو کردم بلیت اتونوس بیست و پنجزاره.‏‎ ‎میمونه یازده تومن و پنجزار ‏که خرج سه چهار هفتمونو تو تهران می‌ده تا کار پیدا کنم.‏

‎*‎

‏.‏


تهران ما رو تو گاراژ کرمونشاه پیاده کردن. تو اتونوس خوش نگذشته بود چون چاله ‏چوله تو راه زیاد بود و هر دفعه ماشین تو چاله می‌افتاد علیممد می‌زد زیر گریه. پیاده ‏که شدیم رفتم دفتر گاراژ گفتم آقا ما غریبیم کجا می‌تونیم اتاق خالی پیدا کنیم. گفت برا ‏اجاره میخوای گفتم نه فقط یه هفته. گفت دراین صورت بایس بری به یه مسافرخونه تو ‏خیابون ناصرخسرو. گفتم چقد می‌گیرن گفت شبی پنزار. یعنی مزد یه ماه من در ‏همدون! چاره‌ای نداشتم. اتوبوس یه قرون بود. شاگرد شوفر گفت مسجد شاه پیاده شو. ‏تو ناصر خسرو دو سه‎ ‎تا مسافر خونه رفتم که گفتند بچه نمی‌پذیریم. آخری قبول کرد ‏برا شبی چارزار.‏‎ ‎


دست علیممدو گرفتم رفتم مسجد شاه. هنوز چند قدم نرفته بودم که یکی در گوشم گفت ‏باجی صیغه میشی؟‎ ‎محل نذاشتم. فردا باز تو بازار دو تا گردن کلفت رامو بسسن که ‏صیغه می‌خوایم. پول خوب میدیم. یه ساعت، یه روز، هر چی بخوای. گفتم قباحت داره ‏ولی جلومو گرفتن. داد زدم دست از سر من بردارین. یهو یه مرد قد بلند و تر و تمیزی ‏آمد جلو که خواهر چی شده، گفتم اینا می‌خوان به زور منو صیغه کنن. گفت مزاحم این ‏خانم نشین. گفتن زکی تو می‌خوای بلندش کنی. گفت برین پی کارتون و گرنه الان اون ‏پاسبانو صدا می‌زنم.‏


پرسید چیکار می‌کنی. گفتم ما غریبیم ازهمدون اومدیم کار پیدا کنیم. گفت خونه‌ت ‏کجاس. گفتم مسافرخونه زوار همین جا تو ناصر خسرو. گفت پول داری گفتم ۱۱ تومن. ‏اومدم بیرون یه خرده نون و پنیر بخرم. ‏


- این بچه خودته؟


- بعله‎ ‎


‎-‎‏ خیله خب. من باهات میام خریدتو بکنی بعدم بری مسافر خونت. عصری میایم شاید ‏برات کار پیدا کرده باشم‎. ‎


- خدا عوضتون بده. اسم شریفتون؟


گفت آقا مصطفی. باورتون نمیشه بهمن خان. شما هنوز به دنیا نیومده بودین. همون آقا ‏مصطفا ی خودمون بود. ( اشک تو چشماش جمع شد.)‏


من آقا مصطفی را هیچوقت ندیدم ولی نامش در خانه ما مانده بود. در زمان ریخت و ‏پاش پدر و مادرم که چند کارگر و پرستار بچه داشتند خوانسالار و رئیس کل خدمه بود. ‏ظاهرا آنقدر آقا بود که وقتی برادر بزرگم بهروز را به سینما می‌برد همه فکر می‌کردند ‏پدرش است‎. ‎


زهرا سلطان گفت همان روز عصر آمد و گفت بغچه بندیلتو وردار بریم. مهری خانم ‏دستی به سرعلیممد کشیدن و گفتن چرا از دهتون رفتی‎.‎‏ گفتم می‌خواسسن به زور زن یه ‏پیرمرد بشم. گفتن از همدون چرا اومدی تهران. گفتم خانوم جون نپرسین نمی‌تونم بگم ‏پسرشون با من چیکار کرد. گفتن می‌خواسسی شیکایت کنی. گفتم خانوم جون کسی ما ‏دهاتی‌ها رو داخل آدم حساب نمیکنه. رعیت با غلام و کنیز فرق نداره. مهری خانم گفتن ‏تواین خونه همه داخل آدمن. چیکار می‌تونی بکنی‎.‎‏ گفتم. گفتن آشپزی هم یواش یواش ‏یاد می‌گیری. فعلا ماهی یه تومن با رخت و لباس کافیه. بعله خانوم جون البته‎.‎

‎*‎

‏.‏


آره بهمن خان. اینجوری بود که تو خونه شما پاگیر شدم. کارگرای دیگه خونتونم آدمای ‏بدی نبودن و من باهاشون مشکلی پیدا نکردم. البته تو هر خونه‌ای بگو مگو هس ولی ‏دعوا مرافه نداشتیم. ناهار و شامو با هم می‌خوردیم که مثل امروز همان غذائی بود که ‏خود‎ ‎شما‌ها می‌خوردین‎.‎‏ آشپزی رو صاب سلطان می‌کرد با سرپرستی خانوم بزرگ. بعد ‏از دو سه ماه منو کردن وردسس صاب سلطان که آشپزی یاد بگیرم. خانم بزرگم ‏راهنمائی می‌کردن‎.‎


آقا مصطفی خیلی به علیممد محبت می‌کرد. می‌گفت این‎ ‎بچه یتیمه.‏‎ ‎یه روز گفت من بعد ‏از ظهر علیممدو می‌برم بستنی فروشی اگه می‌خوای تو هم بیا. از خدام بود. اون زمونا ‏ارزونی بود. آقا مصطفی سی شاهی داد برای سه تا بستنی. بعد یکهو گفت زهرا خانم ‏من پیش از اومدن تو دنبال زن می‌گشتم. حالا ازتو خوشم اومده. اگه توام حاضری تو ‏رو از آقا و خانم خواسگاری کنم. راسسش زبونم از خوشحالی بند اومده بود. یک کمی ‏ته پته کردم و گفتم ایشالله مبارکه‎. ‎


خانوم و آقا گفتن چی بهتر ازین. روضه خوان محل ما رو عقد کرد بعدشم یه روز آقا ما ‏رو بردن پیش آقای مدرسی محضردار که میشناسین که ازدواجمون قانونی بشه.‏

‎*‎

‏.‏


پنج شش ماه بعد پسر صاب سلطان از دهشون اومد که اونو ببره پیش خودش. یه ملک ‏کوچک خرده مالکی نزدیکای شاهرود گیرش اومده بود و میخواس با هم باشن. صاب ‏سلطانم با خوبی و خوشی خدافظی کرد و خانم یک النگو بهش داد. اینجوری شد که من ‏جاشو گرفتم. با ماهی سه تومن‎. ‎

 بهمن‌خان نمی‌دونی که برا چن وخت زندگی چقد شیرین شده بود. ولی قسمت نبود که به ‏اون خوبی بمونه. نزدیکای جنگ بود که حصبه اومد. هم تورج خان پسر نازنین دو ‏ساله گرفت هم آقا مصطفی. و هر دوشونو برد. آخه اونوقت که پنسیلین نبود. تموم خونه ‏عزادار شد. آقا و خانوم از یه طرف و منو و کارگرا از طرف دیگه‎.‎‏ داشتیم دق ‏می‌کردیم. ولی خب کار خدا بود دیگه. از همه بدتر بی قراری علیممد بود هم برا آقا ‏مصطفی هم برا تورج خان. بلا نسبت دو سال بعدش شما به دنیا اومدین و جای تورج ‏خانو پر کردین‎. ‎قمرسلطانم پرستارتون شد‎. ‎


وختی شما رفتین مدرسه علیممد شیش کلاسشو تموم کرده بود و گفت من دیگه می‌خوام ‏کار کنم. آقام گذاشتنش در حجره حاج میزعلی آقا بزاز معروف. چند سال بعدش ‏رانندگی یاد گرفت و رفت همدون شوفر تاکسی شد. زهرا سلطان اشکاشو پاک کرد و ‏گفت من که کم می‌بینمش ولی خدا حفظش کنه و زن و بچشو بهش ببخشه.‏

‎*‎

‏.‏


سال ۴۸ بود که تابستان برای تعطیلات از لوزان رفتم تهران. یک روسری حریر برای ‏زهرا سلطان سوقاتی برده بودم. خیلی ذوق کرد ولی گفت بهمن خان دلم براتون خیلی ‏تنگ شده بود. دو سال پیش که برگشتین فرنگ از من خدافظی نکردین. گفتم حواسم ‏پرت بود ببخشین‎. ‎


خیلی از موهاش سفید شده بود با اینکه گمان می‌کنم پنجاه و پنج سال بیشتر نداشت. گفتم ‏مادر جان موهات سفید شده. گفت ننه من پیر روزگارم. راسسی بهمن خان فرنگ خوش ‏میگذره. گفتم راسش به هر کجا که روی آسمان همان رنگ است ولی از قرمه سبزی و ‏بادمجون تو خبری نیست. گفت نه بهمن خان میگن اونجا خیلی خوبه. یه عروسک ‏فرنگی مث پسرعموتون همایون خان بگیرین بیارین تهرون. سرخ و سفید و ترگل ‏ورگل. خندیدم و گفتم خدا قسمت کنه. گفت حالا ویز شما کی تموم میشه. گفتم تزمو تازه ‏شروع کردم. دستکم دو سه سالی کارداره‎. ‎


برکه می‌گشتم به لوزان این بار با او خداحافظی کردم. یک دستمال آب نبات قیچی بهم ‏داد و گفت کامتونو شیرین کنین شاید دیگه منو نبینین. گفتم وای خدا نکنه و صورتش را ‏بوسیدم‎. ‎


هفت هشت ماه نگذشته بود که مادرم نوشت زهرا سلطان حالش هیچ خوب نیست. بعد ‏معلوم شد که سرطان مغز است. عمل جراحی هم افاقه نکرده بود. گفته بود مهری خانوم ‏غصه نخورین میرم پیش امام حسین و حضرت زینب ولی حیف که بهمن خانو دیگه ‏نمی‌بینم. ‏


دوازده هزارتومن حقوق پس انداز پیش مادرم داشت. وصیت کرده بود که دستبند ضخیم ‏تمام طلایی را که یادگار آقا مصطفی بود‎ ‎و همیشه دست می‌کرد بفروشند و به نام خود ‏آقا مصطفی خیرات و مبرات کنند. چهار هزار تومن هم به آسیه رخت شور که شوهرش ‏مرده بود و دو سه تا بچه قد و نیمقد داشت بدهند. پسرش را برای شرکت در کفن و دفن ‏خبر کنند و هشت هزار تومن باقیمانده را به او بدهند‎. ‎


وقتی به تهران برگشتم به زیارت قبرش رفتم و به گریه افتادم. بعد ترتیب دادم یک ‏سنگ بزرگتر برای قبرش بسازند که روی آن نوشته بود‎ : ‎


وه که هرگه که سبزه در بستان‎ ‎

بدمیدی چه خوش شدی دل من

بگذر‌ای دوست تا به وقت بهار‎ ‎

سبزه بینی دمیده بر گل من‎ ‎

.

.

.

دسامبر ۲۰۲۴‏

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

قصه های دانشگاه پهلوی

عصر خوابگاه