امروز خانم هما سرشار از بی ادبی کسانی سخن میگفت که او را مخاطب قرار داده و نا شایسته ترین ها را به او نسبت داده بودند که این موجب دلشکستگی همه ما ایرانیان است که فحاشی در فرهنگ ما نمیبایست راهی داشته باشد . ما ایرانیان مهاجر در آمریکا با افکار گوناگون نمیدانم تا چه اندازه نسبت به کسانی که در ایران حکومت اسلامی را برقرار کردهاند حساسیت داریم ولی ان چه که میتوانم بگویم این است که اکثریت قریب به اتفاق ما از طرز برخورد این حکومت اسلامی با جامعه امروز ایران ناراحت هستیم و خواستار تغییر هستیم . از آنجایی که افرادی شناخته شده در جامعه آمریکایی سخنگوی ما ایرانیان هستند حرفی نیست ولی ان چه که ما انتظار داریم برخورد ان ها را هم نمیخواهیم حالت این را داشته باشد که میخواهیم با حکومتی که در بالاترین انواع تعصب مملکت ما را اداره میکند با اعتدال صحبت کنیم. وزیر خارجه مملکت ما طوری صحبت میکند که انگار فراموش کرده که خود او تقاضای استعفا در اینستگرام را کرده بود و حاضر نبود با حکومتی که همواره دشمن دشمن میکرد همراهی کند که البته اکنون طرز فکرش تغییر کرده . باید به این حکومت به طریقی رفتار کرد که ا...
پستها
نمایش پستها از 2020
khatrat bandari
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خاطرات سربازی من (۲۳) گروهبانی که دفتردار ژاندارمری استان کرمان بود برگشت و گفت تیمسار می خواهد تو رو ببینه و منو تا در دفتر آقای تیمسار همراهی کرد. ده دقیقه ای در دفتر منتظر شدم تا بفرموده رفتم تو. جا خوردم وقتی دیدم این جناب تیمسار فرمانده کل ژاندارمری استان کرمان همونیه که با یک جیپ و یک کامیون ارتش به دنبالش به بلوک آمده بودند. البته سرکار استوار بمن گفته بود که وقتی اومد جلو دستش نباش و من از مدرسه این مرد میان قامت توپول و خندان رو دیده بودم که هیبت یک تیمسار رو نداشت. آمده بود به عنوان بازدید از گروهان سهم پرتقالش رو ببره و طبعا پاش رو هم تو گروهان نگذاشت. استوار ما که از جیک و بک همه ترفند های ژاندارمری استان خبر داشت بعد از رفتنش وقتی پرسیدم پس چرا تیمسار با کامیون بدون سرباز اومده ؟ با خنده گفته بود این کامیون حمل پرتقاله؛ آدمای حاجی اخلاقی جعبه های پرتقالی رو که از قبل آماده کردند بار می زنند پشت کامیون ؛ تیمسار نهار اینجا مهمون اخلاقی میشه و با افسر گروهان میره بازدید رستم خان و شام و تریاک مهمان رستم خانه و شام معمولا گوشت شکاره؛ افسر ما چون تریاکی نیست برمیگرده خو...
khatrat bandari
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خاطرات سربازی من(۱۲) اولین امامزاده بلوک - تعطیلات تابستانی همونطور که قبلا نوشتم مردم هیچ دینی نداشتند و بنده هیچ خدایی هم نبودند. راستش چرا شاید بنوعی بنده آن کسی بودند که قوت لایموتشان به او وابسته بود؛ قبلا خان و امروز حاجی. اما جادوگری بود که در کنار کدخدا و مباشر حاجی روح مردم را تحت تاثیر خود داشت . بلندقد و فربه بود؛ با لباسی چرک شبیه پالتو که در ان گرما غریب می نمود و شاید این تمایز با بقیه مردم نوعی ابهت همراه با ترس از او برای مردم ایجاد می کرد. روستاییان هرگاه مریض می شدند دست به دامن او می شدند و نمی دانم چه کوفتی به انها می داد و در قبالش چیزی می گرفت یا نه؟ اما شک ندارم که هیچ تاثیری در بهبود آنها نداشت ؛ این پدیده غریب نیست من با آن از قبل آشنا بودم ؛ مادرم دعا می کرد ؛ اگر خوب می شد حتما دعا به فلان امام و امامزاده موجب شده بود و اگر نمی شد حتما قسمت نبود. شنیدم به دهان بچه ای که تب داشت چندین بار فوت کرده بود و این کار را اغلب می کرده است. من در یکی از رفت وآمد های محدودم به جیرفت برایش یک بسته تب بر ویک بسته اسپرین اوردم و جلوی کدخدا از او قول گرفتم...