پست‌ها

نمایش پست‌ها از مه, ۲۰۲۰

khatrat bandari

تصویر
خاطرات سربازی من(۱۲) اولین امامزاده بلوک - تعطیلات تابستانی همونطور که قبلا نوشتم مردم هیچ دینی نداشتند و بنده هیچ خدایی هم نبودند. راستش چرا شاید بنوعی بنده آن کسی بودند که قوت لایموتشان به او وابسته بود؛ قبلا خان و امروز حاجی. اما جادوگری بود که در کنار کدخدا و مباشر حاجی روح مردم را تحت تاثیر خود داشت . بلندقد و فربه بود؛ با لباسی چرک شبیه پالتو که در ان گرما غریب می نمود و شاید این تمایز با بقیه مردم نوعی ابهت همراه با ترس از او برای مردم ایجاد می کرد. روستاییان هرگاه مریض می شدند دست به دامن او می شدند و نمی دانم چه کوفتی به انها می داد و در قبالش چیزی می گرفت یا نه؟ اما شک ندارم که هیچ تاثیری در بهبود آنها نداشت ؛ این پدیده غریب نیست من با آن از قبل آشنا بودم ؛‌ مادرم دعا می کرد ؛ اگر خوب می شد حتما دعا به فلان امام و امامزاده موجب شده بود و اگر نمی شد حتما قسمت نبود. شنیدم به دهان بچه ای که تب داشت چندین بار فوت کرده بود و این کار را اغلب می کرده است. من در یکی از رفت وآمد های محدودم به جیرفت برایش یک بسته تب بر ویک بسته اسپرین اوردم و جلوی کدخدا از او قول گرفتم...
باید به خاطر سپرد,ه قبل از این که امپراتوری انگلیس  ایالات متحده را به رسمیت بشناسد فرانسه را در  قاره آمریکا شکست داده بود و صاحب سیزده کولونی در شرق آمریکا کناره اقیانوس اطلس که در بر گیرنده ۲.۵ ملیون نفر بود .باد از شکست فرانسه مالیات افزایش پیدا کرد . مردم این افزایش را پذیرا نشدند کهدر جریان برخورد مردم با حکومت و ریختن چایی های کشتی در بندربوستون به داخل آب مقاومت مردم آغاز شد که این اتفاق در سال ۱۷۷۳ رقم خورد و منجر به بوجود آمدن قانونی در پارلمان شد که تا حدود زیادی حکومت را با مردم ماساچوست شریک کرد . بعد از ۳ سال در ۱۷۷۶ بر خورد بین نیروهای استقلال و امپراتوری انگلیس کشور فرانسه به کمک استقلال طلبان آمد و آنها را در مبارزه کمک کرد .
با پدر و مادر م که مرا در گاراژ تی بی تی بدرقه میکردند خدا حافظی میکردم ,این اولین بار بود که به تنهایی عازم جایی بودم و به همین خاطر مادرم بی قرار و پدرم هم هیچ وقت نتوانستم او را بفهمم خونسرد بود . وارد اتوبوس شدم و صندلی پشت راننده کنار شیشه نشستم . بیشتر اتوبوس را بچه های هم سن و سال خودم که در دانشگاه پهلوی قبول شده بودند تشکیل میداد و این اتوبوس هم میبایست به شیراز برود . ساعت چهار بعد از ظهر حرکت کردیم که شبانه به شیراز برویم و صبح زود روز بعد به این شهر رسیدیم که پنج سال از زندگی من در این شهر شکل گرفت .                                                                                                                                        ...