پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئن, ۲۰۱۷

زباله

چون در سیری مختصر در فیسبوک متوجه شدم که اینجا خیلی ها طرفدار سگ و گربه هستند فلذا تصمیم گرفتم که این مطلب را در راستای مبارزه با سگ و گربه که قبلاً برای گروهی تلگرامی بنام تلغرامخونه شیراز نوشته بودم در اینجا نیز بیاورم.  زباله  چون من بچه کوچک خانه بودم و بعداً مرد خانه طبیعی بود که حمل زباله تا کوچه بعهده اینجانب بود.در دوران کودکی اولا حمل زباله با گاری قاطری (یابو) انجام میشد. بعدها با تاکسی بار معمولی و بعدتر با نیسان و نیسان اطاقک دار و خاور و بعد با 311 مجهز به مکانیسم حمل میگردید و بزودی هم فکر کنم باید با تریلی کانتینردار حمل شود. اوائل سطلهای فلزی کوچک مورد استفاده بود. بعد سطلهای پلاستیکی بزرگ و بزرگتر. تا وقتی غیر مکانیزه بود یه نفر ظرف را به بالای کامیون پرتاب میکرد و نفر بالا بعد از خالی کردن آنرا گارامب به کف کوچه پرتاب میکرد که بعضاً باعث شکستگی و اعتراض به اذناب حمل زباله میگردید. بعدها که کیسه زباله اختراع شد اغلب لبه کیسه را با نخ به سطل متصل میکردند تا چند بار مورد استفاده قرار گیرد. با پیشرفت امور کیسه‌ها یکبار مصرف شد و آنها را در کوچه قرار میدادیم تا ب...

فوت پدر

فوت پدرم خلیل ملکی   نمیدانم چرا برای من حتی در موارد خیلی غم انگیز هم ماجراهای طنز پیش میآید. یه روز از همون روزائی که توی ان خوابگاه کذائی خیابون زند بودیم با هم اطاقم و یه نفر دیگه دو تا طالبی و نون و پنیر گرفتیم بریم خوابگاه ناهار بخوریم. تو راه یکی از بچه ها رو دیدم بهم گفت دکتر ملکی (استاد صنایع غذائی و پسر عموی پدرم که قبلاً چیزهائی راجع بهش نوشته بودم ) گفته باید زود بری تهران. من هم حدس زدم چه اتفاقی افتاده یه مقدار وسائل برداشتم و راه افتادم رفتم. رسیدم دم در خوابگاه یادم افتاد برگردم شناسنامم بردارم رفتم بالا دیدم صدای آهنگ عربی میاد رسیدم توی اطاق دیدم این دوست عزیزم با دو تا طالبی مشغول رقص عربیه ( زبان من قاصر از شرح مجراست). حالا نمیدانم حمله کنندگان به مهمانی اگر این صحنه را میدیدند چه میکردند. منو که دیدن وارفتن. منم شناسناممو برداشتم و رفتم. بعدها ازش پرسیدم حالا چرا اینقد خوشحال بودی گفت چون سهمیه طالبی و پنیرمون بیشتر شده بود. حالا شما ببینید که ما چه دوستائی داشتیم یکی که اینه یکی با ماشینش سر فلکه نمازی تک چرخ میزده تا ستاد یکی دو تای دیگه تیشه به ریشه آ...