پست‌ها

نمایش پست‌ها از سپتامبر, ۲۰۱۷

دکتر معصومی و دکتر ثبوتی

ین رو یکی از استادهای بخش شیمی دانشگاه شیراز نوشته راجع به مرحوم دکتر معصومی و دکتر ثبوتی: داستان آشنایی من با آقای دکتر ثبوتی آقای دکتر ثبوتی (موسس دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان) از آقای دکتر معصومی درخواست کرده بودند مسئولیت جذب نیرو در گرایش تجزیه و هدایت گروه شیمی دانشگاه تحصیلات تکمیلی را بعهده بگیرند. ناگفته نمونه که علاوه بر اقای دکتر معصومی اساتید دیگری از جمله آقای دکتر فیروزآبادی نیزدر این امر سهیم بودند. دکتر معصومی این موضوع را به من اطلاع داد و گفت: تو را برای جذب به دکتر ثبوتی معرفی کرده ام و قرار شده یک جلسه دیدار با ایشان داشته باشیم. وعده دیدار فرا رسید و بر خلاف انتظار من بجای دیدار در ساختمان اداری دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان به منزل آقای دکتر معصومی در تهران فرا خوانده شدم. حدود ساعت 8 شب با راهنمایی آقای دکتر معصومی به منزل ایشان رسیدم. دست و پام کاملا می لزید، خیلی اضطراب داشتم. .پیش خودم گفتم عجب شبی شود امشب. اوصاف زیادی هم که از آقای دکتر ثبوتی شنیده بودم شده بود قوز بالا قوز. هیچ وقت فراموش نمی کنم، خدا رحمت کنه آقای دکتر معصومی مرا به درون منزلش هدایت ک...

خر قاسم

شاهیجون , دباغی , آسیاب سه تای ,قصرالدشت اینها جاهایی بود که بیشتر اوقات را در این جاها میگذراندم . فلکه ستاد به سمت فرودگاه توی بیابونها به سمت کوره ها تقی زرقونی با پسرش احمد با حلبی ها توی دخمه ای که درست کرده بود ساقی گری میکرد و برای یک سال هر روز پاتوق بود . مدتی هم راهمون به منزل قاسم شل وا شد که ساقیش کریم خر قاسم بود . به او خر قاسم میگفتند چون قاسم را کول میکرد و به این ور انور میبرد . شکر الله شکر هم توی انوری یک بالا خونه داشت که یکی از جاهایی بود که برای مدتی به آنجا میرفتم .کم کم بیشتر وقتها کتابهای درس را با خود میبردم و درس را موقع منتظر بودن برا کشیدن میخوندم . من فقط یک شاهکار کردم که با تمام این دربدری ها توانستم لیسانس بگیرم که این را هنوز هم باور نمیکنم . یک سال توی تهران در انتظار خدمت سربازی با ژیان تازه ای که خریدم تماما به مسافر کشی و ازین قاچاق فروش به اون قاچاق فروش روزگار گذروندم و روز به روز به ته چاه میرسیدم . روزی که قرعکشی شد و به نیروی هوایی افتادم خیلی خراب بودم ولی مجبوری به پادگان رفتم که همون شب فراری شده و باد از برگشتن به زندان افتادم . با...

بعد از منزل استوار

بعد از منزل استوار که با بچه ها میرفتم یک جای دیگری را خودم پیدا کردم که درست بغل دانشکده ادبیات و علوم بود که وسط یک جالیز بود پشت ساختمون روغن نباتی که آنجا را بوسیله دایی یکی از بچه محله هآمون که تریلیداشت وآمده بود تکه حلبی هایی را که از پیتهای روغن نباتی ریخته شده بود کنترات کرده و میخواست بار کرده به اصفهان ببرد پیدا کردم . او یک معتاد بود که شیره میخورد و تریاک را برای تفریح میکشید . برای مدت چند ماهی بعد  از کلاسها در همون دور و اطراف پلاس میشدم و غروب به خوابگاه بر میگشتم  .در همین احوال بودم که با چند تا از بچه هایی که موزیسین بودند آشنا شدم  و  کار شب ما هم در آمد و ان هم با آنها در کازبا که رستوران و کاباره ای بود که جمشید شیبانی باز کرده بود مینشستیم تا پاسی بعد  از شب که بعد  از ان هم با موزیسین هایی که از تهران میآمدن به شیره خانه های قصرالدشت میرفتیم .اصلا حالیم  نبود که من فقط برای این به شیراز آمدم که درس بخونم در حالی که روز و شب ها میگذشت ما هم میگذراندیم تنها با یک هدف که چه طور خودم را سر ح...

عصر خوابگاه

بیشتر وقتها طرفهای عصر توی خوابگاه حوصله که سر میرفت میآمدیم سر در ورودی خوابگاه با ۵ ریال رایج خودمون را به چهار راه زند میرسوندیم و بعد از خوردن غذا در چلوکبابی گلستان فیلمی هم در سینما میدیدیم و بعدش مثل بچه آدم به خوابگاه بر میگشتیم . ولی این بیشتر وقتهایی که گفتم مال زمانی بود که مزه تریاک را نچشیده بودیم . مزه تریاک را اگر بخواهی بی ملاحظه و بدون ترس از معتاد شدن در شیراز بچشی خیلی راحت میتونستی پیداش کنی که این بار  با یکی از بچه هایی که مثل همه ما علاف بود و اسمش هم همه میشناسن در همون چهار راه زند داخل یک کوچه میشدیم و وارد منزل استوار میشدیم که در یکی از اتاق هاش منقل گذاشته بود و تریاکهای دولتی کوپنی را که به شصت سال به بالا ها میدادن به ما میفروخت یعنی مینشستیم پای منقل  . دیگر بعد از چشیدن بار اول پای  ما باز شد و یک  برنامه دیگر  هم به شبهایمان اضافه شد که ادامه ان  یک عمر ۳۰ ساله ایست که هر روز ان تلاش برای نعشه شدن بود و بس و انقدر ادامه پیدا کرد که تقریبا هستی  به باد رفت .  بعد از منزل استوار ...

انجا یک قهوه خانه بود

. -آنجا یک قهوه خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟!   -چی؟ کدوم قهوه خونه؟ -گوش کن دارم یه چیزی برات میخونم. - ... آها؟ -عجله، همیشه عجله.کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام... - هنوز داری میخونی؟ -آره ازگل گوش کن! - ... - زندگي همچون بادكنكی ست در دستان كودكان که هميشه ترس از تركيدن آن لذت داشتن آن را از بين مي برد. -این چیه داری میخونی؟ -چند تا جمله ی ماندگار از محمود دولت آبادی دارم برات میخونم.تازگی ها هفتاد و هفت سالش شده. - اوه باشه ... بخون. -آدمیزاد فقط با آب ونان وهوا نیست که زنده است. این را دانستم ومیدانم که آدم به آدم است که زنده است؛ آدم به عشق آدم زنده است. - فقط؟ -گوش کن تا آخرش! -... -هیچ دیگرى ، ویرانگرتر از خودِ آدمى نسبت به خودش نیست. -تموم شد؟ -آره. چیزی حالیت شد؟ -سخت نبود ولی دلم سوخت براش. چه رنجی میبره محمود دولت آبادی! چطوری تا حالا کشیده؟ -اصلا انگار گوش نکردی. -به جدم قسم گوش کر...

ایرما

نزدیک به ۱۰ روز است که در کشور ما ایالات متحده آمریکا تمام افکار عمومی در پی توفان هراس آوریست بنام ایرما که هنوز وارد آمریکا نشده و قرار است فردا در حدود ساعت ۲ بعد از ظهر ایالت فلوریدا را بکوبد . این ۱۰ روز و معلوم نیست چند روز بعد  از ان که مطمعنا روز های زیادی خواهد بود میتواند بزرگترین ضایعه ای باشد که به این کشور تا به حال وارد شده . درست چند روز قبل از ایرما توفان دیگری به نام هآروی تمام شهر هوستن را به زیر آب برد . خسارتی که در همین مدت کوتاه آنچنان سنگین است که شاید بتوان ان را با خسارات جنگ دوم مقایسه نمود . باید گفت زندگی در چند ایالات شرقی به حال تعطیلی در آمده که این ادامه پیدا خواهد کرد . هدف من از بیان چنین چیزی که همه به ان آگاهند این است که هر سال این توفانها تکرار میشوند و هر سال خسارات وارد میشود و هر سال نیز این مردم با شدت و حرارت زندگی را با امید ادامه میدهند و این اقتصاد نیز همواره رشدش را بیشتر میکند .