زهرا سلطان همایون کاتوزیان . خداوندا کی این جهان آماده خواهد بود که قدیسین تو را بپذیرد؟ برنارد شاو – ژاندرک وقتی وارد آشپزخانه شدم زهرا سلطان داشت با کارد سبزی خرد میکرد. گفتم سلام. قرمه سبزی داریم؟ گفت آره مادر جون ولی برای شام امشب. گفتم پس ناهار چی. گفت شیر برنج و کتلت حاضره. از خوشحالی پریدم رو هوا: به به زهرا سلطان جون دستت درد نکنه من هر دوشونو خیلی دوست دارم. نوش جونت بهمن خان. راسسی امروز تو کلاس چی خوندی؟ گفتم فارسی و حساب. گفت تو که فارسی خوب بلدی و زد زیر خنده. گفتم نه این فرق میکنه. خوندن و نوشتن یاد میدن و لغت معنی. - میدونم جونم سر به سرت میذاشتم من یک کمی خوندن بلدم ولی نوشتن یادم ندادن. آخر ما تو ده بودیم. دهمان یه معلم داشت که خود اونم نوشتن زیاد بلد نبود. فقط سیاهه نوشتن بلد بود. ما پول نداشتیم، سواد نداشیم از سحر تا تاریکا هم کار میکردیم ولی از زندگیمون راضی بودیم. - چه خوب زهرا سلطان جون. من حالا برم لباسمو عوض کنم. راسسی مامانم خونس. - آره مهری خانم رفته بودن دیدن ملی خانم دختر خاله شان نیم ساعت پیش برگشتن حالا بالان....
پستها
نمایش پستها از دسامبر, ۲۰۲۵