خشم و نادانی ٥
13 mins خشم و نادانی - 5 اون چهارشنبه وقت خرید ماهیانه بود. عزیزخانم کریم رو با خودش برد که بارها رو بیاره. ماهی یک بار میرفت خیابون استانبول. تیمچه گوهر نزدیک سفارت آلمان ارث پدریش بود. ولی هیچی به عزیز خانم نرسیده بود و همه اش به خواهر و برادر بزرگترش رسیده بود. اونها هم به تدریج بیشترشو فروخته بودند و فقط دو تا مغازه ی سر نبش هنوز مال خواهر بزرگترش "شاه جون" بود. هر چی که بود، اونجا میشناختنش و احترامش رو نگه میدانشتن. ماهی یک بار میرفت استانبول و شیرینی و میوه ی مهمونی را از اونجا میخرید. اون روز ننه آغا تو خونه بود. عزیز خانم غذای ظهر را گذاشته بود روی اجاق و فقط سفارش کرده بود که "لطافت" سر موقع زیرش رو روشن کنه. ننه آقا هم مثل جن بالا سرش کشیک میداد که یادش نره. زنگ زدن. لطافت میخواست بره در رو واز کنه که ننه آغا گفت "نرو. ما کسی رو نداریم که این وقت بیاد." خودش یواش یواش لخ لخ کرد و رفت طرف در حیاط. باز زنگ زدند. "دارم میام". پشت در که رسید پرسید "کیه؟" -خانوم یه جعبه پرتقال دادن براتون بیارم. خودشون هم تو بن...