khatrat bandari
خاطرات سربازی من(۱۲) اولین امامزاده بلوک - تعطیلات تابستانی همونطور که قبلا نوشتم مردم هیچ دینی نداشتند و بنده هیچ خدایی هم نبودند. راستش چرا شاید بنوعی بنده آن کسی بودند که قوت لایموتشان به او وابسته بود؛ قبلا خان و امروز حاجی. اما جادوگری بود که در کنار کدخدا و مباشر حاجی روح مردم را تحت تاثیر خود داشت . بلندقد و فربه بود؛ با لباسی چرک شبیه پالتو که در ان گرما غریب می نمود و شاید این تمایز با بقیه مردم نوعی ابهت همراه با ترس از او برای مردم ایجاد می کرد. روستاییان هرگاه مریض می شدند دست به دامن او می شدند و نمی دانم چه کوفتی به انها می داد و در قبالش چیزی می گرفت یا نه؟ اما شک ندارم که هیچ تاثیری در بهبود آنها نداشت ؛ این پدیده غریب نیست من با آن از قبل آشنا بودم ؛ مادرم دعا می کرد ؛ اگر خوب می شد حتما دعا به فلان امام و امامزاده موجب شده بود و اگر نمی شد حتما قسمت نبود. شنیدم به دهان بچه ای که تب داشت چندین بار فوت کرده بود و این کار را اغلب می کرده است. من در یکی از رفت وآمد های محدودم به جیرفت برایش یک بسته تب بر ویک بسته اسپرین اوردم و جلوی کدخدا از او قول گرفتم...