«یک داستان از انقلاب بهمن» همایون کاتوزیان . محمود سوداگر وارد سفارت لوکس و بزرگ ایران درپاریس شد و یکراست رفت پیش دبیر اول، دکتر مهری وفا. - سلام خانم. من سوداگر. - سلام، اتفاقا شما رو از رو عکساتون شناختم. خوش آمدین آقای سوداگر چه فرمایشی داشتین. - هیچی همونطور که علیا حضرت فرمودن یه آپارتمان سه خوابه برا ما اجاره کنین. ولی حتما تو سن ژرمن باشه همونجا که سارتر ومریداش تردد میکنن. - هنوز که علیا حضرت به ما امر نفرمودن ولی سن ژرمنم خیلی گرونه. - علیاحضرت توسط خود من پیغام دادن. باور نمیکنین به خودشون تلفن بزنین. - من اجازه ندارم که به علیا حضرت تلفن بزنم. سفارتم برا این کارا بودجه محدودی داره. - خیله خب به آقای فرخ غفاری تلفن بزنینین. ایشونم تو اتاق بودن. - شما آقا غفاری رو میشناسین. - نخیر ایشون منو میشناسن. من نویسنده سرشناسی ام. به علاوه ما با هم تو حزب توده بودیم. - عجب. خیله خب شماره تلفن هتلتونو بدین من هر چه زودتر باها تون تماس میگیرم. - مرسی، خدافظ. * سه ماه پیش از این سوداگر به نخست وزیر نامه نوشته بود که من بیمارم و باید برای معالجه بروم خار...
پستها
نمایش پستها از اوت, ۲۰۲۵