«یک داستان از انقلاب بهمن»

همایون کاتوزیان

.

محمود سوداگر وارد سفارت لوکس و بزرگ ایران درپاریس شد و یکراست رفت پیش دبیر اول، دکتر مهری وفا. 


- سلام خانم. من سوداگر.


- سلام، اتفاقا شما رو از رو عکساتون شناختم. خوش آمدین آقای سوداگر چه فرمایشی داشتین. 


- هیچی همونطور که علیا حضرت فرمودن یه آپارتمان سه خوابه برا ما اجاره کنین. ولی حتما تو سن ژرمن باشه همونجا که سارتر ومریداش تردد می‌کنن.


- هنوز که علیا حضرت به ما امر نفرمودن ولی سن ژرمنم خیلی گرونه.


- علیاحضرت توسط خود من پیغام دادن. باور نمی‌کنین به خودشون تلفن بزنین.


- من اجازه ندارم که به علیا حضرت تلفن بزنم. سفارتم برا این کارا بودجه محدودی داره.


- خیله خب به آقای فرخ غفاری تلفن بزنینین. ایشونم تو اتاق بودن. 


- شما آقا غفاری رو می‌شناسین. 


- نخیر ایشون منو می‌شناسن. من نویسنده سرشناسی ام. به علاوه ما با هم تو حزب توده بودیم. 


- عجب. خیله خب شماره تلفن هتلتونو بدین من هر چه زودتر با‌ها تون تماس می‌گیرم.


- مرسی، خدافظ.


*


سه ماه پیش از این سوداگر به نخست وزیر نامه نوشته بود که من بیمارم و باید برای معالجه بروم خارج ولی بودجه‌ام نمی‌کشد. لطفا امر بفرمائید مبلغی وجه العلاج به من بپردازند. علیا حضرت شهبانو در جریانند. هویدا هم دفتر علیاحضرت را گرفته و رئیس دفترش نهاوندی گفته بود بله بنده شاهد بودم که علیا حضرت به سوداگر فرمودند دستور می‌دهم. هویدا هم گفته بود بسیار خوب ولی باید یک مجوز خدا پسندانه تری پیدا کرد چون سوداگر کارمند دولت نیست به علاوه سوابق سیاسی خوبی هم ندارد. 


نهاوندی - هر جور صلاح می‌دونین. ولی سوابق بی سوابق. شما رو نمیدونم ولی منم جوونیم توده‌ای بودم. 


- خیله خب با همایون مشورت می‌کنم که راشو پیدا کنیم. 


- الو داریوش جان. شهبانو دستور دادن که هزینه معالجه محمود سوداگر رو در خارج تقبل کنیم ولی من فکر می‌کنم بهتره یه ظاهر محترمانه تری براش بسازیم. تو چی فکر می‌کنی. 


- اجازه بدین یه پرس وجوئی بکنم بعد خبر میدم. 


-  الو، منزل آقای سوداگر؟ آقای همایون وزیر اطلاعات میخوان با‌ها شون صحبت کنن. 


- محمود جون از وزارت اطلاعات زنگ میزنن. 


- الو، بفرمائین. آقای سوداگر؟ بله بفرمایین. من داریوش همایون وزیر اطلاعاتم. ان شالله حالتون خوبه. پیرو اوامرعلیا حضرت شهبانو می‌خواسسم ببینم شما در حال حاضر پروژه ای، چیزی دسستون هست، چون کارو آسون تر می‌کنه.


- پروژه که چه عرض کنم ولی اخیرا دارم مقداری رو لهجه‌های محلی کار من کنم. 


- به به چطوره ما بهتون یه بورس جانانه بدیم برین پاریس با دکتر هوشیار دانشمند ایرانی اونجا مشترکا رو همین پروژه کار کنین؟ شما یه نامه بهش بنویسین و موضوع رو مطرح کنین. منم بهش تلفن میزنم و کار را میوفته. 


یک هفته بعد رسانه‌ها خبر دادند که وزارت اطلاعات با همکاری وزارت فرهنگ برا ی این پروژه مبلغ لازم و کافی ‌ای به دکتر هوشیار و محمود سوداگر داده است و آقای سوداگر بزودی عازم پاریس می‌شوند. 


*


سلام آقای دکتر خیلی از آشنائی با شما خوشوقتم. منم از آشنائی با شما خوشوقتم. انشالله پروژه رو همونطورکه علیا حضرت فرمودن پیش می‌بریم. فردا بیاین دانشگاه دفتر من. 


- چند وقته پاریسین. کجا میشنین؟


- سفارت تو سن ژرمن یه آپارتمان برامون اجاره کرده جای خوبیه نزدیکای کلیسای سن ژرمن لگزروا.


- اون کلیسا تاریخی‌یه. میدونین که برای شروع قتل عام سن بارتولومی ناقوصاشو به صدا در آووردن؟


- بله یه چیزائی شنیدم. البته ما پیش ازاینم پاریس بوده‌یم. ولی چند روز اخیر بیشتر به گردش تو شهر گذشت. نتردام، اتوال، مون مارتر با کلیسای قلب مقدسش. از شما چه پنهان یه شبم به پیگال سری زدیم. یه دنیای دیگس، ولی از شهرنوی ما تر تمیزتره. حالا امشب بلیط گرفته‌یم برای کاباره مولن روژ. میگن خیلی تماشائیه.


-  چه خوب. حالا کی می‌یاین راجع به پروژه برنامه ریزی کنیم. 


- همین فردا.


*


- آقای دکتر پریشبا داشتم اون مقاله تونو درباره لهجه تاتی می‌خوندم و بی تارف از وسعت سواد شما تعجب کردم. آل احمدم یه وخت یه چیزی درباره ش نوشته بود. ولی میان ماه من تا ماه گردون...


- خیلی ممنونم. تاتی رو میشه گفت تقریبا یه زبونه. ولی آل احمد راجع به هر چیزی می‌نوشت. 


- شما کارتون درباره رشتی به کجا رسیده چون اونجام ما هم یه لهجه داریم هم تقریبا یه زبون. 


- بله کار سختیه. فعلا به مشکل برخورده م. کردی‌ام که تو رادیو میگن اخبار به لهجه کردی لهجه نیس برا خودش یه زبونه.


- بعله کردی لهجه فارسی نیس بلکه یه زبون ایرانیه. حالا شما دنبال کارو بگیرین ببینیم به کجا می‌رسیم. 


رفت و آمد ادامه پیدا کرد تا یک روز آزیتا به سوداگر گفت من هوس کردم یه سفر کوتا برم کن. توام می‌یای؟ سوداگر گفت واللا من که الان گرفتار هوشیارم. باشه، تو اگه می‌خوای تنها برو. به سفارت میگم برات بلیط قطار بگیرن.


آزیتا که رفت سوداگر نفسی کشید و طبق معمول افتاد تو دخترا. البته آزیتا مانع او نبود و براش درد سر درس نمی‌کرد. حتی می‌گفتن خودشم گاهی برا سوداگر پا اندازی می‌کنه. ولی سوداگر دراین زمینه احتیاجی به کمک نداشت چون دخترا خودشان می‌آمدند حتی برای یک شب و دو شب. او هم دست رد به سینه یکی شان نمی‌گذاشت : نویسنده مدرنی که با نشریه مبتذل زن ماه مصاحبه کرده و گفته بود زن باید دلربا باشه نه روشنفکر! 


*


از کمتر از یک سال پیش از این ناآرامی‌های سیاسی روزافزونی در ایران شروع شده بود. تا اینکه شاعران و نویسندگان شبهای شعر را راه انداختند و در حضورهزاران نفر در قالب شعر و داستان تند ترین آراء سیاسی را بیان می‌کردند. روز سوم احمد صولت آبادی به سوداگر تلفن زد که چه نشستی که ایران در آستانه انقلاب است. باید یک فکری برای وضع خودت بکنی.


فردای آن روز یک نامه سرگشاده از سوداگر به دکتر هوشیار منتشر شد و زمین را لرزاند. خلاصه اینکه آقای دکتر شما تکلیف خودتان را بهتری می‌دانید ولی من ننگ دارم از اینکه به "شجره خبیثه پهلوی" (عین کلمات) خدمت کنم. بنا براین من دیگر رو این پروژه با شما همکاری نخواهم کرد، و غیره و غیره. که زمین به لرزه در آمد. 


هوشیار که دود از سرش برخاسته بود به او تلفن زد که "خب مرد حسابی می‌خواسسی کنار بری، این که دیگه احتیاج به نامه سرگشاده و شعار دادن نداشت. حالا هم خود دانی ولی لطفا باقی پول هنگفتی را که گرفته ‌ای پس بده".


- پول؟ چه پولی؟ پول مال مردم ایرانه که به یه نویسنده هنرمند دادن، نه مال شجره خبیثه. و تلفن را قطع کرد. از آن پس صف دخترها بلندتر شد. بچه‌های سرویس فارسی رادیو بی‌بی‌سی هم که تا نفر آخرشان مخالف رژیم بودند به وجد آمدند واز لندن با تلفن با سوداگر مصاحبه پشت مصاحبه. اوهم که پول را گرفته و فحشش را هم داده بود به وجد آمد و شعارهایش راتند و تیز تر کرد. در این حیص و بیص سه تن انقلابی دو آتشه به دیدن سوداگر رفتند و گفتند ما در آستانه انتشار یک هفته نامه به عنوان تهران پست در پاریسیم. حالا که شما موضعتان را روشن کرده‌ین از شما دعوت می‌کنیم که سر دبیریشو به عهده بگیرین. حقوقتان را هم میدیم -  دیگه چی میخواسسین؟!


*


تهران پست که راه افتاد مصاحبه‌ها شروع شد. با سوداگر یک مصاحبه مطبوعاتی گذاشتند که ارباب رسانه‌های فرانسوی و چند نفر ازجاهای دیگر اروپا در آن شرکت کردند. اول نماینده لوموند گفت آقای سوداگر موقعیت شما نسبت به شاه چیست. سوداگر کمی فرانسه می‌دانست که به مصاحبه مطبوعاتی قد نمی‌داد. در نتیجه از احمد معانی نوه احمد شاه که خودش روزنامه نگار بود درخواست کرده بود که مترجمی مصاحبه را به عهده بگیرد. او هم که پشتیبان انقلاب بود پذیرفته بود. باری سوداگر در جواب مخبر لوموند گفت من در نقطه مقابل شاه قرار دارم. خبر نگار فرانسوار پرسید ممکن است دلیلتان را بگوئید. 


سوداگر گفت یک دلیل و دو دلیل نیست. اولا شاه سگ زنجیری امپریالیسم آمریکاست. ثانیا او و خانواده‌اش اموال مردم را غارت کرده اند. ثالثا برای هیچ کس حق نفس کشیدن باقی نگذاشته...


خبرنگار فرانک فورتیشه آلگماینه صحبت سوداگر را قطع کرد و گفت ولی ایران پیشرفت صنعتی کرده. سوداگر گفت منظورتان آن یک مشت آهن پاره‌ست که با پول نفت خریده‌ن مونتاژ کرده‌ن؟ 


خبرنگار سرویس بین المللی بی‌بی‌سی گفت آقای سوداگر راسته که میگند شما توده‌‌ای هستید. سوداگر گفت من در جوانی توده‌‌ای بودم ولی حالا نیستم. 


مخبر لومتن گفت مارکسیست چطور؟ مارکسیست بعله. هنوزم تا مغز استخوانم مارکسیستم و پرچمدار پرولتاریا. ولی خیلی، حتی شاید بیشتر مخالفین شاه مارکسیست نیستند. بنا براین لطفا برچسب نزنید...


دست آخر مصاحبه موثری از آب در آمد. مشروحش را تهران پست منتشر کرد و بی‌بی‌سی فارسی هم گزارش آن را داد. 


*


مرتضی رفاهی روزنامه نگار هم از آمریکا آمد و روی آشنائی‌های قدیم سوداگر که آپارتمان بزرگی داشت دعوتش کرد که آن چند روز پیش آنها باشد. یه روز عصر که رفاهی از نوفلو شاتو برگشته بود سوداگر گفت فردام میری اونجا؟ رفاهی گفت نه قرار بعدی برا پس فرداس. سوداگر گفت اون دختر شیرازیه رو که دیده‌ی. 


- آره دیده‌م که این دور و ور می‌پلکه. 


- مرتضی جون میتونی فردا آزیتارو ببری خرید؟


- حتما. چطو مگه.


-  قراره دختر شیرازیه فردا بیاد سرویس بده. البته آزیتا مزاحم من نیس ولی جلو اون صورت خوشی نداره...


تهران پست آنقدر محبوب شده بود که در خارج از فرانسه، حتی آمریکا، هم فروش داشت. انقلاب دور برداشته بود و تهران پست و سوداگر و بی‌بی‌سی هم در مسیر آن هر روز تند تر می‌شدند. حالا خیلی از ایرانی‌ها، دانشجو و غیر دانشجو، کنفدراسیونی و اسلامگرا دور آن جمع شده بودند. مخصوصا حالا که آیت الله خمینی هم به پاریس آمده بود و گروه گروه ایرانی تقریبا از دور دنیا برای تیمن به دیدارش می‌رفتند. ولی سوداگر دیدن نرفت. 


البته پشتیبانی، بلکه تبلیغات تهران پست از انقلاب به شدت ادامه داشت و در همان زمانها چند تا روشنفکر بنام دیگر از جمله حسین ماجدی نویسنده به پاریس آمده و در آن مقاله می‌نوشتند. از قضا یک هفته تهران پست در نیامد، گفتند چون آقای سوداگر بیمار شده‌اند. بنی صدر از ماجدی علت را پرسید. او گفت چیز مهمی نبود. یک شب مصرف ودکا و سیگار و مواد بالا رفته بود و حال رفیق ما به هم خورد. نگران نباش. 


از آن پس سوداگر بیشتر کارهای مدیریت نشریه را به همکارانش سپرد. ولی خودش مقاله انقلابی منتشر می‌کرد و با بی‌بی‌سی و غیره مصاحبه می‌کرد. یک بار هم به همراهی دکتر یزدی به لندن رفت و با سلام و صلوات در استودیو بی‌بی‌سی فارسی حضور یافت. 


وقتی دکتر صدیقی با شاه مشغول مذاکره شد آب در لانه خیلی از انقلابی‌ها افتاد، حتی جبهه ملی، اگرچه صدیقی دیگر عضو آن نبود. البته تهران پست هم بیکار ننشست و به شدت با این کار مخالفت کرد و حتی به صدیقی توهین کرد و تقریبا تهمت زد.


بختیار که جلو آمد با تندی و خشونت خیلی بیشتری از جانب همه انقلابی‌ها روبرو شد. "نه شا می‌خوایم نه شاپور / لعنت به هر دو مزدور". "مرگ بر بختیار / نوکر بی اختیار"...  و ناگهان رژیم سقوط کرد و جشن و سرور به راه افتاد. ولی اندکی بعد که برای اعلام جمهوری اسلامی رفراندم گذاشتند و چریک‌های فدائی با رای دادن به جمهوری اسلامی مخالفت کردند در تهران پست اختلاف افتاد. 


اکثریت می‌گفتند باید رای مثبت داد ولی چند نفر، از جمله سوداگر، با این کار مخالف بودند. دست آخر ایران پست از رفراندم پشتیبانی کرد و یکی دوهفته بعد از آن سوداگر گفت که حالا که انقلاب شده می‌خواهد برگردد تهران. این بود که تهران پست یک مهمانی نسبتا بزرگ خدا حافظی برایش ترتیب داد و گزارش آن را هم در شماره بعد منتشر کرد. 


سوداگر طبعا به کانون نویسندگان که اکنون جانی گرفته بود پیوست و از سران آن شد. ولی در ظرف مدت نسبتا کوتاهی بین اعضاء توده ‌ای کانون با دیگراعضاء اختلاف افتاد. توده ای‌ها اخراج شدند و گروه خود را تشکیل دادند حال آنکه سوداگر در کانون ماند و جزو دبیران آن شد. از آن پس سوداگر از توده ای‌ها و اسلامگراها فحش و تهمت می‌خورد تا اینکه دانشجویان خط امام دیپلمات‌های آمریکائی را گروگان گرفتند. با ردیگر ایران از جا کنده شد و سوداگر و سایر دبیران کانون -  مانند توده ای‌ها ولی نه با آنها -  با امضاء شخص خودشان نامه سرگشاده ‌ای خطاب به دانشجویان گروگان‌گیر منتشر و سخت از گروگان گیری پشتیبانی کردند. 


باقی تاریخ است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

قصه های دانشگاه پهلوی

عصر خوابگاه