پست‌ها

نمایش پست‌ها از دسامبر, ۲۰۲۵
 زهرا سلطان همایون کاتوزیان . خداوندا کی این جهان آماده خواهد بود که قدیسین تو را بپذیرد؟ برنارد شاو – ‏ژاندرک‎ وقتی وارد آشپزخانه شدم زهرا سلطان داشت با کارد سبزی خرد می‌کرد. گفتم سلام‎.‎‏ ‏قرمه سبزی داریم؟ گفت آره مادر‎ ‎جون ولی برای شام امشب. گفتم پس ناهار چی.‏‎ ‎گفت ‏شیر‎ ‎برنج و کتلت حاضره. از خوشحالی پریدم رو هوا: به به زهرا سلطان جون دستت ‏درد نکنه من هر دوشونو خیلی دوست دارم. نوش جونت بهمن خان. راسسی امروز تو ‏کلاس چی خوندی؟ گفتم فارسی و حساب. گفت تو که فارسی خوب بلدی و زد زیر خنده. ‏گفتم نه این فرق می‌کنه. خوندن و نوشتن یاد میدن و لغت معنی.‏ - می‌دونم جونم سر به سرت میذاشتم من یک کمی خوندن بلدم ولی نوشتن یادم ندادن. ‏آخر ما تو ده بودیم. دهمان یه معلم داشت که خود اونم نوشتن زیاد بلد نبود. فقط سیاهه ‏نوشتن بلد بود. ما پول نداشتیم،‎ ‎سواد نداشیم از سحر تا تاریکا هم کار می‌کردیم ولی از ‏زندگیمون راضی بودیم‎.  - چه خوب زهرا سلطان جون‎.‎‏ من حالا برم لباسمو عوض کنم. راسسی مامانم خونس. ‏ ‏- آره مهری خانم رفته بودن دیدن ملی خانم دختر خاله شان نیم ساعت پیش برگشتن حالا ‏بالان‎....