پست‌ها

نمایش پست‌ها از اکتبر, ۲۰۱۴

خشم و نادانی ٥

13 mins خشم و نادانی - 5 اون چهارشنبه وقت خرید ماهیانه بود. عزیزخانم کریم رو با خودش برد که بارها رو بیاره. ماهی یک بار میرفت خیابون استانبول. تیمچه گوهر نزدیک سفارت آلمان ارث پدریش بود. ولی هیچی به عزیز خانم نرسیده بود و همه اش به خواهر و برادر بزرگترش رسیده بود. اونها هم به تدریج بیشترشو فروخته بودند و فقط دو تا مغازه ی سر نبش هنوز مال خواهر بزرگترش "شاه جون" بود. هر چی که بود، اونجا میشناختنش و احترامش رو نگه میدانشتن. ماهی یک بار میرفت استانبول و شیرینی و میوه ی مهمونی را از اونجا میخرید. اون روز ننه آغا تو خونه بود. عزیز خانم غذای ظهر را گذاشته بود روی اجاق و فقط سفارش کرده بود که "لطافت" سر موقع زیرش رو روشن کنه. ننه آقا هم مثل جن بالا سرش کشیک میداد که یادش نره. زنگ زدن. لطافت میخواست بره در رو واز کنه که ننه آغا گفت "نرو. ما کسی رو نداریم که این وقت بیاد." خودش یواش یواش لخ لخ کرد و رفت طرف در حیاط. باز زنگ زدند. "دارم میام". پشت در که رسید پرسید "کیه؟" -خانوم یه جعبه پرتقال دادن براتون بیارم. خودشون هم تو بن...

خشم و نادانی -4

خشم و نا4دانی - عزیز بیرون دستشویی وایساده بود تا بهزاد بیرون بیاد. داشت سر و صورتشو میشست. بیرون که اومد هنوز از گونه اش خون میومد. عزیز گفت " مادر برو درمونگاه" -تو همه ی درمونگاه ها مامور گذاشتن. هر زخمی ای ببینن میگیرنش. -خدا ذلیلشون کنه الهی. بذار به دکتر مهدیان زنگ بزنم بیاد. -نمیخواد، چیزی نیست. یه پارچه تمیز میذارم روش خونش بند میاد. -کریم یه چای بیار برای آقا بهزاد. رفتتد طرف اتاق نشیمن. بهزاد عزیزجون رو دم در اتاق گذاشت و برگشت طرف کریم. کریم چای رو ریخت ولی بهزاد که اومد طرفش، نمیدونست چه کارش کنه. بهزاد نشست روی پله ها. همون جایی که جای کریم بود. به کریم هم اشاره کرد که بیاد کنارش بشینه. کریم اومد جلو. چای رو داد دست بهزاد. نمیدونست چکار کنه. برگشت به عزیزخانم نگاه کرد که هنوز تو نرفته بود و از بغل چارچوب در بهش چشم غره میرفت. بهزاد گفت " کریم بیا بشین اینجا." بلند تر گفت که عزیز خانم هم بشنوه. عزیز خانم با ابرو های در هم کشیده رفت تو اتاق. کریم هم جرات کرد و با یک ترس-خند زورکی اومد نشست گوشه ی گوشه ی پله. بهزاد چای رو مزه کرد. رو به کر...

ذوران خشم -3

ذوران خشم - 3 عزیز خانم، سرجای همیشگیش، کنار پنجره روی نیمکت نشسته بود و در حیاط رو میپایید. وفت اومدن شهرزاد بود. از مدرسه تا خونه رو پیاده میومد. چقدر گریه کرده بود که کلفت و نوکر نفرستند مدرسه دنبالش. میگفت آبروم میره. اگه بهزاد پشتیشو نکرده بود هیچوفت نمیشد عزیز رو از حرفش پایین آورد. بالاخره بهزاد مرد خونه بود، هرچند که تازه سال اول دانشگاه بود و کاری برای کسی صورت نمیداد. - کریم! در میزنن. کریم دوید. در رو که باز کرد سلام کرد. شهرزاد از دم در گفت "سلام عزیز جون". سری هم به کریم تکون داد که یعنی علیک سلام. - سلامتو خوردی؟ چرا به شهرزاد خانوم سلام نکردی؟ کریم سرشو برگردوند و دنبال جواب میگشت که شهرزاد از وسط راه گفت " سلام کرد عزیز جون. فاصله زیاد بود صداش به شما نرسید." - بیا کریم برای شهرزاد خانم چای بیار. نون و پنیر و چای شیرین عصرونه ی همیشگی شهرزاد بود. قند مفصلی تو چاییش میریخت و تند تند همش میزد تا آخرین ذره هاش هم که توی فضای قرمز لیوان معلق بود ناپدید بشه. باز در زدن.  کریم این دفعه قبل از اینکه دهن عزیزخانم واز شه دوید. روزنامه ای بود. روزنامه...

دوران خشم - 1

دوران خشم - 1 عزیزخانوم چشماش قرمز بود. از بس گریه کرده بود. بعد از اتفاق آقا با یه دختر شوهر نکرده تو خونه و یه پسر دانشجو که کله اش بوی قرمه سبزی میداد مونده بود بی سرپرست. پسر بزرگش هم شش سال بود رفته بود امریکا و یه نامه هم نمیداد. دخترهای دیگه شو آقا داده بود به هم منقلی هاش که یکی از یکی بی بته تر و علاف تر بودن. فقط یکی شون خوش عاقبت شده بود که اون هم زن کارمند سفارت تو سوئیس بود و دور و برش نبود. ننه آغا رو صدا کرد. طایه ی پسر بزرگش بود که سی سال بود پیشش مونده بود. ب ه هیچ کس دیگه اعتماد نمیکرد. " برو در خونه ی همه، گوش وایسا ببین کی رادیو گوش میکنه. آقا داداش یادت نره. محمودی یادت نره. این دخترها عرضه ندارن احترام پدرشونو نگه دارن. مرتیکه ی عرق خور بی بابا ننه هنوز جنازه ی آقا ..." هق هق ... " هنوز جنازه ی آقا سرد نشده میره دنبال عیاشیش." -چشم خانوم. -آقا داداش با اون زنیکه ی انکرش .... -چشم خانوم. روی نیمکت کنار پنجره قدی نشست. ننه آغا رو تا دم در حیاط پایید. در کوچه که وا شد صدای دوره گرد هم اومد. "قند عسل ... هندوانه ..." - ننه آغا! وقتی دا...

دوران نفرت 2

دوران نفرت - 2 عزیزخانوم کنار پنجره چسم به راه نشسته بود. ننه آغا قرار بود بیاد. کی جرات کرده احترام عزای آقا رو نگه نداره و رادیو گوش بده؟ منتظر شهرزاد 15 ساله اش بود که از مدرسه بر گرده. منتظر بهزادش بود که تو دانشگاه با توده ای ها زفته بود تو کار سیاست. با چندرغاز مقرری آقا که هنوز هم معلوم نبود کی اولین نوبه شو بدن باید این دوتا بچه رو به سر و سامون میرسوند. در زدن. "کریم!" -رفتم خانوم. کریم پله ها رو که از جلوی پنجره رد میشدن چهارتا یکی پرید. رو کاشی های کف حیاط تلو تلو خورد و داشت میخورد زمین. " یواش برو جنازه کشیتو گردن من ننداز." کریم قدمهاشو راست کرد و سالم رسید دم در. ننه آغا عین لاشخوری که یه جنازه گندیده ی باب دندون پیدا کرده باشه نیشش تا بناگوش واز بود. یواش یواش اومد طرف پله ها. نیم نگاهی به عزیز کرد و لبخند متقابلشو پشت لبهاش دید. انگار خبری بود. -محمودی گور بگوری چه گهی میخورد؟ - پنجره ی رو به کوچه شون واز بود اما صدای رادیو نمیومد. -شازده تریاکی چی؟ -نه.خانوم. مگه مهری خانم میذاره شازده تو عزای باباش رادیو گوش کنه؟ -آقا داداش چی؟ - چی بگم خانو...

یادتونه

یادتونه؟ او وختا آرزوهامون چه ساده بودن! یی پیکان جوانان قرمزی داشته باشی، یی زن خوشگلی هم بوسونی، به کوت بلیزری هم بوپوشی، ازنا که دگمه هاش طلان ها. عصرای جمعه ها، تو خیابون زند، رو پس رو، بیری بالو بیوی پویین. سی کو! ایجوری ها، بیریم بالو فلکه ی نمازی، پر بخوریم بیویم پویین فلکه ستاد یی پر دیگه ی یزنیم بیریم بالو ... عامو نقاش نمیکشید. یادمه به بیبیم عصروی جمعه ها میرفتیم خیابون زند. خدا بیامرزتش. خالوم یی وانت پیکانی داشت. بیبیم و خالوم و زنش میشستن جلو. ما بچه ها رم میکرد ن عقب وانتو. رحمت بود پسر خالوم، میشناختیش؟ هم او که رفت سربازی گوروخت ها. یی سه سالی بزرگ تر ما بود، میذاشتنش ته وانتو که بپاد ما بچه ها جر نکنیم از پشت وانت بیافتیم. اقده عذابمون میداد که نگو. شکایتش هم نمیتونوسیم بکنیم. چغلی مون میکرد خالوم گوشمون میچلوند میگفت بزرگترتونه باید حرفش گوش بیگیریت. یادش بخیر! کلم پلوی بیبیم ها، مزه اش هنوز پشت لبمه. خالوم یی چراغ پریموس خیلی جالبی داشت که هیشکی نمیتونوس روشنیش کنه. خودش باید میومه یی فوتی بش میکرد تا رو کنه. هر کاری تو دنیا بود ها، بیبیم رو همی پریموسو میکرد. چی ...