ملیحه خواهرعطیه یک روز صبح عبد الحسین رضائی از خانه بیرون آمد که سر کارش برود دید دم صف اتوبوس کتک کاری ست. یعنی دو دسته جوان، یکی شان مدرن و امروزی و دسته دیگر کم و بیش سنتی به جان هم افتاده بودند. جلو که رفت دید سنتیها هر از گاهی از "ملیحه خواهر عطیه " نام میبرند یعنی دخترهای رضائی. برق از چشمش پرید. نگاه کرد دید دخترها تو صف ایستاده اند و انگار نه انگار. صداشان زد و گفت چه خبر است. گفتند ما نمیدانیم، در حالی که خوب میدانستند. گفت مگر اسم خودتان را نمیشنوید. گفتند چرا، ولی کسی از ما چیزی نپرسید. در آن حیص و بیص دو سه تا از سنتیها که ظاهرا بچه محل بودند رضائی را شناختند و به دسته شان گفتند جمعش کنید آقای رضائی اینجاست. آنها هم به سرعت عقب کشیدند و متفرق شدند در حالی که اعضاء دسته مدرن داد میزدند ما تا آخرش خواهیم رفت. و اما دعوا سر چه بود. این محله محلهای نسبتا پائین رتبه بود که در آن خانوادههای کم درآمد سنتی در کنار خانوادههای بالاتر نیمه مرفه زندگی میکردند که عده شان نسبتا کم تر بود. خانواده رضائی از این گروه دوم بود که چون سنتیها دستشان به ...
پستها
نمایش پستها از 2026