khatrat bandari
خاطرات سربازی من (۲۳) گروهبانی که دفتردار ژاندارمری استان کرمان بود برگشت و گفت تیمسار می خواهد تو رو ببینه و منو تا در دفتر آقای تیمسار همراهی کرد. ده دقیقه ای در دفتر منتظر شدم تا بفرموده رفتم تو. جا خوردم وقتی دیدم این جناب تیمسار فرمانده کل ژاندارمری استان کرمان همونیه که با یک جیپ و یک کامیون ارتش به دنبالش به بلوک آمده بودند. البته سرکار استوار بمن گفته بود که وقتی اومد جلو دستش نباش و من از مدرسه این مرد میان قامت توپول و خندان رو دیده بودم که هیبت یک تیمسار رو نداشت. آمده بود به عنوان بازدید از گروهان سهم پرتقالش رو ببره و طبعا پاش رو هم تو گروهان نگذاشت. استوار ما که از جیک و بک همه ترفند های ژاندارمری استان خبر داشت بعد از رفتنش وقتی پرسیدم پس چرا تیمسار با کامیون بدون سرباز اومده ؟ با خنده گفته بود این کامیون حمل پرتقاله؛ آدمای حاجی اخلاقی جعبه های پرتقالی رو که از قبل آماده کردند بار می زنند پشت کامیون ؛ تیمسار نهار اینجا مهمون اخلاقی میشه و با افسر گروهان میره بازدید رستم خان و شام و تریاک مهمان رستم خانه و شام معمولا گوشت شکاره؛ افسر ما چون تریاکی نیست برمیگرده خو...