پست‌ها

نمایش پست‌ها از دسامبر, ۲۰۱۴

وصیتنامه برشت

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم: امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد، و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است. این چه زمانه ایست که حرف زدن از درختان عین جنایت است وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم! کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است زیرا دوستانی که در تنگنا هستند دیگر به او دسترس ندارند. این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است هیچ قرار نیست از کاری که می کنم نان و آبی برسد اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است. به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش اما چطور می توان خورد و نوشید وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است . اما باز هم می خورم و مینوشم من هم دلم می خواهد که خردمند باشم در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند: از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را بی وحشت سپری کردن بدی را با نیکی پاسخ دادن آرزوها را یکایک به نسیان سپردن این است خردمندی. اما این کارها بر نمی آید از من. ...

خشم و نادانی10

خشم و نادانی-10 نصفه شب از درد بیدار شد. اومد سرشو بلند کنه، دردش انگار ده برابر شد. اومد بگه " آخ" صد برابر شد. دست به فکش که زد دید حس نداره. کمی فشارش داد. بی اختیار از از درد به خودش پیچید. هیچ حسی جز درد تو صورتش نداشت. خیلی آروم از جاش پاشد. یه لامپ فکسنی ته راهرو بند روشن بود. دید چند نفر روی زمین خوابیدند. فهمید که خیلی بهش حال دادن. یکی از اون طرف پاشد و نوک پا اومد پیشش. زمزمه کرد"چیزی میخوای؟" هر چی خواست بگه نه فقط دردش زیاد شد. سرشو تکون داد که یعنی نه. باز هم دردش زیاد شد. آروم سرشو گذاشت رو تشک. نمیتونست بخوابه. درد هی بیشتر میشد. یاد داستانهای اونهایی که شکنجه شدند و اصلا به روی خودشون نیاوردند افتاد. اقلا ده تا از این داستانها خونده بود. مشتهاشو گره کرد و فکر کرد "ده روز دوام بیارم خوب میشم". صبح، آفتاب به زور از پنجره ی کوچیک سلول اومد تو. هم بندی ها بلند شدن. معمولا اول میخواستن از احوال بهزاد خبردار بشن. "ببریمش بهداری" - باز میافته دست زیبایی. این دفه دیگه تو سلول نمیفرستدش که مواظبش باشیم. -چند روز باید تحمل کنی. -برو...

خشم و نادانی - 9

خشم و نادانی - 9 بهزاد،تو خیابون اسکندری، داشت تند-تند میرفت به طرف محل جلسه. چند وقتی بود مامور کار در تشکیلات کارگری جنوب غرب شده بود. حزب توده، تهرون رو به چهار قسمت تقسیم کرده بود. هر قسمت تشکیلات کارگری، سازمان جوانان و انجمن فرهنگی خودشو داشت. تا حالا همیشه با دانشجو ها و جوونها کارکرده بود و کار کارگری براش تازه بود. مطمئن نبود که چقدر قبولش دارن. گاهی هول میشد و حواسش بیشتر پی رابطه های شخصی با کارگرها میرفت تا کار سازمانی. اون روز هم دل تو دلش نبود. شعار ملی شدن نفت تازه تو دهنها افتاده بود. مصدق با دربار هنوز در نیافتاده بود و با کاشانی این ور و اون ور عکس دست به گردن میگرفت. دشمن، فقط حزب توده بود که دو سالی بود رسما غیر قانونی شده بود ولی هنوز تشکیلاتش دست نخورده بود. گاهی یکهو شهر شلوغ میشد و چاقو کشهای شعبون بی مخ و طیب از جلو و مامورهای شهربانی پشت سرشون تو شهر میگشتن و حال هر کی رو که پیرهن سفید پوشیده بود و آستینشو زده بود بالا میگرفتند. اگه سبیل استالینی داشت و عینک زده بود که دیگه خونش پای خودش بود.  از سر کوچه که پیچید تو، صدای داد و فریاد به گوشش رسید. توجه نکر...